نیمههای شب است
و به روستا رسيدهام
کسی جرات میکند يارم را بيدار کند؟…
نیمههای شب است
و به روستا رسيدهام
کسی جرات میکند يارم را بيدار کند؟…
همگان را
راهزانان به تاراج بردهاند
و من در نفسهای يارم
به يغما رفتهام.…
بيا
و مرا در نور ماه ببوس، نازنين
چرا که زلفام
در تاريکی
آشفته …
حالا که يارم
شکستخورده از جنگ بازآمده،
چارهای ندارم
جز اينکه بوسهای که به …
دستات را به من بده!
به ميدان میرويم و
عشق میورزيم و
میميریم،
اگر …
غروب بود. تماشا میکردی از پنجرهات ظلماتی را که خیابان را میپوشاند. کسی از …
ادامهی مطلببرگرد،
حالا که گلولههای تفنگی ناشناس،
سوراخ سوراخت کرده
من زخمهايت را بخيه میزنم …
تکه تکه شدهام
و بايد که خرد و ريز وجودم را جمع کنم
اما …
عشاق فواحش شادند بشاشاند و چاق بازوهاي من اما، تاول زدهاند از بغلکردن ابرها …
ادامهی مطلبمژههايت شرحه شرحه کرده دلم را،
بیرحم نباش!
آرام آرام
چشمانت را بگشا
همانگونه …
برتن يارم کفن سرخ میپوشند و
تن من
باران مشعلهای مشتعل است.…
دامن سرخی بر آب ظاهر شد
انگار آب
روی آتش نشسته بود.…
در کتابی که حافظهی من است… در صفحهی نخست فصلی که اولین بار تو …
ادامهی مطلببر ساحلی نشستم، کودکی پامچال کوچکی را که در ذهنم میشکفت، پیشگویی کرد. گفتم: …
ادامهی مطلبپرندگان در درختان خیس آواز خواندند
و من به آنها گوش فرا دادم
دیگر …
به آنکه دوستش میداشتم، خندیدند تپهی مثلثیشکلی کنار بیگفورت. گفتند که در خارپشتههای مزرعهی …
ادامهی مطلب