چون از خانهای جدا میشوم،
امروز دلم گرفته است.
دستِ خانه را رها میکنم
و باید دوباره کودکی شوم،
خود را درآغوش زنی غریبه جا دهم.
روز باید از نو زاده شود،
و چه بسا زمان درازی بگذرد
تا من با شبی که از راه میرسد
دوباره آشتی کنم.
سرگردان بودن و دل نبستن
شاید زندگی بهتری باشد.
اما قانونهای زمانه اجازه نمیدهند
که مسافر یک روزه
خیمه ای در افق برپا کند
( نه چندان دور از رودخانهای کوچک)
و دستها در پاییز دراز شوند
سوی گرمای زمستانیِ
آتشِ میان دیوارها.
.
پس آدمی از خانهای به خانهای دیگر سرگردان است
وگرنه تنها میماند،
در جستوجوی مادریِ سنگی،
و میان دیوارها زندگی میکند،
با نوری که از پنجرهها میگذرد
و شبی که در آستانه ایستاده است.
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry



