خواهرم شعر نمیگه خيلی بعيده که یهو شروع کنه به شعر گفتن به مادرش …
ادامهی مطلب
خواهرم شعر نمیگه خيلی بعيده که یهو شروع کنه به شعر گفتن به مادرش …
ادامهی مطلبيه باغ ديگه ساختم، آره واسه عشق تازهام. گلای سرخ مرده رو همونجا که …
ادامهی مطلبپنج صبح در خانهاش را زدم. از پشت در گفتم در بیمارستان خیابان اسلیسکا …
ادامهی مطلبدو دختر راز حیات را در سطر نامنتظری از شعر پیدا کردند. من که …
ادامهی مطلبروز آبی رفتنت و روز خاکستری آمدنت یک روز بلند است. یا اقلا مردم، …
ادامهی مطلباتاق خالیاست، پس از رفتن تو خالی مثل فضای میدانی در پایان یک روز …
ادامهی مطلبعشق اولم در جنگ افغانستان مرد نه از گلوله، نه به دست خدای جنگ …
ادامهی مطلبامروز، از دور، تو را دیدم که قدم میزدی، و بیصدا چهرهی درخشان تودهی …
ادامهی مطلببرای مردی که به او عشق میورزم بیش از آنچه باید، یک شاعر نمیتواند …
ادامهی مطلبآه اروس، که خموشانه لبخند میزنی، به من گوش کن! بگذار سایهی بالهایت آرام …
ادامهی مطلبچه صدایی را میتوان شنید با گوشی که هرگز جیغ کودکی بیمار را نشنیدهاست؟ …
ادامهی مطلباز من چه کاری بر میآید؟ گلبرگهای شکوفههای گلابی همهی روز بادآورده جمع میشدند …
ادامهی مطلببعضی میگویند هزارسال را به خاطر میآورند بعضی میگویند تازه هزارسال بعد را دیدهاند …
ادامهی مطلبهروقت ماه بالا میآمد، دعا میکرد سرانجام، مادر وولنام در چهلسالگی پسری زایید در …
ادامهی مطلبازدواج کرد جدا شد و به خانه برگشت. گلهای حنا را فشرد تا ناخنهایش …
ادامهی مطلببدون بهار کوچکش چهچیز از روستای یونگتون، یک روستا میسازد؟ دانههای برف بیپایان میبارند …
ادامهی مطلب