او که از لباس آبی خود مردهست دارد میخواند. لبالب از مرگ میخواند و تا آفتاب سکر خود میخواند. در آوازش یک لباسِ آبیست، یک اسب سفید، یک قلب سبز خالکوبیشده از پژواکهای قلب مردهاش. در معرض هرآنچه که رفتهست از دست، او در کنار دختری گمشده که خود اوست میخواند: تعویذ طالع خود را. و علیرغم مه سبز روی لبها و سرمای خاکستری چشمانش، تکسیر میکند صدای او فاصلهای را که خمیازه میکشد میان تشنگی و دستی که لیوان را برمیدارد. او دارد میخواند.

خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry


