پرندهی ویرانهها
از دلِ مرگ
سر برمیکشد.
در سنگِ کبود،
زیرِ آفتاب،
آشیان میسازد.
از هر رنجی،
از هر خاطرهای،
گذر کرده است.
دیگر نمیداند
فردا
در ابدیت
چه معنایی دارد.

اثری از : ایو بونفوا هنگامه هویدا
پرندهی ویرانهها
از دلِ مرگ
سر برمیکشد.
در سنگِ کبود،
زیرِ آفتاب،
آشیان میسازد.
از هر رنجی،
از هر خاطرهای،
گذر کرده است.
دیگر نمیداند
فردا
در ابدیت
چه معنایی دارد.