آنگاه که همه چیزی به کمال بود و نشان گناه ناپیدا گشتهبود و زمین، …
ادامهی مطلب
آنگاه که همه چیزی به کمال بود و نشان گناه ناپیدا گشتهبود و زمین، …
ادامهی مطلبدر راه پایان واقعا برایت مهم نیست که آیا هنوز خودت هستی هرچه در …
ادامهی مطلببعضیها، بیتوجه به اينکه چه به آنها میدهی هنوز ماه را می خواهند. نان …
ادامهی مطلباينجا در يک روز مارس سال ۱۹۸۹ سقف و ديوارها را آبی رنگ میزنم. …
ادامهی مطلباول، میخواهم زيبا باشد و با احتياط روی شعرم قدم بردارد در تنهاترين لحظهی …
ادامهی مطلبنشانهها؟ از نشانهها خستهام. بعضیها به من میگويند که همهچيز نشانهاست. آنها هيچچيز به …
ادامهی مطلبسرمای وحشتناکی دارم همه میدونن که سرماهای وحشتناک چطور کل سيستم عالمو عوض میکنن. …
ادامهی مطلبنمتونم عشقو يه قرن عقب بندازم ازم بر نمیآد حالا هرچی گريه گلومو جر …
ادامهی مطلب۱ جيرجير جيرجيرکها. آنها راه خود را از دل تاريکی نقب میزنند. سدها را …
ادامهی مطلبميان گلها، تنها با جام شراب تنها مینوشم، جامم را بالا میبرم از ماه …
ادامهی مطلبجدا افتادن و تنها شدن شبيه باراناند. از روی اقيانوسها بالا میرود به سوی …
ادامهی مطلبزندگی در حرکت آهسته دل در جريانی معکوس اميدی نصفهنيمه در يک آن، بسيار …
ادامهی مطلبنه در من میمانی بهخاطر خاطرات، نه مال منی بهخاطر قوت شيرين اشتياق آنچه …
ادامهی مطلبدر افسانهها هيچکس واقعا نمیميرد. در قصهها هيچجهانی گم و گور نمیشود. همهچیز در …
ادامهی مطلبمیان کامپیوتر، یک مداد، و یک ماشین تحریر نیمی از روزم میگذرد. یک روز …
ادامهی مطلببلند بودند آن عصرهايی که شعر مرا ترک کرد. رود محتاطانه جاری بود، سقلمه …
ادامهی مطلب