دوباره همان قصه را تعریف میکنی
دربارهی کودکیات،
اینکه پنج ساله بودی و
دوچرخهی …
دوباره همان قصه را تعریف میکنی
دربارهی کودکیات،
اینکه پنج ساله بودی و
دوچرخهی …
علفهای هرزِ باغ را در نظر بگیر
نه به درد کسی میخورند
نه کسی …
سنگ به سنگ
آسمان را میجوید، خاک.
گام به گام
گیاهانِ من،
به سمت …
بر نوک پیکان است دیگر
قلب پرنده
نامرئی.
بر تیغهی پاروست دیگر
آب
نامرئی.…
قرن از پس قرن میجویمت
نه سنگی را
بیآنکه جابجایش کنم
رها میکنم،
نه …
یک روز
از پشت میز تحریرم برمیخیزم و
از کلمات فاصله میگیرم،
از شما…
نیمههای شب
در نیویورک
هنگام که از دریاهای رویا بیرون میآید آن زن
این …
قایقها چیستند، اگر نیستند درختانی خسته از خموشی.
دکلهای الوان چیستند، اگر نیستند درختانی …
من که به آینده حمله میبردم
تا از جهان
چشماندازی تفته و ناساز برآورم،…
بر آبِ دریاچه
به سایهام نگاه میکنم،
صورتام سفید نیست
تنها موهایم سفیدند.
جوانی …
به رویا مردم و
به زندگی
نجات یافتم.…
بلند یا کوتاه
هرچه زندگی میکنیم
خود را به پسماندهای خاکستری فرو میکاهد
در …
رسالت عاشق، دیدن است
خورشیدی تاریک را بر بستر
و در سرما
تولد آتش …
قایق،
لنگر انداخته بر جزیرهی مهآلود
میجنبد.
خورشید غروب میکند
و دلواپسیهای مسافر افزون …