او که از لباس آبی خود مردهست دارد میخواند. لبالب از مرگ میخواند و …
ادامهی مطلب
او که از لباس آبی خود مردهست دارد میخواند. لبالب از مرگ میخواند و …
ادامهی مطلبدر دست درهمفشردۀ مردهای،
در حافظۀ دیوانهای،
در اندوه کودکی،
در دستی که لیوانی …
١.
— به گل مینشیند فاصله. تماشا کن از پنجره هیاکلی را که ناکاملاند …
رنگ، رنگِ دریای ظهر بود.
دریا ما را پس گرفت
نه مثل فاتحان؛ نه!…
خانه مرا به یاد میآورد
اینجا راه رفتن را آموختم
در این اتاق گامهایی …
خیابان گروایله را میشناسم.
ماه، آنجا، مثل یک قرص نانِ تازه
از تنور دریا، …
تو بگو وَ بعد بگذار این خانه از آن تو باشد.
تو خود نیز …
تو نیامدهای، اما یادِ خانه آمدهاست.
چون رهرویی که راهش را در بیابان گم …
زمان آن رسیده که خانه را ترک کنم
جایی که سالها در آن زیستهام…
در انتها، همیشه دوباره
همان چیز را میخواهیم ببینیم:
خانهای میان درختان،
آنگونه که …
صداها از آن گوش هایم هستند
درها از آن دست هایم
آجرهای های سرخ …
این ها خانه های ما هستند
موسیقیِ زندانی در صفحهها،
انبوهِ کتاب های نخوانده،
…