در برفها قدم میزنم، با چشمهای بسته نور اما میداند که چهسان از ميان …
ادامهی مطلب
در برفها قدم میزنم، با چشمهای بسته نور اما میداند که چهسان از ميان …
ادامهی مطلب۱ حالا میتوانم دستهای مومنات را ببوسم تنها اگر بخوابم و رویا ببینم … …
ادامهی مطلبدرست وقتی که امید پژمرد، ویزا آماده شد. در به خیابانی باز میشود، مثل …
ادامهی مطلبسماوری زرد دستمالی سفید چنان چون پنجرهای.…
ادامهی مطلبکه میداند که این برگ درخت آزاد با خود چه میگوید از شاعری که …
ادامهی مطلبهمهی خیابانها دیدهاند: مردی را که بار گاری خالی میکند کودکی را که میگذرد …
ادامهی مطلبآتشهای تنم را گرد آوردهام در شعلهی کوچک اما استواری اینجا در آشپزخانهای که …
ادامهی مطلبآنچه میخواهیم هرگز سادهنیست. درمیان اشیایی حرکت میکنیم که خیال میکردیم آنها را میخواهیم: …
ادامهی مطلبویولن غریب، چرا تعقیبم میکنی؟ در کدام شهرهای بیگانه از شبهای تنهاییات سخن سازکردهای، …
ادامهی مطلبآیا دلم به خواب رفتهاست؟ آیا کندوی رویاهای من دیگر کار نمیکند؟ چرخ چاه …
ادامهی مطلبیک روز آفتابی، باد جانم را با عطر یاسمنها صدا کرد. \”به جای عطر …
ادامهی مطلبهمهچیزی دور است و دیرزمانیاست که رفتهاست. خیال می کنم که ستارهای که بر …
ادامهی مطلب۱ گرمایشان بینام است گرمای تو هم. هیچکس روی درختان اسم نمیگذارد من هنوز …
ادامهی مطلبدر خانهات را که باز میکنی دوستانت میآیند، به همهجا سرک میکشند و خاکسترهاشان …
ادامهی مطلبخیلیها خود را برای جنگ آماده می کنند. لازم است. دیگران خود را برای …
ادامهی مطلب۱ پنجمین بهار جنگ آغاز میشود دختری جوان برای معشوقش میگرید برف در خیابانهای …
ادامهی مطلب