کسی به میان سکوت در میآید و
ترکم میکند.
حالا تنهایی تنها نیست.
مثل …
کسی به میان سکوت در میآید و
ترکم میکند.
حالا تنهایی تنها نیست.
مثل …
نه شعرِ غیابِ تو.
تنها یک نقش،
شکافی در دیوار،
چیزی در باد،
طعمی …
همه میفهمند آنچه هیچکس
هیچکس نمیفهمد آنچه همه…
و از دل سرسبزیها
ندا در آمد:
میان جان و حواس
مغاکی میگسترد.
تنها …
یار شیرین من
باران میبارد در سانتیاگو.
خورشید را به سایه روشن میکنند
کاملیاهای …
چرا آن تصویر
چنین به دنبالم دوید؟
میان گودالهای گل و لای
تنههای خشک …
و صدا
بدل شد به رگباری از باد
و به جنگل درختان قان گریخت…
هر چه بیشتر میبینم، بیشتر کلمه کم میآورم
و چقدر میخواهم داشتهباشمش
وقتی که …
دستهای من عاشقاند
افسوس، دهانم عاشق است و
نگاه کن
ناگهان میفهمم
که اشیا …
پرندهای چهاربالم من
شتری بیکوهان
و آسمانی با دو خورشید،
ابری که میبارد بر …
تنها زمان حال خاطره دارد.
آنچه بوده، ناشناخته است.
مردگان همیشه بین خود جابجا …