هم‌چون طبیعتی بی‌جان

گل سرخ خشک
در هر اتاق
بازماندهٔ دسته‌های گل.
گربه‌ای لب پنجره
همچون نقاشیهای معصومانه.
آغاز همیشه ساده است.
آخرِ کار است که به راه می‌افتی
با خاری در پا
وداع را تجربه می‌کنی
بی‌ نشانی از پرتو آفتاب فردا.

کتابهایی که بر عطفشان هیچ ننوشته است را دوست دارم، به زنانی می‌مانند که چهره پس برقع پنهان می‌کنند و آدم هی دلش می‌خواهد بداند چه شکلی هستند. 
ازاین روست که وقتی بایستم برابر قفسه شعر در کتابفروشی‌ها، حتما کتابهای بی‌عطف را از میان کتابهایی که نامهای درشت دارند بیرون می‌کشم.  گاهی هیچ، گاهی هم ماهی سفیدی به قلاب من می‌افتد، گاهی این ماهی در دلش مروارید هم دارد.
آن روز شنبه مثلا قرار بود زمستان باشد همه این را یادشان بود، این را می‌شد از لباسهایشان فهمید، همه جز خورشید گرم و تابان وسط آسمان .  من از نور و ازدحام خیابان به سایه سرد کتابها پناه بردم.  کتابی بی‌عطف را بیرون کشیدم و خواندم:

"درک ناپذیر از هر جهت
و پیش‌بینی‌نا‌پذیر حتا روی نقشهٔ شهر.
شهری با کلیساهای بسیار
و یکشنبه‌های کم و صفتهای عالی.
شهری کارگری
که کار در آن ته کشیده است.
پیش‌بینی‌ناپذیر
حتا روی نقشه شهر.
تمام خیابانها به خاطرات من ختم می‌شوند."

"وقتی بچه بودم" ص ۲۲-- ادامه‌ی مطلب

خلیج یونگ جیل

سی سال پیش
آن مكان
بی هیچ دریغی
مثل مادر دوستانم
برایم مادری می‌كرد.

بیست سال پیش
«آن جا»، ‌مادرم بود
"مادر".
وقتی نومیدانه فرو می‌افتادم
و از سر عادت فریاد می‌زدم:
"مادر" .

امروز
مادرم را كارخانه‌ها کشته‌اند
و دیگر مادری ندارم
تا به تو، به خورشید و به ماه
خوش‌آمد بگوید.
از وقتی كه دیگر مادری ندارم
هر چقدر هم  كه بخوابم
هیچ رویایی به سراغ خواب‌هایم نمی‌آید.

هزاران سال است
که ماسه ها پایان جهان را هشدار داده‌اند
اما چه كسی اخطارشان را شنیده‌است؟
آیا آن ‌ماسه‌های ریز
یک روز، مادرِ همه‌ی جانوران و انسان‌ها نبوده‌اند؟

موزه

سطری از شعر والری‌است که نباید به یاد آورم.
خیابانی‌است که برای پاهایم ممنوع است.
آینه‌ای است که درست در آخرین دم مرا دیده‌است.
دری است که آن را بسته‌ام تا پایان جهان.
در میان کتاب‌های کتاب‌خانه‌ام
از آن‌هایی که با من‌اند
هستند کتاب‌هایی که هرگز آن‌ها را نباید بازکنم
حالا، این تابستان که پنجاه سالگی‌ام به سر رسیده است،
مرگ مرا بی‌وقفه می‌جود.

کفش‌ها

کفش‌ها، چهره‌ی مرموز زندگانی درونم
دو دهان باز بی دندان
دو پوست کم و بیش متلاشی حیوانات
با بوی لانه‌های موش‌.

برادرو خواهرم که هنگام تولد جان دادند،
هستی خود را در شما ادامه می‌دهند
و زندگی مرا به بی‌گناهی ادراک ناپذیرشان
هدایت می‌کنند.

کتاب‌ها به چه کارم می‌آیند
وقتی می‌توانم
بشارت زندگی‌ام را
بر خاک،
حتی فراتر از آینده
بخوانم؟

دوست دارم فریاد کنم
مذهبی را که اختراع کرده‌ام
برای فروتنی کاملتان
و کلیسای غریبی که می‌سازم
با شما که محراب آنید.

زاهدانه و مادرانه، تحمل می‌کنید:
خویش را و بیگانه را، قدیس‌ را و ملعون را
و با صبوری خاموشتان،
یگانه پیکره‌ی حقیقی مرا
شکل می‌دهید.

فمينا برقص!

 چگونه به استقبال این نفرین می‌روی فمینا؟
تا پیوستگی ذرات پراكنده‌ی این زندگی
با كدام ترانه‌ی جادویی خواهی رقصید
بر درگاه بامداد این روز نو؟
نفرین هزار ساله است این فمینا
نه روز دیگری در پیش است نه دنیای دیگری
زود باش برقص
 با قدحی از شوكران
با خلخالی از آهن بر مچ پا 
با غنچه‌های پر صدف هجاهای ترس‌خورده
میخ پوسیده‌ی تمام كتاب‌های مقدس را بیرون بكش
بر روی پاشنه‌های بلندت برقص
منشور طلایی زمین را حركتی بده
در آشیانه‌ی حیوانات كرك دار
چون مار ظریف ستاره‌های سرد
بر صورت مادر خدایان چنبره بزن
 
 
نه روز دیگری در پیش است نه دنیای دیگری
با ناقوس‌های پرغرور تعظیم
آهنگ فریب هزار ساله را بنواز فمینا  
ضرباهنگ كهنه‌ی درون
صدای گوشت مثله شده
سكوت نامنتظره‌ی كشش‌های درونی
كنار تو خواهند رقصید.
 
 
منتظر اشاره‌ی زمان سایه‌های سمبل‌ها مباش
چون سایه درون روشنایی بیا
چون جرعه‌های شربت‌های عسل
شراب ناب تضاد درونی
 
چون سرزمین سوخته در بخار تابستان بیا
بر ساحل برخورد عقل با جنون
بر بستر خدا
با پوششی از تورهای سیاه از درون مه بیا  
در میان گل‌های مشكی
بر كف‌های عصبانی قابلمه‌های توری بیا
زود باش برقص
دیری است كه مراسم شروع شده
با دست‌های جادویی‌ات ناقوسهای عشق را بنواز
ای فمینا، ای عروس دیوانه‌ی مدارا 
 
 
برقص، در روز نخ‌های سیاه سنگ‌های براق
برقص، در فریادهای نفرین پرندگان باتلاق
برقص، در ستیزهای روزانه‌ی سربازی مستاصل
برقص، با آهنگ پرتپش زندگی‌های گمشده
 
 
نه روز دیگری در پیش است نه دنیای دیگری
بر سپیده دم روزی نو
فمینا
برقص 
 
  
* فمینا: الهه زنانگی

نگاه تو و طنين زنگ‌ها

چه بهاری بود با توخندیدن
و چنگ زدن به زنگ‌های نگاه تو
شهوانی و آرام چون اناری عریان
نگاه تو اشارت نیمروز است
در تقاطع پاییز
در دریاهای پیرامون نگاه تو
پرندگان چون تیرهای مسموم به پرواز در می‌آیند
تابستان چشم بسته در پای دیوار ایستاده‌است
چه به جا مانده از نگاه تو
جز سایه‌ای فرسوده
جنگلی دور
گلی مغموم
براده‌های رنگ‌های یك بهار؟
پرنده‌ها چگونه به فقدان یك آسمان عادت می‌كنند؟
آه، من از شناختن باران جا مانده‌ام
به اناری عریان می‌مانم، مغلوب و رنجیده
نگاه قدیمی تو چون پاییزی زنگ خورده
با طنین زنگ‌ها تركم می كند.

نسیم

زن از سنگريزه نيز كوچك‌تر است
دريا از اندوه زن كوچك‌تر
آن نسيم كهن فارغ البال بر دريا و كهكشان می‌وزيد
و زن با خاطرات عريانش گام بر می‌داشت
بی‌آن‌كه پا بر ماسه‌ها و ستاره‌ها بگذارد.

طعم زندگی من

می‌گویند ابرها رازهای ناب کودکان‌اند
و لی لی و قایم باشک
ملکه و حیاط خانه‌ی من
دیگر قدیمی شده‌اند.

بچه که بودم
دوست داشتم با آسمان بازی کنم
سر به هوا راه بروم
دور خودم آن‌قدر بچرخم که زمین بخورم
که آن ابرهای عجیب را کشف کنم
ابرهایی که شبیه کله‌ی پیرمردها بودند
مارهای چمبر زده، دماغ‌های دراز
کلاه‌های بلند، روباه‌های خوابیده، کفش‌های غول‌پیکر.

بازی خوبی بود
بازی «می بینی، می بینم، می‌بینم ... می‌بینم»
حرف زدن از حلزونٔ‌هایی که به سمت خورشید می‌روند
عزیزترین ترانه‌ام سینیورا سانتانا بود
که مادرم می‌خواند وقتی در آغوشم می‌گرفت.

گفتند ابرها
رازهای ناب کودکان‌اند.

وقتی دست در دست پدرم راه می‌رفتم
در خیابان‌های قدیمی هاوانا
رستوران‌های کوچک چینی
سفره‌های مرتب سرخ و سفیدشان را به رخ می‌کشیدند
و بساطی‌های صدف‌فروش به هم نگاه می‌کردند
از گوشه‌های مقابل.

سرزدن به کتاب‌فروشی کاسا بلگا
برنامه‌ی هرروزمان بود
ذوق و شوقم برای جامدادی‌ها
مداد رنگی‌ها و پاک کن‌هایی
که در جعبه‌های چوبی کوچک مرتب شده‌بودند.

گفتند ابرها
رازهای ناب کودکان‌اند.

دوچرخه‌ی آبی را به یاد می‌آورم
با دم خرگوش‌ و
کفش‌های اسکیت بی‌استفاده
پیانوی قهوه‌ای بزرگ
و پینوکیویی که عمه‌ام، شارلوت
در جارختی تنگش نگه می‌داشت
و چرخ‌چرخ عباسی
با نان و دارچین.

وقتی دختر بچه‌بودم
عروسک‌های کچل و دلقک‌های قد بلند را دوست داشتم.

گفتند ابرها
رازهای ناب کودکان‌اند...

صدایی در هواپیمایی بر فراز اروپا

لئوناردو
دیگر تنها نیستم.
اگر بتوانی چیزی از من بگویی
که حقیقت داشته باشد
دوستی‌ات را می‌پذیرم.
درست است
من ژاکت پشمی زرد رنگی داشتم
که آن وقتها، شب که می‌شد
به تن می‌کردم.
گذر سالیان ما را به هم رسانده است.
پشتی صندلی خود را به حالت اول بازگردانید.
در وین فرود می‌آیی
جایی که من خودم را کشتم
به سال 1962.

شب زنده داری

در تمام طول شب
افتاده
در کنار پیکر کشته‌ی یک رفیق
که با دندان‌های برهم فشرده
به ماه کامل لبخند می‌زد
و دست‌های خون آلوده‌اش
در سکوت من رخنه می‌کرد،
نامه‌هایی می‌نوشتم مملو از عشق.

 

هرگز
این چنین
دلبسته نبوده‌ام به زندگی.

همزمانی محتوا