به خاطرم آمدی

به خاطرم آمدي

 

دلدار من

سنگيني اين خانه را حس مي كنم

سنگيني تو را نيز حس كرده ام

اتاقها به ترانه حزن آلودي مي مانند

ديوارها با هم غيبت مي كنند

چراغ

همانجايي كه شكسته است

مانده است

همه جا تو را به خاطر مي آورم

 

روزهايمان اگر لوح فشرده اي بود

ترانه هاي محبوبمان را مي نواختيم

همديگر را زندگي مي كرديم

از نو و قديم

 

سارق برلياني مي شدم كه از چشمان تو برق مي زند

با پاهاي تو بار و بنه ام را مي بستم و مي رفتم

خوابم مي كردي

سوپم را مي خوراندي

من تو را در خانه

و تو مرا همه جا مي بوسيدي

 

امروز دلم مي خواهد كمي بگريم

كمي هق هق كنان

تو نيستي

معلوم است كه از آن دوردستها شده اي

من جايي نزديك به تو دفن شده ام

از من دريغ شدي

به من اعتنايي نكردند

گويي همه جا محكومم

گلي ختمي مرا بزرگ كرده است

دلتنگي ام بيرون مانده است

 

 

About صابر مقدمی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.