یکروز
یک روز شاید
بیآنکه بمانم بروم
بروم چون آنکه میرود.…
یکروز
یک روز شاید
بیآنکه بمانم بروم
بروم چون آنکه میرود.…
از خویش به بامداد جهیدم.
تنم را کنار نور رها کردم
و آواز خواندم…
یک مکان
نمیگویم یک فضا،
حرف میزنم
از
چه
حرف میزنم از آنچه نیست…
دستِ زنِ عاشق باد
صورتِ مرد غایب را
نوازش میکند.
زن در اوهام
با …
چشمها
حرف میزنند
یا همینکه خود را میگشایند
هرچه باقی مانده را
بیرون میریزند.…
تنها به رویایِ شبی تنها.
آرمیدهام ایام حَیَوان را.
باد و باران مرا خط …
سکراتِ
رویابینانِ
پاییز.…
هیچ از پرندگان نمیدانم.
تاریخ آتش را نمیشناسم.
باور دارم اما
که تنهاییام
باید …
روستایی از نور
در سایه
خواهد سوخت…
فاصله میگیری
از نامها
که بر سکوت اشیا
دلالت میکنند.…
صدا زدم،
چون کشتیشکستهای ملعون
صدا زدم امواج جانی را
که نام حقیقی مرگ …
نه
کلمات عشق نمیورزند
غیاب میورزند
اگر بگویم «آب»، مینوشی؟
اگر بگویم «نان»، میخوری؟…
بیان
با کلمات این جهان
که گسست از من
قایقی
که مرا با خود …