چو مخموری
بی تو بازمیگشتم،
دگر یارای تنهاییم نبود،
شامگاه
که ابرهای خسته در گرگ و میش
نهان میشدند.
هزاران بار
زان روز که بود گشتهام،
چنین تنها بودم
و هزاران شامگه چو امشب،
کوهها، دشتها، ابرها و گیاهان
پرده بر دیدگانم کشیدند.
تنها، در روز
وز پی آن، در سکوت شب مرگزای.
وکنون، مخمور، بی تو بازمیگردم؛
تنها سایهام همدوش.
بارها از من دور خواهی شد
و زان پس برای همیشه.
مرا یارای آن نیست که مهار زنم
توسن رنجی که میتازد درون سینهام؛
رنج تنها بودن!
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry



