یک نور، یک چراغ.
دوریِ شب.
دوریِ دوری
از من زاده میشود،
زاده میشود …
یک نور، یک چراغ.
دوریِ شب.
دوریِ دوری
از من زاده میشود،
زاده میشود …
خلاصهاش این میشود:
کبوتر، گل،
ماه بر مردمکان.
لطیفترش این میشود:
بال با گل …
طالعی در کار نیست،
تنها خاطره وجود دارد.
آنچه فردا رخ میدهد
هزار سال …
کلمات
آنجایند
بقایایشان را جمع کن
کفشهایت را برق بیانداز
مراسم آغاز میشود.…
پرندگان حقیقی
میتوانند پرواز کنند
برای همین
نیازی به اینکار ندارند.
آنها
حتی بال …
به زیبایی گلهای کوهستان است این زن.
ولی سرد،
سرد است
به برودت سواحل …
آینهای برابر آینهای:
تصویری
که زاده میشود از تصویری،
آه اعماق معجزآسای خویش
فوارهی …
بازیگر دهانش را عیان میکند.
بعد، موهایش را.
در حوصها تظاهر میکند
به تک …
دوست دارم یک خطای نگارشی
شعر جهان را بازنویسی کند
بر طرف روز،
وقتی …
سرانجامِ تو نیست
چنان جامی تهی،
که به شتاب نیازی افتد.
کلاهخودت را بیانداز …
به لطافت آمدی و رفتی
از معبری دیگر
به معبری دیگر.
دیدنت
و حالا …
یک روز همه با هم به شهر رفتیم
همه با هم به مغازهای رفتیم…
اگرچه همیشه مرا میفریبی عشق من
هماره در من حاضری، بیتردید!
چون آبشار
که …
زندگی یک درخت میکشد
و مرگ درختی دیگر.
زندگی یک آشیانه میکشد
و مرگ …
پسرکم،
بشنو این سکوت را!
سکوتی مواج
سکوتی که در آن
انعکاسها و درهها …