قالب وردپرس درنا توس
خانه | کیامرث باغبانی (صفحه 2)

کیامرث باغبانی

اگر تو واقعی بودی | ریتوا لووکانن

اگر تو واقعی بودی ای رویای شاعرانه ای نقش خیال من به مقصد رسیده بودم اکنون گاهی فکر می‌کنم حقیقت‌های گوناگونی وجود دارند اما نه فقط یک حقیقت وجود دارد – انسانی دیگر – آن جا هم زمان حاضرند زندگیِ، مرگ و فرمانِ دوست بدار چون خودت فهمیدن کافی نیست به سفر ادامه می‌دهم در این نقطه از راه سخت …

ادامه‌ی مطلب

پژواک‌دهنده‌ی فریادهایم | ریتوا لووکانن

پژواک‌دهنده‌ی فریادهایم در سفرم میان واقعیت و خیال با بهایش گزاف قربانی می‌کنند به پای… گذشته را زندگی گذشته را – و درد شدید آن – کاش ذهنم بر می‌آشفت تا ایزدان به زیر بریزند کاش جسمم می‌تکید تا درد بی‌پایان را درمانی تکیه اما نه آغوش مرگ مرا نجات نخواهد داد درد من شعله‌ی جهنم نیست یا غم زندگی …

ادامه‌ی مطلب

سفر به روشنای دور | ریتوا لووکانن

سفر به روشنای دور به پایان بی‌نهایت تاری نه خامی خیالی در ذهن نه رؤیای حقیقتی در سر دردی ست عمیق خاک تفتیده‌ی بیابان خور تابنده‌ی سوزان • تنها آمدن به این جا صواب نبود اینک به نا کجا‌آبادی.

ادامه‌ی مطلب

چراغ آسمان خاموش | ریتوا لووکانن

چراغ آسمان خاموش روی آفتاب سیاه تا مغز استخوان می‌رسد سرما سفر به نابودی ست حس تیره شد در عمق درجهان زیرین در امارت معهود به خواب دیدم خود را در کهنه پلاسی در گوشه‌ی گهواره‌ای محصور دزدانه چشم چرخاندم بدنی سیاه را دیدم – که مرا زاییده بود – جسدی لخت از سینه هایش شیر سپید می‌ریخت کوچک تر …

ادامه‌ی مطلب

در سیر جاریِ فکرم | ریتوا لووکانن

در سیر جاریِ فکرم سیل نور و روشنایی را در مه بی هوشی می‌بینم عقابی بزرگ در هر سوی آسمان می‌‌چرخد می‌خواهد بیاید به سراغم هم می‌ترسم و هم نه دیدنی زیبا چشمانش می‌خندیدند پرهای طلایی، قهوه‌ای‌اش نور را انعکاس می‌دادند ناگهان در کنارم فرود آمد شادان از وصل عقاب را نوازش کردم چنگ‌های بزرگش در تنم فرو شد و …

ادامه‌ی مطلب

کلاس اندرسون | گزیده‌ی شعرها

کلاس یوهان رودولف اَندرسون (Claes-Johan Rudolf Andersson) شاعر، نویسنده، موسیقیدانِ جاز، روان‌پزشک و سیاستمدار در سال ۱۹۳۷ در هلسینکی، پایتخت فنلاند، به دنیا آمد. او که ساکن همین شهر است، در دو دوره، نمایندۀ مجلسِ فنلاند و نیز چند سال وزیرِ فرهنگِ این کشور بوده است. در سالِ ۱۹۹۴، نامزدِ ریاستِ جمهوریِ فنلاند بود. کلاس اَندرسون که از بنیانگذاران «اتحادیۀ …

ادامه‌ی مطلب

مقدمۀ شاعر بر ترجمه‌ی فارسی شعرهایش | کلاس اندرسون

شعر کمک می‌کند بهتر ببینیم. شعر گونه‌ای ادبی است که بهترین قابلیّتش به تصویر کشیدن دنیای درونی ماست. در شعر خوب، همنشینی واژه‌ها طوری است که باعث تولّد معنایی جدید می‌شود و به شکلی نامنتظره، روابط پنهان، از پیش ناشناخته و رمزآمیز را آشکار می‌کند. شعر خوب آن‌چه را واقعاً در درونمان روی می‌دهد، به ما می‌گوید. شعر به خاطرات …

ادامه‌ی مطلب

دلیل | کلاس اندرسون

‌خون فریاد شد قُربانی بر زمین افتاد و شوربخت، مزه‌ی خاک چشید. پیش از آن‌که نخستین گُلِ بهاری در گورستان چتر بگُشایَد، دستِ کُشَنده نیز از پیروزی کوتاه شد. هر دو قُربانی به خاک فُرو شدند و چمنزار ـ دیگربار ـ نَفَس کشید.

ادامه‌ی مطلب

شهری به نامِ هلسینکی | کلاس اندرسون

شهری به نامِ هلسینکی پَرسه‌ای طولانی در شهر میانِ انسان‌ها و پیکره‌هاشان سگ‌ها و تنهایی‌شان پِیِ خویش می‌گردم. تنهایی‌شان را ـ که گه‌گاه، به‌هیبتِ فریادی می‌دَرَد غِژاغِژِ تُرمُزها را ـ لَمس می‌کنم. من شاهدِ فُزونیِ تنهایی‌ام هَمپایِ ازدحام و ترافیک. کُهن‌بناها می‌پایند یکدیگر را ـ از پَسِ پلکِ پرده‌ها ـ فُروافتادنِ یکدیگر را به پایِ آسمانخَراش‌ها که بالا می‌روند، بالاتر …

ادامه‌ی مطلب

سیمایِ مادر | کلاس اندرسون

می‌خواستم سیمایِ مادر را در شعری بنشانَم از پُشتِ غُبارِ چهل و شش سال پس از نخستین دیدار… امّا نمی‌شود دور شوم و به چشم‌انداز آرَم غُبارِ نشسته بر چهره‌ی خود را… در قَلَمروِ خاموشی «شرم‌آور است… هیچ حسرتی شما را نیست.» و نیازمندانِ محنت‌کش همه ساکت‌اند خاموش‌شان کرده‌اند با آن صَدَقات می‌بایست دشنه می‌خریدند نه که فراموش کنند امّا …

ادامه‌ی مطلب

برف می‌بارد | کلاس اندرسون

برف می‌بارد مرد گام می‌زند، فُرو شده تا زانو برف می‌بارد مرد گام می‌زند، فُرو‌ شده تا سینه برف می‌بارد باز گام می‌زند، تا شانه در برف برف می‌بارد تا سیبِ گلویش، تا دهانش همچنان گام می‌زند سوراخ بینی‌اش، لاله‌ی گوشش پُر از برف امّا به رفتن ادامه می‌دهد برف می بارد دیگر چیزی نمی‌بیند همچنان ادامه می‌دهد برف می‌بارد …

ادامه‌ی مطلب

بهترین شعرم | کلاس اندرسون

بهترین شعرم گُم شد هیچ‌گاه دیگر شعری مانندِ آن ننوشتم. موضوعِ شعر یادم نیست گریه کرده بودم از خواندنش امّا… دگرگون می‌شود آن‌کس که شعرِ مرا بخوانَد می‌شود گفت شعرِ من اثری می‌کند آن‌سان که هرچیزِ دیگر از یادشان می‌رود. یکی حتی چشمِ خود را کور می‌کند تا شعرِ دیگری نخوانَد. آنان که شعرِ مرا از بَر کردند برایِ زیستن …

ادامه‌ی مطلب