![]() |
نام همهی شعرهای ماکمک به سایتجستجو در سایتسخن ما: وبلاگتازهترین شعرها
هم اکنون 0 کاربر و ۱ میهمان انلاین هستند.
|
همچون طبیعتی بیجان
کتابهایی که بر عطفشان هیچ ننوشته است را دوست دارم، به زنانی میمانند که چهره پس برقع پنهان میکنند و آدم هی دلش میخواهد بداند چه شکلی هستند. "وقتی بچه بودم" ص ۲۲-- ادامهی مطلب خلیج یونگ جیلسی سال پیش بیست سال پیش امروز هزاران سال است موزهسطری از شعر والریاست که نباید به یاد آورم. کفشهاکفشها، چهرهی مرموز زندگانی درونم برادرو خواهرم که هنگام تولد جان دادند، کتابها به چه کارم میآیند دوست دارم فریاد کنم زاهدانه و مادرانه، تحمل میکنید: فمينا برقص! چگونه به استقبال این نفرین میروی فمینا؟ نگاه تو و طنين زنگهاچه بهاری بود با توخندیدن نسیمزن از سنگريزه نيز كوچكتر است طعم زندگی منمیگویند ابرها رازهای ناب کودکاناند بچه که بودم بازی خوبی بود گفتند ابرها وقتی دست در دست پدرم راه میرفتم سرزدن به کتابفروشی کاسا بلگا گفتند ابرها دوچرخهی آبی را به یاد میآورم وقتی دختر بچهبودم گفتند ابرها صدایی در هواپیمایی بر فراز اروپالئوناردو شب زنده داریدر تمام طول شب
هرگز |