آنگاه که یخها ناله سرمیدهند
در کنارههای سبز رودها
و بغض سپهر سرکش بهاری،
بر آینه چالاب جادهها
فرومیشکند،
ما دور خواهیم بود.
بر آنیم که بازگردیم و بنگریم؛
نوازش کنیم شبدر چمنزارها
و چارچوب خانه جدید را
و زار بگرییم از سر همدردی؛
بر قدمگاهی که مادرمان از آن گذشت.
اما دور از اینجا خواهیم بود.
ما زندانیان
در عوض
بیوقفه خواهیم خندید
و تا آن لحظه
تیغ از نیام برآید،
نفرت میورزیم.
آن که ما را در پی خویش میکشد، ملعونیست.
دور،
هنوز هم دورتر.
و زمانی که بازگردیم،
گیاهان وحشی در حیاط روییدهاند
و دم مردگان، در هوا پیچیده است.
چروکها بر دست
زنگارها بر بیل
و همچنان دور خواهیم بود.
دور خواهیم بود همچنان
از رخسارههایی که در رؤیا به پیشباز ما میآیند.
اینجا خسته از نفرت و عشق؛
اما بهزودی در اردوگاه دوردست ما،
دستها نو میشوند
چونان برگی در بهار.
اما غنچهها خواهد شکفت
و چشمهها، بهسان روزگارانی دور،
دگربار به ترنم درمیآید.
ای کهنسراچه دل!
ای لعل مدفون!
تو روزی درخشیدن از سر خواهی گرفت،
چون آیین ناب زندگی و الماس تراشناخورده،
پیش چشم سپهر دوردست.
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry



