قالب وردپرس درنا توس
خانه | شعرها (صفحه 30)

شعرها

نامِ حقیقی

  قصری که تو بودی را بیابان خواهم نامید این صدا را شب، جسمیت‌ات را غیاب و آن‌گاه که در خاکِ بی‌حاصل افتی آذرخشی که تو را آورد،‌ نیستی خواهم نامید   مردن، سرزمینی‌ست که تو دوست می‌داشتی، می‌آیم اما بی‌وقفه در مسیرِِ راه‌های تاریک‌ات. مِیل‌ات را خواهم کُشت، شکل و خاطره‌ات را من دشمنِ بی‌رحمِ توام   به تو …

ادامه‌ی مطلب

کلوتیلد

    شقایقِ‌نعمانی و تاج‌الملوک در باغ روییده‌اند همان‌جا که اندوه ‌می‌خوابد بین ِ عشق و غرور   و سایه‌های ما نیز سرمی‌رسند سایه‌هایی که شکارِ شب می‌شوند و خورشید تاریک‌شان می‌کند و خود ناپدید می‌شود با آن‌ها   خدایانِ آب‌های پرخروش می‌سپارند گیسوانشان را به جریانِ آب عبور کن! باید روان شوی از پیِ این سایه‌ی زیبا که می‌خواهی‌اش

ادامه‌ی مطلب

دُردرِخت

آسمانت همیشه کمی آبی صبحگاهانت اغلب کمی بارانی دُردرِخت شهرِ به غایت زیبا گورستانِ اوهامِ محبوبم وقتی که می‌کوشم رسم کنم نهرها و سقف‌ها و ناقوس‌هایت را، گویی موطن‌هایی را دوست می‌دارم. اما خشک شده‌اند به‌سرعت، خورشید و ناقوس‌ها، برای عشاءِ ربانی و نان‌شیرینی‌ها. و ناقوس درخشانِ تو، این آسمانِ آبی می‌بارد اغلب و بالاتر باز هم همیشه کمی آبی‌ست. …

ادامه‌ی مطلب

کیمیای کلام

  رنگ بخشیدم به حروفِ صدادار: آ: سیاه ، اُِ: سفید، ای: قرمز، اُ: آبی، او: سبز به حروف بیصدا، شکل و حرکت دادم و بر خود بالیدم از این که، یک روز یا شاید روزی دیگر، با ضرباهنگ‌های غریزی، فعلی شاعرانه‌ ابداع کنم که همه‌ی معانی را بدهد، ترجمه‌اش را برای خویش نگاه داشته‌ام در ابتدا این یک تمرین …

ادامه‌ی مطلب

کلاغ‌ها

  خدایا وقتی که دشت سرد است و در روستاهای درمانده, در طبیعت بی‌گل, صدای ناقوسِ نماز, خاموش. کلاغ‌های گرانقدرِ دل‌انگیز را فرمان بده که از آسمان فرود آیند. قشونِ غریبِ بادِ سرد با فریادهای سهمگین به لانه‌هایتان هجوم می‌آورد. شما! بر فراز رودهای بلندِ زرد در جاده‌های کهنِ آهکی روی گودال‌ها, روی حفره‌ها پراکنده شوید و باز, گردِ هم‌‌آیید. …

ادامه‌ی مطلب

به یک زن رهگذر

  خیابان پرهمهمه اطرافم زوزه می کشید بلند و باریک،  سخت عزادار و با دردی پرشکوه زنی از کنارم گذشت ، با دستانی دل‌ا‌‌نگیز ریسه‌ی گلهای دامنش را بلند می‌‌کرد و موزون تکان می‌داد   چالاک و شریف با ساق‌‌های تندیس‌وارش و من در هم کوفته و لایعقل می‌نوشیدم از چشم‌هایش، آسمانِ کبودی را که توفان به‌پا می‌‌کرد لطفی که …

ادامه‌ی مطلب

از خونِ تو

باران می‌برد از دیوارها دیوار نوشته‌هایت را                        از سنگ‌فرشِ خیابان‌ها خون‌ات را و اشکی را که بر خونِ تو بارید زودتر از آهک و از خون می‌برد باران              و جهان سر از نو خود را می‌شوید نخست از اشک سپس از خون و سرانجام از نوشته‌ها‌ی دیوارها.. ‌ ‌  ■ با رشید اسماعیلی، که با خاک‌اش در هم …

ادامه‌ی مطلب

تو را دوست بدارم

 آنچه همه گرسنگی‌ش می‌خوانند سیرم می‌کند آنچه همه اندوه‌اش می‌‌خوانند شادم می‌کند نه گل‌ام من نه خزه نه گل‌سنگ من هزاران سال در بطنِ سنگ جان گرفته‌ام می‌خواهم درخت باشم می‌خواهم ریشه‌هایت را دریابم همه‌ عمر سیراب شوم شب و روز می‌خواهم انسان‌زاده‌یی باشم ‌به‌سانِ انسان بزیم به‌سانِ انسان بمیرم و تو را دوست بدارم. ‌ ‌ ‌ ‌  

ادامه‌ی مطلب

پنجاه و چهارم: شهید اول

به جای اجازه دادن به او برای شهادت در دادگاه به منظور آوردن دلایلی در این باره که چرا از فروشگاه های اختصاصی دزدی کرد و بعد کارت پستال هایی فرستاد برای پلیس که بیاید و دستگیرش کند – اگر می توانند – آنها چپاندندش در یک دیوانه خانه به خاطر جنون تبه کارانه بدون محاکمه   با محروم کردن …

ادامه‌ی مطلب

رویا

در حال فرارم، کفش هایم را گم کرده ام پشت خانه ای متروک  درخت های گیلاس شکوفه داده اند، حصار خانه شکسته، پاهایم خاکی اند و زخم بر روی سبزه ها می نشینم، به خواب می روم.  از میان پنجره باز به اتاقی نگاه می کنم که سفید است و سرد، در خواب پیرمردی می بینم پابرهنه، ایستاده در برابر …

ادامه‌ی مطلب

ناپدید شدگان

برای نلی زاکس زمین نبود که آنها را بلعید، هوا بود آیا؟ به سان شن ها بی شمار بودند اما شن نشدند بلکه هیچ شدند و فراموش  دسته دسته و اغلب دست در دست به سان دقایق، به شماره بیش از ما اما نه یادمانی، نه ثبت شده در جایی نه بر خاک نشانشان خواندنی بلکه ناپدید با نامها و …

ادامه‌ی مطلب

آه دوباره همان چشم ها

آه دوباره همان چشم ها، که زمانی مرا چنان عاشقانه سلام می داد، و دوباره همان لبها، که زندگی ام را شیرین می کرد! و دوباره همان صدا، صدایی که زمانی چنان مشتاقانه می شنیدم اش. فقط من همان نیستم که بودم، به خانه بازگشته ام اما دگرگون. از بازوان سفید و زیبایش که سفت و عاشقانه به دورم می …

ادامه‌ی مطلب

عاشقانه ای از هاینریش هاینه

چشم هایش را می گیرم و لبهایش را می بوسم، دیگر راحتم نمی گذارد، مدام دلیلش را می پرسد از آخر شب تا دم صبح، هر ساعت می پرسد، چرا وقتی لبهایم را می بوسی، چشم هایم را می گیری؟ به او نمی گویم چرا، چرایش را خودم هم نمی دانم- چشم هایش را می گیرم و لبهایش را می …

ادامه‌ی مطلب

بیگانگی

زمان دور می زند با لباس هایی از خوشبختی از شور بختی. آنکه در شور بختی با صدایی لک لک وار شکوه می کند لک لک ها از او رو بر می گردانند بالهایش سیاه درختانش سایه گون شب می شود پیرامونش و راه هایش از هم می پاشند.

ادامه‌ی مطلب

در کنار بنفشه های سفید

در کنار بنفشه های سفید زیر درخت بید در پارکی که اول بار به من درخواست داد می ایستم پیر ژولیده ی برگ ریخته می گوید: دیدی گفتم  نمی آید می گویم: حتما پایش شکسته تیغ ماهی در گلویش مانده خیابانی ناگهان جایش عوض شده از دست زنش نتوانسته در برود خیلی چیز ها مانع ما آدم ها می شود …

ادامه‌ی مطلب

تمثیل راه آهن

ما همه در یک قطارنشسته ایم و ازمیان زمان می گذریم. به جلو نگاه می کنیم،  به اندازه کافی دیده ایم. همه در یک قطار سفر می کنیم. و هیچکس نمی داند تا کجا. همسفری خوابیده ، دیگری شکایت دارد، سومی پرحرفی می کند. اسم ایستگاه ها اعلام می شود. قطاری که طول سالها را دنبال می کند، هرگز به …

ادامه‌ی مطلب