![]() |
نام همهی شعرهای ماکمک به سایتجستجو در سایتسخن ما: وبلاگتازهترین شعرها
هم اکنون 0 کاربر و 2 میهمان انلاین هستند.
|
مثلمثل بارانی نرم مثل پایین رفتن پرندهی دریایی در آب تیره هیجانهای بند باز بر روی بند مثل ماهیهای خونین در سبدهای بازار مثل بوی روزنامهی صبح عکساگر میخواهی بعدها دیشب من در شب نشانده شدم درهم شکسته بر صندلی مینشینم به ساعت دیواری گوش میدهم نوشتم راهی در بیرون کلاهی را تا نمیکنم من در شب نشانده شدم حالا باید عکسی بگیری مقاومت با حرفهای بزرگ شروع نمیشودمقاومت با حرفهای بزرگ شروع نمیشود مانند رودخانههای بزرگ مانند حریقی بزرگ مانند عشق در یک نگاه مقاومت با پرسشی از خود نوحهحالا اینجا در امتدادِ آب ممتدِ عمیق حالا اینجا در امتدادِ آب ممتدِ عمیق که همیشه در سکوتِ زنده در امتدادِ آب ممتدِ عمیق که همیشه اما پوستت که همیشه اما نگاهت شکسته خواهد شد در امتدادِ آب عمیقِ ممتد که فکر کردم که همیشه اما آن روشنایی ثابت در بعد از ظهر که همیشه اما فریادت معلق که همیشه اما هوای زنده که همیشه اما اینجا در امتداد آب عمیقِ ممتد که هرگز اینجا در امتداد آب عمیقِ ممتد فکر کردم هرگز دوستیدر رابطهی دوستی مرثیهای برای یک دوستدوست مردهام وقتی تو را برای آخرین بار دیدم همسرت گفت شعرسطرها میل واژهها را دارند وقتی کسی با تو حرف میزندوقتی کسی با تو حرف میزند (*) آمادئو مودیلیانی (۱۸۸۴-۱۹۲۰) نقاش و مجسمه ساز برجسته یهودی تبار ایتالیایی که بیشتر کارهای او از اندام عریان زنان با رنگهای تند گرم است. تیله بازیبه واقع چه خوب است از این رو پسربچهها! حلزونتمام شبی را با نمیخواستم او را ترک کنم رد براق حلزونی مرد آتش گرفتهمرد آتش گرفته را دیدهای؟ من، من، منمن دندان دارم کفش دارم شعری بیفایدهاینگونه که راه میروی اینگونه که حرف میزنی اینگونه که سکوت میکنی در مه۱ در خانه ایی که از آن من نبود خانه از مه در مهی... ۲ شب هیچگاه این چنین سیاه نبود چه کسی راهها را مسدود میکند؟ با دستی پر از عشق کشنده ۳ سالهاست در مهی راه میروم ۴ بیا تا آنجا که جا دارد ویسکی بنوشیم و بعد بگذار به ایستگاه برویم بشنو، گوشهای خطرناک ما یک خاطرهشالی ابریشمین، قرمز آتشین بر گردنم از دهان رنگ پریدهی پدربزرگم در برابر چشمانش مادربزرگم میمیرد بازگشت به شهربازگشت به شهر تنها شعر است که تاریخ مصرف ندارد سَر و سِرّ۱ هنوز بیاد میآوری ۲ شالی که برایت خریدم حتی فرداحتی فردا هم زندهام حتی فردا هم زندهام حتی فردا هم زندهام حتی فردا هم زندهام جایگاهبه آرامی در من رشد میکند آنگاه پردهایی بالا میرود تالار خود را مکرر باز میکند لحظهایی همه چیز ساکت است زن کشاورز در ایفیرزهر روز هنوز از وقتی که او مرد که روزی از بابت آن جایزه گرفته بود گاوها فروخته شدند یکی پرسشی داردیکی صدف را نمیخورد یکی شلاق رییس را برمیدارد یکی ذرتهایش را مخفی میکند یکی دیگر خواب نمیبیند و بعد یکی دیگر دختر آنتورپیشب بود و دیر وقت تو پیراهنِ سفید چرکی به تن داشتی چرا گاهی من غمگینم؟زندگی سرد است زندگی سرد است زندگی سرد است از این رو گاهی غمگینم. کشفاقیانوسی با عضلاتی سبز ما با صفوفِ اسبها به پیش راندهایم دریا به ناگاه چه پیر شده است، چه جوان غیظهابه دور افتاده از از گناه و تقدیس بدون فریاد کشیدن یا خیره شدن آنانند شگفتیهای غریب دنیای مدرن دیگر به دنبال حرمت شکنان و پدرکُشان نیستند ۱۹۹۱ سیمای شاهدختی ناشناسبرای آنکه چنین گردنی افراشته داشته باشد چه عمرها تلف شده است هومرشعری نوشتن درست به سانِ گاوی که زمین را شخم میزند صیقلی بر متنی از پلوتارکهیچ چیزی هراسندهتر از، هیچ چیزی والاتر از دوتاییجفتِ اسبهایم را راندم شب شعراونا اومدن، چون چیزای مشخصی هست و به هر حال تقصیر خودتونه، آقایون |
پدیدارشناسی شعرکتابخانهشعر ایرانآنتولوژی شعر جهانگروه مترجمانترانههامصاحبههاویژهنامههاکلاسیکهای نوشعر کودکاندستهبندی تماتیک |