شبی که میروی
دستت را به من بده
اثرِ فرشتهی سوزان
روزها خودکشی میکنند…
زندگی، زندگی من، دست از سقوط بردار، دست از رنج بردار، زندگی من، دست …
ادامهی مطلبخودم را به سکوت میپیوندم
خودم را با سکوت یگانه میکنم
دست میکشم از …
کسی به میان سکوت در میآید و
ترکم میکند.
حالا تنهایی تنها نیست.
مثل …
نه شعرِ غیابِ تو.
تنها یک نقش،
شکافی در دیوار،
چیزی در باد،
طعمی …
همه میفهمند آنچه هیچکس
هیچکس نمیفهمد آنچه همه…
هیچکس نمیشناسدم من شب را میگویم
هیچکس نمیشناسدم من تنام را میگویم
هیچکس نمیشناسدم …
اشک میریزی
پای فریاد.
میگشایی
دریچهی آرزوهایت را
و غنیتری
از شب.…
شعر مینویسی
چرا که محتاجی
به مکانی
که در آن باشد
آنچه که نیست.…
یک نور، یک چراغ.
دوریِ شب.
دوریِ دوری
از من زاده میشود،
زاده میشود …
کلمات
آنجایند
بقایایشان را جمع کن
کفشهایت را برق بیانداز
مراسم آغاز میشود.…
چون شعری
آگاه از سکوت اشیا
حرف میزنی
تا مرا نبینی.…
هنگام که قصر شب
به آتش کشد زیبایی خویش را
بر آینهها میکوبیم
تا …