صبح، درخشش میبخشد به پرندگان
گشاده است و
تازه است.
با وحشت اندیشه
با …
صبح، درخشش میبخشد به پرندگان
گشاده است و
تازه است.
با وحشت اندیشه
با …
خم شو اگر میخواهی
اگر میخواهی پرنده را ببین
که چنین کودک
در صدایم …
چه چشمان زیبایی!
و زیباتر از آن نگاهِ چشمانت
و زیباتر از آن هوای …
برگهای رنگی و سبز،
برگهای خشک،
برگهای تازه،
از صدایت میافتند.
خفته،
به زیر …
حرارتی که اندیشه را ویران میکند
اندیشناک خود را ویران میکند.
نور،
در بوسههایت …
آرام آرام
در صبح گشاده
از چشمهایت میگذرند
حیواناتی که تو را
در میانهی …
با درختان
کلمات را بر زبان میآوری
و درختان برگهایی دارند که آواز میخوانند…
یگانه واژهی منی
نامت را نمیدانم.…
به هرچه میگویی
پرندهای میافتد و
من آشیان اویم.
پرنده
خموشی میگزیند در من.…
تاریک است صدایت
از بوسههایی که به من ندادی
از بوسههایی که به من …
یک باد از جداافتادهگان
از بوسههایی که به هم ندادیم
رام میکند بذر زهدانت …
هرچه را که زمین مینامند
زمان است،
انتظارِ توست.…