بیدار میشوم.
نخستین جزیرهی هشیاری:
یک درخت.
هراس، پرواز را ابداع میکند.
بیابانِ آشنا …
بیدار میشوم.
نخستین جزیرهی هشیاری:
یک درخت.
هراس، پرواز را ابداع میکند.
بیابانِ آشنا …
یک شعر
چون نبردی بزرگ
مرا پرتاب میکند به این میدان
بی خصمی جز …
تنِ تو،
جهان،
میدود.
چشمان من،
جهان، نیز.
هیچکس دوبار با همان چشمها عاشق …
عزیزکم:
چه خوب آبتنی میکنی،
بی کسی که تماشایت کند،
در آبهای یخبستهی محاسباتِ …
تمام رنگپریدگیهایِ شرحناپذیر،
خاطره است.
در گذر از دیوار به دیوار
مغاک، پلکیست.
غرق …
به من میرسد تشویشی مرموز
که به ظرافت در هوا
برگی افتاده به جا …
چنین موج میزنی از آب،
زلال،
و گیسوان بلندت از دریایند هنوز،
و بادهایت …
آنان که سپیدهدمان بادبان برکشیدند
و دیگر بازنخواهند گشت،
ردپاشان را بر موجی به …
به من هوای آزاد دادی،
سایهی خفیف دستات
کز صورتم میگذرد.
به من سرما …
همیشه وسط فیلم
باران میگرفت.
میانِ گلبرگهای گلی که برایت میآوردم
عنکبوتی منتظر بود.…
دیدهای،
به راستی دیدهای،
برف را، ستارگان را، معابر شکوهمند نسیم را…
لمس کردهای،…
خطوط مهآلود چهرهات را دوست دارم،
صدایت را که به خاطر نمیآورم،
خوشهی عطرهای …