شعر، یک پرنده نیست؛
و هست.
ریه نیست، هوا نیست، پیراهنم نیست،
هیچکدامشان
و همهشان هست.
آری.
ویولنی را
بر غروب شکستم
میخواستم ببینم چه میشود؟
سراغ سنگ را گرفتم و پرسیدم: چه خبر؟
ولی نه، نه.
هنوز نه.
از خاطر بردهام آیا
آن دستمال را،
آنجا که در سکوت، والسِ کهنی میچرخید؟
از یادش نبردهام؛ به گونهام نگاه کنید!
میفهمید که نه، نه، از یادش نبردهام.
آن اسبِ چوبی را آیا
از یاد بردهام؟
طفلام را لمس کنید و میگویید: نه.
پس، چه؟
شعر،
طریقتیست برای زیستن.
نگاه کن
به مردمانی که کنار تواند:
عشق میورزند؟ رنج میبرند؟ آواز میخوانند؟ میگریند؟
به یاریشان بشتاب!
تا برای دستهاشان، چشمها و دهانهاشان بجنگند،
برای بوسهای که بستانند و بوسهای که ببخشند،
برای میزشان، بسترشان، نانشان، حرفِ «آ» و حرفِ «ه»شان،
برای گذشته ـ مگر کودک نبودند؟ ـ
برای آینده ـ مگر کودک نخواهند بود؟ ـ
برای حالا: آن تکهی کوچک صلح، تاریخ
و خوشبختی
که سهمشان است،
برای آن تکهی عشقِ بزرگ، کوچک، اندوهگین، شاد،
که سهمشان است؛
برای هر آنچه نصیبهی آنان است و به تاراج میرود،
به چه نامی؟ به چه نامی؟
و آنگاه زندگانیات
رودی خواهد شد بیشماره
که پدرو، خوآن، آنا، ماریا، پرنده، ریه، هوا، پیراهنم،
ویولن، غروب، سنگ، آن دستمال، والسِ کهن،
اسبِ چوبی
نام خواهد گرفت.
شعر همین است و بس.
و آنگاه،
مکتوباش کن!
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry



