۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مىكرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مىشناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مىكشيد. زير درختان جنگلها در باران در بوران بر برف ستيغها ميان چشمها و بازىهاى …
ادامهی مطلبکفشهای پدربزرگ
پدربزرگ، دوباره
رفتی آلو دزدی
و باز هم با بهترین کفشهایت رفتی
همانهایی که در کلیسا میپوشی
لا اقل میشد
کفشهای دم دستیات را ببری
پدر بزرگ میگوید راستی
چه فکری میکنند آن کفشهای کلیسایی
تمام آن وعظها را شنیدهاند
مدتی طولانی در کلیسا ایستادهاند
و آن وقت رفتهاند.
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry 






























