شاعر، مثل سرباز
زندگیاش مال خودش نیست.
حیاتاش،
شکستها و ویرانههاست.
با انبرک مغزش
عواطف مورچهها را بر میدارد،
به چشمهایش
نزدیک و نزدیکترشان میآورد
تا آنها و چشمانش یگانه شوند.
گوشاش را
بر شکم سگ گرسنه میگذارد
بینیاش، پوزهی نیمهباز را بو میکشد
تا پوزهی سگ و بینی او
یکی شوند.
در هرم گرما
خود را با دستهی پرندگان باد میزند
و ناگهان
پر میکشد.
شاعر را
وقتی میگرید
هیچ باور نکنید.
اشکاش مال خودش نیست.
اشک از اشیا سترده
میفشاند
سرشک اشیا را.
به زمان میماند، شاعر
تندتر یا کندتر
فریبندهتر یا صادقتر.
هرگز به شاعر چیزی نگو.
بخصوص
هیچ حقیقتی را
هرگز
پیش او بازگو مکن.
مراقب باش
حرفی از صمیم دل نزنی.
آنوقت مدعی میشود که او آن را گفته است
و چنان ادعا میآورد که همه خواهید گفت
راست میگوید
هم او بود که گفت.
مهمتر از همه
التماستان میکنم،
هرگز شاعر را لمس نکنید.
دستتان را بر یک شاعر نگذارید!
… مگر وقتی که دستتان
عین پرتوِ نور
نازک باشد.
فقط در آن صورت
شاید
دستتان یکراست از او بگذرد.
وگرنه رد نمیشود
و انگشتهاتان به او میچسبند و
لاف خواهد آمد
که بیش از شما انگشت دارد.
همه خواهید گفت، آری
راست میگوید.
انگشتهایش بیشتر است.
اگر به من اعتماد کنید
حتی بهتر است که هرگز
دستتان به یک شاعر نخورد.
او حتی لیاقت لمس ندارد!
شاعر، عین سرباز
زندگیاش مال خودش نیست.
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry



