عزم نوشتن کن
عزم نوشتن کن
از زندگی، از زندگان
از مرگ، از مردگان…
عزم نوشتن کن
عزم نوشتن کن
از زندگی، از زندگان
از مرگ، از مردگان…
ای محو ناشدنی از دل
که در تنگناها به خود رهایم نکردی
در تاریکیِ …
من پسر مردی عرب
و زنی یهودیام.
در روزگاری دور
چنین پدرانی چنین فرزندانی …
او در ردایش خوابیده است
چه کسی؟
او
روح آدمی
چه سرنوشتی در انتظار …
بالا بلند
و یکتا
ایستادهای در آبی آسمان شب
بی زاد و رود
بر …
سرم را میآسايم
بر اين سنگ؛
در زندانی
تو، رویاندازِ من؛
جويبارت،
لالايي شير …
اینجا افتادهام
در ملالی از گِل
نامهای آنان را به خط کُردی
با نجاست …
شهريار اِمگيون*
شهريارِ کُرد
محبوس ِ زندان ِ ولاچرنه*
این کلام را وقف آتش …