اینطور نگاهم میکردی در یک رویا.
دیگران هم بودند، قهوه مینوشیدیم.
از اتاق مجاور …
اینطور نگاهم میکردی در یک رویا.
دیگران هم بودند، قهوه مینوشیدیم.
از اتاق مجاور …
دل با مرزهایش نمیسازد
شعر با واقعیت
واقعیت با رویای خدا.
چگونه مکالمهای است …
زمان نیست که به ما اخطار میدهد،
فضاست: جنگلی که محو میشود
مثل روبانی …
باد
در درختان: بارانِ خاموش.
پدرم را به خواب دیدم:
پارو میزد به ماهیگیری…
کسی از اتاق بیرون رفته و
لباسهاشان را جا گذاشته، پشت سر.
«چی شده؟»…
مردی در میان درختان قدم میزند
در روزی که نور
مدام جا عوض میکند.…
نگاه کن بانوی من،
مرا گناهان بسیاریاست
که نمیتوانی راهت را پیدا کنی از …
هیچ قطرهاشکی نیست
از آنِ انسانی
که در همان دم
جاری نشود از گونهی …
عدم،
سراپا تنها در خویش
اما بی اعتمادی به خویش
شهوتاش را فرو مینشاند:…