زمان آن رسیده که خانه را ترک کنم
جایی که سالها در آن زیستهام…
زمان آن رسیده که خانه را ترک کنم
جایی که سالها در آن زیستهام…
در انتها، همیشه دوباره
همان چیز را میخواهیم ببینیم:
خانهای میان درختان،
آنگونه که …
صداها از آن گوش هایم هستند
درها از آن دست هایم
آجرهای های سرخ …
این ها خانه های ما هستند
موسیقیِ زندانی در صفحهها،
انبوهِ کتاب های نخوانده،
…
دم به دم، روزها مرا پیش میرانند، اما چشمانم، میراثِ نیاکانم، هنوز به دنبال …
ادامهی مطلببه خانه آمد. چیزی نگفت.
پیدا بود که اتفاق بدی برایش افتاده است.
لباسها …
زمانی خواهد رسید
که با رویِ گشاده
به خودت که به درِ خانهات رسیده…
کمکم عاشقت شدم
هر روز کمی بیشتر از دیروز.
بیش از همیشه زمستان امسال …
برگهای پاییزی بر شانههایمان میریزند.
انگار نعشهاییاند که از تابوت سقوط میکنند.
وقتی تمام …