سرود سوگ | <br>الخاندرا پیزارنیک

سرود سوگ |
الخاندرا پیزارنیک


ا.
زبانه می‌کشد زبان خاموش. انتشار خاموشی،
آتش‌ست خاموشی.

باید گفت از آب و یا به‌سادگی باید گفت آب – تا بتراود از کلمه‌اش و خاموش کند
زبانه‌های خاموشی را.

پس آنگاه که نمی‌خواند او، او که می‌خواند سایۀ اوست. آنجا که چشمش روزی افسون می‌کند کودکی‌ام را، سکوتِ سرخ مثل آفتاب آنجاست.

در قلب کلمه به او رسیدند؛ و نخواهم توانست روایت کنم آن مقام غایب آبی را
از چشم‌های او.

٢.
با اسفنجی خیس از باران خاکستری دسته‌های یاس منقش بر سرش را ستردند.

نشانۀ حضورش، اندوه نوشتاری آنچه به دیگری می‏فرستد. تجربه می‌کند خود را در زبان تازه‌اش و وزن مردگان را با قلب خود می‌سنجد.

٣.
و نشانۀ حضورش شکل می‌دهد به قلب شب.

زندانی: روزی می‌رسد که گناهان از خاطر می‌روند و زندگان به مردگان می‌پیوندند.

زندانی: نمی‌توانستی عاقبت‌الامر را پیش‌بینی کنی – غاری که غول‌های قصه‌های کودکان به آن برمی‌گردند.

زندانی: بخوان آنچنان که می‌توانی و می‌خواهی. تا فاش گردد ناگاه در شبی سزاوار او که در پرده‌ست. برای تألم بیشتر، شب بیشتر و خاموشی بیشتر.

٤.
کنایات خفگی گسیخته می‌گردند از شعر – لباس مرگ خود.
نام تشویش را دانسته‌ام از پیش تا خطا نرفته باشم.

٥.
و من تنها با صداهای خود، و تو، دور آنچنان و در آن سو که نمی‌شناسمت از خود.

درباره‌ی مرجان ریخته‌گر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.