در پیادهروهای پردرخت
زندگی خواهم کرد.
برگها
نه رخصت رویا به من میدهند
نه …
در پیادهروهای پردرخت
زندگی خواهم کرد.
برگها
نه رخصت رویا به من میدهند
نه …
از چشمهای تو
چشمی پاکتر نمیشناسم.
تو در آنها هستی و همزمان هستند
چیزهایی …
چون چرک میکند چشمها را زمان
نور صبح را
دیگر نمیشناسی.
ولی وضوح سمج…
از هنگام کودکی
در مدرسه
بالا میرفتم
از سجافهای روشن خورشید و خاک.
به …
تنها پرنده
اشارات دقیق را میشناسد.
از چشمهاش
عالم مصغر را در مییابم
و …
خانهای که دلت را پناه داد
ویرانهای خواهد بود.
پنهانی
در شب
ترکاش کردهاید.…
پسرکان از راه زمین میروند و
دخترکان از راه هوا!
از راه رویا
هیچکس.…
پرنده؟ پرندگان؟
فقط یک پرندهی تنها در دنیاست
که با هزار بال میپرد و …
شاهدخت زندانی هیچ،
شاهدخت زندانی بخت،
شاهدخت زندانی مرگ،
شاهدخت مغاک میان نگاه.
شاهدخت …
ادامهی مطلب