رنج تنها بودن | <br>پیرپائولو پازولینی

رنج تنها بودن |
پیرپائولو پازولینی


چو مخموری
بی تو بازمی‌گشتم،
دگر یارای تنهاییم نبود،
شامگاه
که ابرهای خسته در گرگ و میش
نهان می‌شدند.
هزاران بار
زان روز که بود گشته‌ام،
چنین تنها بودم
و هزاران شامگه چو امشب،
کوه‌ها، دشت‌ها، ابرها و گیاهان
پرده بر دیدگانم کشیدند.
تنها، در روز
وز پی آن، در سکوت شب مرگ‌زای.
وکنون، مخمور، بی تو بازمی‌گردم؛
تنها سایه‌‌ام هم‌دوش.

بارها از من دور خواهی شد
و زان پس برای همیشه.
مرا یارای آن نیست که مهار زنم
توسن رنجی که می‌تازد درون سینه‌ام؛
رنج تنها بودن!

درباره‌ی ماریا عباسیان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.