بینِ کامپیوتر، و مداد، و ماشین تحریر
نصفِ روزم میگذرد. یک روز، همین هم …
بینِ کامپیوتر، و مداد، و ماشین تحریر
نصفِ روزم میگذرد. یک روز، همین هم …
بکوش که این دنیای ناقص را ستایش کنی
روزهای دراز ماه ژوئن را به …
رام کردن کلمات
دشوارتر است
از رام کردن ببرها
در شگفتی از چالاکی خویش…
هر از چند گاه او سوگند میخورد زندگی بهتری بیاغازد
اما هنگامی که شب …
در استماع عشقی بزرگ، پاسخی بده، تکانی بخور
مثل آدمیجمال پرست. تنها، کامیاب آنچنانکه …
وقتِ نگاه به شیشۀ ماتِ نیمه خاکستری
به یاد آوردم آن دو چشمِ خاکستریِ …
یک شمع بس است. نور لطیفش
دلچسبتر است، دلنشینتر است
وقتی سایهها از راه …
انگشتهای افسر جوان دستگاه امنیتی
که در دفترش در ایستگاه راه آهن برانداز میکرد…
روز آغازی ابری خواهد داشت.
سردِ سرد.
اما همینجور که روز به پیش میرود…
دیگر هیچ کلامی نمانده است برای گفتن
تمام چیزی که برای ما مانده بمبها …
زنی با اندامیاز کاغذ دیواری
ماهیِ گولِ سرخِ دودکشها
که حافظهاش بر ساخته است …
مرگمان را نیاز دارد طبیعتِ بیکرانِ پیرامونمان
و خواهان است کامهای ارغوانیِ گلها.
،اگر …
این دیگر یک ترانه نیست،
همهمهای انسانی نیست.
میتوان شنیدش
آخرین فریادی که به …
در باغ، گلهای داودی در حال مرگ بودند
به مانند آرزوها که تو آمدی. …