خانه مرا به یاد میآورد
اینجا راه رفتن را آموختم
در این اتاق گامهایی برداشته شد
که دورخیزی برای
جهشی بزرگ بود،
اینجا آشپزخانه از انبوهِ
ظرفها و وسیلهها بهم ریخته.
کنار این شیرِ آب شست و شو می کردم
میز و صندلی در خودشان صاف ایستادهاند
خشک از فرسودگی،
پادری و کفپوش
مدتهاست با هم یکی شدهاند.
وقتی که بر پله های اتاق زیر شیروانی
قدم میگذارم زنده میشوند
هر پله صدایی لذت بخش میدهد:
برو بالا فرزندم و بخواب.
و تختخواب ،که روزی چنان بزرگ بود همچون قایقی،
که مرا ناخدایش میدانست،
حالا همان اندازه است، که باید باشد:
پتویی یا جعبه ی سیب زمینی ای،
دریای مواج آن زمان:
زمینی جلا داده شده ، سه در پنج،
قفسههای طبقه بندی شده وظیفهی بر دوش کشیدن بار
اسباب بازی های گذشته را داشتند
که دیگر هیچ کودکی نشانی از آن نمیگیرد.
بازگشت به پایین
به گذشته نزدیکترم میکند.
راهرو مرا بیرون می کشد،
چهاردست و پا دستگیره را میگیرم.
تاریک است و بخاری خاموش.
خانه ارباب اتاقهایش است.
هر آنچه بود را از دست دادهام:
ترتیب، همبستگی، مکان.
هر آنچه که امشب، در گشت و گذارم
به آن برخوردم
مرا از خانه دورتر می کند.
هرچه بیشتر به گذشته نگاه میکنم
گرهی زمان محکمتر میشود
.
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry



