از بختيارى ماست
شايد
كه آنچه مىخواهيم
يا به دست نمىآيد
يا از دست …
از بختيارى ماست
شايد
كه آنچه مىخواهيم
يا به دست نمىآيد
يا از دست …
گاه
آنچه ما را به حقيقت مىرساند
خود از آن عارى است
زيرا
تنها …
براى تو و خويش
چشمانى آرزو مىكنم
كه چراغها و نشانهها را
در ظلماتمان…
دلتنگىهاى آدمى را
باد ترانهيى مىخواند،
رؤياهايش را
آسمان پُر ستاره ناديده مىگيرد،
و …
شگفتا، باغى در دل شعلهزار
بر شيب ِ شفافى
كه گوزن بر آن مىآسايد.…
از آنجا كه ستون ِ پشتاش خميده است
ا زآنجا كه كارش از فرياد …
از نفس افتاده و از راه مانده
اسب من از كوهستان اگر
به زير …
راستى را كه به دورانى سخت ظلمانى عمر مىگذاريم
كلمات بىگناه
نابخردانه مىنمايد
پيشانى …
»- اى مرگ تسكين ناپذير! كامكارىهاى سهگانهى مرا به من باز ده!
بر ساحل …
مرا آن توانايى هست كه هر دم شعرى بسرايم.
خلقان همه آواى مرا به …
من آخرين كسم بر سر ِ راه ِ تو
آخرين بهار آخرين برف
آخرين …
گلبرگهايش پژمرد چرا كه قلبش ميوهيى بود.
ساعتها و روزها پاهاى خود را در …
به شعلههاى رو به زوالى
كه خواب حريق عظيم مىبينند
به شعلههاى تباهى
كه …
به رنج
عشق ِ كم و بيش نزديكى را كه كشتهام
از ياد مىبرم.…