پس از بیست سال رنج و ماجراجوییهای شگرف اودیسه ،
پسر لائرتس، به ایتاکای خود بازگشت.
با شمشیر آهنین و با کمانش انتقامی را که باید میگرفت گرفت
پنهلوپه زبان بند آمده و هراسان جرات نداشت او را بازشناسد
و برای آزمودنش گشودن رازی را میخواهد که تنها بین آنها بود
راز بستر مشترکشان که هیچ انسان میرایی نمیتوانست آن را جابجا کند
چرا که از درخت زیتونی ساخته شده بود که در زمین ریشه داشت.
این داستانی است که در کتاب بیست و سوم اودیسه نقل شده بود.
برای هومر مشخص بود که هر چیزی را باید غیر مستقیم بگویی.
حتی برای یونانیها، آنهایی که زبان محاورهشان اسطوره بود،.
داستان بستری که درختی بود، نوعی استعاره است.
ملکه میدانست که آن ناشناس، پادشاه است وقتی که به چشمهایش نگاه کرد.
وقتی که در دلدادگی درون خود، دلدادگی اودیسه را باز یافت…
* این رفتن از خانه و بازگشتن یا بازنگشتن قدمت زیادی در تاریخ دارد . شاید اولین رانده شده از خانه در تاریخ حوا باشد. کسی که میبایست بهترین خانهی جهان را ترک کند و در راه آدم از او بپرسد داریم به کجا میرویم. این پرسش را همه ی ما از خود یا از دیگری پرسیده ایم. کجا میرویم؟ بیراه نرفتیم؟ راه بازگشت هست؟ به خانه برمیگردیم؟
و اما شناخته ترین شخصیت اسطورهای که از خانه میرود و به خانه بازمیگردد اودیسه است. بورخس خود شعری درمورد او نوشته است. اودیسهای که پس از بیست سال به خانه بازمیگردد و هیچ کس او را نمیشناسد. همیشه همین طور است. اگر برای مدتی از خانه بروی، وقتی برمیگردی آن آدم سابق نیستی. خانه هم آن خانهی سابق نیست.
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry



