هجاهای سیاه

پس از مرگ شاملو، حضور هیچ شاعری در ایران به من آن مایه قدرت نبخشید که در حضور او با من بود. تجسد روشن حقیقتی که قاطعانه انسان را میخکوب می‌کرد و تو را در هیچ دمی رها نمی‌کرد. امکان نداشت که در حضورش بتوانی معامله با ابلیس را تخیل کنی. پس از او به دنبالش همه‌ی دنیا را گشتم. در چک، در اسلواکی، در آمریکا، در فلسطین، اسپانیا، فنلاند،‌سوئد،‌رومانی و هرجایی که دستم به آن می‌رسید. او را چند روز پیش در گرانادا یافتم. در خانه‌ی لورکا با هم بودیم. به فستیوال شعری دعوت بودم در گرانادا و قرار بر این بود که با آنتونیو گاموندا مهمترین شاعر زنده‌ی اسپانیا و شاید همه‌ی جهان اسپانیولی زبان گفتگویی داشته باشم. کلارا خانس شاعر نیز همراهی‌ام می‌کرد. گاموندا، هشت ماهه بود که پدرش را از دست داد، در یتیمی و فقر بزرگ شد، پدرش از شاعران جریان مدرنیسموی اسپانیا بود و او پنج ساله بود در جنگ‌های داخلی اسپانیا، همه‌ی مدرسه‌ها بسته بود و به اجبار خواندن و نوشتن را با کتاب پدرش آغاز کرد.  دیدار و گفتگو از قطار آغاز شد، در مسیر مادرید به گرانادا و برای سه شب متوالی ادامه یافت. نتیجه فیلم مستندی شد از زندگی گاموندا، مجموعه‌ی پنج ساعت مصاحبه‌ی هیجان‌انگیز و طاقت‌فرسا و ده ساعت راش از زندگی و روزهای ما در الحمرا،‌ در خانه‌ی لورکا و در کوچه پس‌کوچه‌های گرانادا. در قطار که با هم به مادرید برمی‌گشتیم، دست در دست او احساس می‌کردم، شاملویم را باز می‌یابم. شگفت‌زده بودم که حتی ژست سیگار کشیدنش هم شبیه شاملو بود. این دفتر را برای پنجاه سالگی ازدواجش ترجمه کرده‌ام و به رسم پیشکشی برای او می‌فرستم. وقتی کتاب‌چه را آماده می‌کردم حیفم آمد که دوستانم را در لذت شعرهای او شریک نکنم. شعر گاموندا بسیار تلخ است. رنجی که در این شعرهاست چنان شفاف است که تامل در اعماقش ما را به تجربه‌ی دوباره‌ی تاریخمان دعوت می‌کند، تاریخی که با اسپانیا فصل‌های مشترک بسیار دارد. سلطه‌ی موحش فرانکو و فاشیسم و تجربه‌ی یاس، خیانت و دروغ. گاموندا ما را از اعماق‌مان برای‌مان روایت می‌کند. ترجمه‌ی فارسی این دفتر را تقدیم می‌کنم به دوستانی که سخت عزیزند و همیشه دلتنگشان خواهم بود: مانوئل لیناس، علی ثباتی، سرور جوان، میترا یوسفی، پیمان غلامی و نیز به همه بچه‌های خوب شیزوکالت.


نشانه‌ها

سایه‌های شکنجه شده
به نشانه‌ها نزدیک می‌شوند.
روزی را خیال می‌کنم
که اسب‌ها یاد بگیرند
گریه کنند.


در واپسین

همیشه دوست داشته‌ام
نامرئی بودن را،
و حالا آخرین چهره نیز مرا واگذاشته است
از ملافه‌های سفید برگذشته‌ام
تنها
نور در چشم‌هایم به جا مانده‌است.


جنون و حقیقت

گوش می‌دهم به باران
در زمانی دیگر.
کشتی‌های ساکن را خیس می‌کند.

فراسوی خیال‌هایم، بی‌مرز
در گذشته
طوفان
هنوز وسیع می‌شود
چنین است که دیوانه‌ می‌شوم
در دل حقیقت.


در مرز باور

از باورها گذشته‌ام.
دیرزمانی
برف بارید
بی عهد و بی پیمان.
مادرانی بودند که بامدادان دیوانه می‌شدند
فریادهای زردشان را می‌شنوم.

برف ادامه یافت.
باور کرده‌ام
نامرئی شدن را.
باور کرده‌ام
دیوانگی را.


سپیده‌دمان

سپیده‌دمان به پیش می‌آید.
شب زخم‌هایت را می‌پوشاند.
حالا، خنجرهای روز فراز می‌آیند.
برهنه نشو در نور.
چشم‌هایت را ببند!


ویرانی جنگل

ویرانی جنگل را می‌شنوی(موریانه‌های کور در رگ‌هایش) سوزن‌ها و  گنجه‌های پر سایه را می‌بینی.

خوابی فانی است این. چه بسیار کودکی، پس پشت پلک‌ها.

مثل خرمگس غمگین تابستان، از صورتت بر می‌داری، پارچه‌ی صوف پشمی مادرت را

در فراموشی
بیدار خواهی شد.


عصر آهن

عصر آهن است در گلو.
آن‌جا.

در خویش سکنی می‌کنی اما خود را بازنمی‌شناسی. زندگی می‌کنی در سردابه‌ی متروکی که به دلت گوش می‌دهی

وقتی چربی و فراموشی در همه‌ی رگ‌هایت منتشر می‌شوند
و در میانه‌ی درد آهک می‌شوی
و از دهانت
هجاهای سیاه می‌افتند.

راهت را می‌سازی به سوی نامشهود
و می‌دانی که آن‌چه وجود ندارد، حقیقی‌ست.
سربسته نگاه می‌داری دلایلت را و رویاهایت را
(هنوز رایحه‌ی خودکشی‌ها را از دست نداده‌ای)
آن‌ها خشم و تقوای تو را سیراب می‌کنند
چیز بسیاری از تو به جا نمی‌ماند: سرگیجه‌ و ناخن انگشتان و
سایه‌ی خاطرات.
به ناپیدایی فکر می‌کنی. تاریکی فکرت را نوازش می‌کنی.
جگر سوخته- به-حزن را رها می‌کنی.

چنین است عصر آهن در گلو.
حالا هیچ‌چیز، به درک در نمی‌آید.
و حتی چنین
عشق می‌ورزی
در همان میزان که از دست داده‌ای.


بر نیمرخ کاردها

جیغی پس پشت دیوارهای فسرده.

آن‌ها نیمرخ کاردها را می‌بینند،
آدایره‌ی خورشید را می‌بینند
تشریح حیوانی پر از سایه را.

صفیر می‌کشند
در ناسورهای سفید.


معنای سوزان

پرتو آفتاب زیر پلک‌هایم می‌جوشد.
از بلبلی مجذوب در خاکستر، از اندرون سیاه موسیقیایی‌اش
طوفانی بر می‌خیزد. فریادها به سلول‌های باستانی هبوط می‌کنند
من تازیانه‌های زنده را نظاره می‌کنم

نگاه خیره‌ی بی‌حرکت وحوش، سوزن یخین‌اش در دل من.

همه‌چیز از طالعی خبر می‌دهد. نور جوهر سایه‌است: حشرات
به سوی مرگشان پیش می‌روند در آتش‌زنه‌ی بامداد.

معنا در من
این‌چنین می‌سوزد.


همزمانی محتوا