شایعات | <br>الخاندرا پیزارنیک

شایعات |
الخاندرا پیزارنیک


١.
— به گل می‎نشیند فاصله. تماشا کن از پنجره هیاکلی را که ناکامل‌‌اند و صورت‌هایی را که واهی‌اند و اشکالی را که شکسته‌اند و بگو از آن‌ها با من… گویی از گهواره مهیا بوده‌ای نزدیک شو به پنجره.

— کافه‌ای از صندلی‌های خالی پر، تا برآشفتگی روشن، شب با نقاب غیاب، آسمان به‌سان ماده‌ای فاسد، قطره‌ها که پوشانده‌‌اند پنجره را، می‌گذرد آن‌کس که هیچ ندیده بوده‌ام و هرگز نخواهم او را دید…

— به موهبت دیدن در کدام‌کس نگریستم؟

— یک لامپ بغایت روشن، دری گشوده، سایه‌ای که در سیاهی می‌کشد سیگار، از درختی تنه و شاخسارانش، سگی که می‌کشد پای خود را، در باران رفتن دو دلداده، دفتر خاطرات در گودال، پسری که سوت می‌زند…

— و همچنان گفتم.

— (با لحنی کینه‌خواهانه) کوتولۀ بندباز دارد بر دوش کیسۀ استخوان را و با چشم‌های بسته می‌رود بر بند.

— نه.

— برهنه‌‌ای‌ پُرمو در خاکستر با کلاهی بر سر، سرخ‌مو همچون هیمه‌ای در صحنه‌ای از نمایشی برای دیوانگان. در پی‌اش دیوی بی‌دندان که پولک از دهانش بیرون می‌ریزد.

— کافی‌ست.

— (با لحنی آزرده) زنی که فریاد برآورده، پسرکی که می‌گرید. سایه‌هایی که سرگرمِ سوراخ‌های تجسسند. عابری که عبور می‌کند. دری که بسته می‌شود.

٢.
می‌دیدم اگر سگ مرده‌ای را می‎مردم از مادرمردگی و تصور نوازش‌هایی که گرفته‌ بود. به‌سان مرگ‌اند سگ‌ها: استخوان می‌خواهند. استخوان می‌خورند سگ‌ها. مرگ، او به‌طور حتم با تراشیدن قلم و کارد و چنگال و زیرسیگاری از آن‌ها سرگرم می‌کند خود را. آری، می‌تراشد مرگ استخوان‌ها را باآنکه خاموشی از طلا و کلمه از نقره‌ست. شوخیِ زندگی‌ست اینکه آنچه گمان می‎کنیم نیست اما نقیض آن نیز نیست.

آنچه مانده‌ست. برای ما استخوان حیوان و انسان‌ است که مانده‌ست. مانده از معاشقت دو دلداده، خاکستر‌‌‌‌ و لکه‌های خون و تکه‌های ناخن و موی زهار و شمعی به‌زانودرآمده از روشن‌کردن تاریکی و لکه‌های اسپرم بر لجن و سر چند خروس و خانه‌ای ویران نقاشی‌شده بر شن‌ها و تکه‌کاغذهای معطری که نامه‌های عاشقانه بوده‌‌اند و گوی شکستۀ طالع‌بین و یاس‌های پژمرده و سرهای بریده بر بالش به‌سان ارواحی نحیف در میان آسفودل‌ها و تخته‌های ترک‌خورده و کفش‌های کهنه و لباس برگشته از لجنزار و گربه‌های بیمار و چشم‌های میخ‌شده بر دستی که به سمت سکوت می‌لغزد و دست‌هایی تزیین‌شده با انگشتر که می‌پاشند کفی سیاه بر آینه‌ای که چیزی منعکس نمی‌کند و خوابیده‌دخترکی که فاختۀ دلخواهش را خفه می‌کند و از طلای سیاه تکه‌هایی مطنطن به‌سان کولیان سوگوار که می‌نوازند ویولن‌های خود را در سواحل دریای مرده و قلبی که می‌تپد برای فریفتن و شکفتن گل سرخِ بدعهدی و کودکی گریان از گزند زاغ، الاهۀ شعر در نقاب می‌نوازد نغمه‌ای را که کسی نمی‌فهمد – در باران، التیام تألمات من. کسی نمی‌شنود ما را، پس لابه می‌کنیم، اما نگاه کن، کولی جوان‌تر دارد با چشم‌‌های خود دخترکی را سر می‌برد که فاخته را خفه کرده.

٣.
صداها، شایعات، سایه‌ها، نغمه‌های مغروقان: نخواهم دانست نشانه‌اند یا صورتی از شکنجه. کسی به تأخیر می‌اندازد گذر زمان را در باغ. زادگان پاییز رهاشده در خاموشی.

طالع من، نامیدن چیزها با اسامی اساسی. نیستم دیگر و می‌دانم؛ آنچه نمی‌دانم: چیست این که زندگی می‌کند به جای من؟ چیزی بگویم اگر دیوانه می‌شوم، نادان، اگر نگویم. چیزها را می‌برد باد. مرا چه یارای گفتن برای آن‌ها که نغمه‌ها را برده‌اند از یاد؟

٤.
روزی، شاید، التجا به حقیقت راستین می‌بریم. می‌توانم بگویم در همین اثنا که با این حرف‌ها عمیقاً مخالفم؟

با تو حرف می‌زنم از تنهاییِ میرنده. خشم است در سرنوشت زیراکه نزدیک می‌‌شود در میان ریگ‌ها و سنگ‌ها گرگ خاکستری. و بعد؟ زیراکه شکسته می‌شوند درها، زیراکه به‌در می‌آورد از گور مردگان را او تا ببلعند زندگان را و تنها مردگان بمانند و ناپیدا باشند زندگان. نباید ترسید از گرگ خاکستری. نامیده‌ام او را تا بگویم که هست و زیراکه شهوتی‌ست در گفتن.

کلمات می‌توانستند رستگاری من باشند اما بی‌اندازه زنده‌ام. نه، نمی‌خواهم بخوانم مرگ را. مرگ خویش را… گرگ خاکستری… قتال که می‌آید از دوردست… جان زنده‌ای دیگر نیست در این شهر؟ زیراکه شمایان مردگانید. و کدامین امید همگان اگر که مرده باشند. و چه‌وقت می‌رسد آنچه که چشم‌به‌راهش هستیم؟ چه‌وقت نمی‌گریزیم هرگز؟ چه‌وقت اتفاق می‌افتند این‌ها به‌تمامی؟ کی؟ کجا؟ چگونه؟ چه اندازه؟ چرا؟ برای چه کس؟

درباره‌ی مرجان ریخته‌گر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.