دم به دم، روزها مرا پیش میرانند، اما چشمانم، میراثِ نیاکانم، هنوز به دنبال …
ادامهی مطلب
دم به دم، روزها مرا پیش میرانند، اما چشمانم، میراثِ نیاکانم، هنوز به دنبال …
ادامهی مطلببه خانه آمد. چیزی نگفت.
پیدا بود که اتفاق بدی برایش افتاده است.
لباسها …
زمانی خواهد رسید
که با رویِ گشاده
به خودت که به درِ خانهات رسیده…
کمکم عاشقت شدم
هر روز کمی بیشتر از دیروز.
بیش از همیشه زمستان امسال …
برگهای پاییزی بر شانههایمان میریزند.
انگار نعشهاییاند که از تابوت سقوط میکنند.
وقتی تمام …