بازگشت به خانه

سيگار نيفروخته

سيگار نيفروخته

ممكن است امشب بميرد با سوخته‏گى سينه‏ى كُتش از آتش گلوله‏يى. هم امشب به سوى مرگ رفت با گام‏هاى خويش. پرسيد: - سيگار دارى؟ گفتم: - بله. - كبريت؟ گفتم: - نه شايد گلوله روشنش كند. سيگار را گرفت و گذشت... شايد الآن دراز به دراز افتاده باشد سيگارى نيفروخته بر لب و زخمى بر سينه... رفت. نشانه‏ى تكثير و تمام.

ادامه‌ی مطلب
در پی چه بوده‌ای؟

در پی چه بوده‌ای؟

مگر در پی چه چیز بوده‌ای؟ به‌جز همان بادِ مخالف یا خیزاب‌های کودکانه‌ی شب‌های تار و یا تشدید سرگیجه‌‌های عشق زمینی دیگر؟ آسمانی دیگر؟ زمانی دیگر؟ چه چیز را جستجو می‌کردی؟ که تا به‌حال بازش نیافته‌ای در میان این گیاهان آشنا؟ اما چه زود از دست …

ادامه‌ی مطلب

نام‌ام را در کتاب‌های شناختِ شاعران، جستجو کن خواهی‌اش یافت و نخواهی یافت آن را نام‌ام را در لغت‌نامه‌ها جستجو کن خواهی‌اش یافت و نخواهی یافت آن را نام‌ام را در دانشنامه‌ها جستجو کن خواهی‌اش یافت و نخواهی یافت آن را چه اهمیت دارد؟ آیا هرگز …

ادامه‌ی مطلب
ترانه‌ای برای هاله‌ای از سپیده‌دم

ترانه‌ای برای هاله‌ای از سپیده‌دم

غلظت تاریکی‌ست از چشم‌هایت تا بدینسو آیا شب است هنوز؟ غلظت خون به جای پا، به‌جای دست درختی که غافلگیر است چهره‌ات نور می‌تابد بر من آیا شب است هنوز؟ صدای تو راهی می‌کند رمه‌های آوا را به سوی زمین آنجا که میوه‌ات روی برمی‌گشاید به …

ادامه‌ی مطلب

شانه‌ای سربی سیبی سبکبال . به دوش کشیده‌ام تابوت‌ات را و خاکستر‌ت را نوازش کرده‌ام . شب شغال‌های سرخ‌چشم پنهان می‌کند سرچشمه‌ی شب‌های مرا . محکوم‌ام می‌کنی به ادامه‌ی زندگی به‌شرط نبرد، و بی‌هیچ انعطاف . ‌آنچه می‌گویی آیا ناب است و تقلیل‌ناپذیر و هیچ نشان …

ادامه‌ی مطلب
در بالاترین ارتفاع

در بالاترین ارتفاع

با من حرف می‌زنی، آنقدر نزدیک که می‌‌شنوم آنچه را نمی‌خواهم گوش کنم. می‌خندی تا آزارم دهی می‌رقصی آنسوتر از صبح، سربه‌هوا بازی می‌کنی. مرا در‌آغوش می‌کشی و در گوشم زمزمه‌ میکنی: «عشق! تو باید در بالاترین ارتفاع زندگی کنی»…

ادامه‌ی مطلب
عمق آب

عمق آب

از تو می‌گویم نه از چراغ ِسایه‌ یا از گام‌های تازی‌ام باد در پاشنه‌ی زرین باد روی لبه‌ی چاه‌ها باد ِبیرون، که در آن دیگر کسی به تفاهم نمی‌رسد از تو می‌گویم گروهی پاسخ می‌دهند مورچگانِ بی‌صدا و بی‌فریاد با اینحال سکوت می‌کُشد مثل مرگ و …

ادامه‌ی مطلب

  شب شاید برای سوزاندنِ دست‌های ما اینجاست با این حال خاکستر و سایه را نباید با هم اشتباه گرفت اما کسی چه می‌داند؟ آیا شب که پیش‌درآمد آتش‌سوزی‌ست، پایان آن نیز نیست؟

ادامه‌ی مطلب
مزد سکوت

مزد سکوت

فریاد، صدا را به جهش می‌آورَد همان‌گونه که سنگ، آب را سپس غرق می‌شود فریاد، چاقوی تیز‌ِ بی‌دسته‌ای‌ست دست‌ها دنباله‌ی چاقواند همان‌گونه‌ که موج خیال می‌کند که دنباله‌ی ساحل است و امتداد می‌یابند دست‌ها در عمقِ آب کسی کشته می‌شود مزد سکوت است، خون زیبای دریاچه‌ی …

ادامه‌ی مطلب
دست

دست

  تنِ نوازش‌شده شکوفا می‌کند دست را مشت گره‌کرده، فقدان نوازش است قلم هم جای نمی‌گیرد در مشت قلم می‌گشاید مشت را دست، گشوده می‌شود به‌روی کلام به روی جدایی

ادامه‌ی مطلب
آینه

آینه

در خوابگاهِ شباهت‌ها برگ‌ها اندیشه‌های خویش را دارند سنگ‌ها می‌شناسند هیاهوی طلایی زنبورها را روز صمیمانه به نومیدی و گوش‌هایشان آویزان است طبیعت می‌رقصد برای سطحِ شفافِ زمان گیاه پای برهنه‌اش را در زمین فرو کرده، پیش می‌رود اما تو هرگز نخواهی شنید ناله‌ی خستگی‌اش را

ادامه‌ی مطلب
بازهم این تصویر

بازهم این تصویر

  بازهم این تصویر تصویر دست و پیشانی تصویر ِنوشته‌ی بازگشته به اندیشه. ° همچون پرنده‌ای در آشیان سرم را در دست گرفته‌ام. ° درخت پایکوبی می‌کرد همچنان، اگر همه‌جا بیابان نبود. ° جاودانه‌ها به‌جای مرگ. شن سهم احمقانه‌ی ماست از میراث. ° آیا از هماغوشی …

ادامه‌ی مطلب
عشق و شعر

عشق و شعر

تویی همان آوا که پاسخ می‌دهی به ندای من بی این صدا هیچ شعری نمی‌تواند مجذوب خود کند پژواکی را که می‌آمیزد زمزمه‌ی عشاق را به غبار قرون. تو همانی که با او واژه به واژه می‌بافم اندامِ سرودمان را و پیوند می‌گیرم با او و …

ادامه‌ی مطلب

آدمی از دست‌های خویش می‌میرد. (بی‌ دست می‌میرد انسان.) واژه جدا می‌کند دست را، از دستی که آن را ساخته است. یک دست کافی‌ست برای یک کتاب: دستی که جایگزین دست است و واژه: مدعی ِتصاحب آن.

ادامه‌ی مطلب
شعله‌ور شدن – سرآغاز

شعله‌ور شدن – سرآغاز

پنجِ عصر. زمانی تعیین‌کننده، کمی سنگین و شکننده، از افقی دیگر و معیارِ دیگری از نور، هنگامی که خورشید سرخ شده، اما هوا هنوز گرگ و میش نیست. زمانی سرنوشت‌ساز که به لطفِ یگانه شعرِ فدریکو گارسیا لورکا، غرق نشده است در فراموشی، و باقی گذاشته …

ادامه‌ی مطلب
ملانکولی

ملانکولی

چهره‌ی حال را حجاب جدا می‌کند، از چهره‌ی گذشته. پرده‌ای خیس چشمی که در غلیان است هنوز، از اشکی قدیمی. ملانکولی، ملانکولی. ما از آن‌چه فرو می‌کاهدمان، می‌میریم.

ادامه‌ی مطلب
چاقویی همه تیغه | ژوآئو کابرال د ملو نتو

چاقویی همه تیغه | ژوآئو کابرال د ملو نتو

 درست مثل گلوله‌ای مدفون در تن که یک سوی مرد مرده را به زمین می‌فشارد. درست مثل گلوله‌ای از سنگین‌ترین سرب در ماهیچه‌ی مردی که یک‌طرفش را سنگین‌تر‌ می‌‌کند. چنان گلوله‌ای با خصال خویش گلوله‌ای که دلی زنده دارد دلی چنان ساعتی غرقه‌ی‌ اعماق تن …

ادامه‌ی مطلب
در ذهن من | دنیس لورتوف

در ذهن من | دنیس لورتوف

در ذهن من یک زنِ معصوم نشسته است، ساده اما   زیبا، بویِ سیب یا سبزه می‌دهد. بر تن دارد   روپوش یا پیرهن‌خوابی آرمانی، موهایش نرم است و به رنگ قهوه‌ای روشن،   مهربان است و بسیار پاکیزه، بی ذره‌ای خودنمایی- اما هیچ خیالی در سر ندارد. …

ادامه‌ی مطلب
کارل سندبرگ: پرچین

کارل سندبرگ: پرچین

کارگران خانهٔ سنگی کنار دریاچه را ساخته‌اند و حالا به سراغ پرچین رفته‌اند. نرده‌ها، میله‌هایی آهنی با نوک تیز فولادین انگار سرنیزه‌ای که جان می‌گیرد اگر فرو رود در تن آن که می‌افتد بر آن. شاهکاری است این پرچین، دور نگه خواهد داشت مردم را و …

ادامه‌ی مطلب
ایمی لاوِل: خرافه

ایمی لاوِل: خرافه

تصویر یک روح را بر بادبادکم نقاشی کردم و آن را بر درختی بستم. بعد می روم و بازش می کنم می گذارم پرواز کند مردم از دیدنش هراسان می‌شوند و چهره پنهان می‌کنند به خیال‌شان هیبت خدا در میان ابرها شناور است.

ادامه‌ی مطلب
ترانه

ترانه

  و َهيچ يک سخنی نگفتند  نه ميهمان  نه ميزبان  …  نه گل های داوودی   برای باهار بگو بسازم من ترانه           شب می آید شب از ترانه می آید   خواب ببینم پشت میز نشسته ام با تو با تو …

ادامه‌ی مطلب
براى كشيدن يک پرنده

براى كشيدن يک پرنده

براى السا هنريكز E. Henriquez
اول بايد يه قفس كشيد با در ِ واز بعد بايد يه چيز خوشگل كشيد يه چيز ساده يه چيز ملوس يه چيز به دردخور واسه پرنده بعد بايد پرده رو برد گذوشت پاى يه درخت تو باغى بيشه‏يى جنگلى چيزى اُ پشت درخت قايم شد بى‏جيك زدنى بى‏جُم خوردنى... گاه پرنده زود مياد اما ممكنم هس كه سال‏هاى سال بگذره تا تصميم‏شو بگيره. نبايد سر خورد بايد حوصله كرد و اگه لازم باشه بايد سالاى دراز صبر نشون داد. دير و زود اومدن پرنده دخلى به خوب و بد پرده نداره. وقتى پرنده اومد - البته اگه بياد - بايد نفسو تو سينه حبس كرد و سر ِ صبر گذاشت پرنده بره تو قفس و اون تو كه رفت در ِ قفسو آروم با نُك ِ قلم‏مو بست و بعدش ميله‏هاى قفسو از دم دونه به دونه پاك كرد و خيلى هم مواظب بود قلم‏مو به هيچ كدوم از پراى پرنده نگيره. بعدش بايد درختو كشيد و خوشگل‏ترين شاخه‏شو واسه پرنده انتخاب كرد. بايد سبز ِ برگا و خُنَكاى باد و غبار ِ آفتاب و هياهوى جونوراى علف تو هُرم ِ تابسّونم كشيد و اون وخ بايد حوصله كرد تا پرنده تصميم به خوندن بگيره. اگه پرنده نخونه نشونه‏ى بديه نشونه‏ى اينه كه پرده بَده اما اگه خوند نشونه‏ى خوبيه نشونه‏ى اينه كه ديگه مى‏تونين امضاش كنين. پس، خيلى با ملاحظه يكى از پراى پرنده رو مى‏كَنين و اسم‏تونو با اون يه گوشه‏ى پرده مينويسين.

ادامه‌ی مطلب
پيغام

پيغام

درى كه يكى وازش كرده درى كه يكى پيش‏اش كرده صندلى‏يى كه يكى روش نشسته گربه‏يى كه يكى نازش كرده ميوه‏يى كه يكى گازش زده نامه‏يى كه يكى خونده صندلى‏يى كه يكى كنارش زده درى كه يكى وازش كرده جاده‏يى كه يكى روش مى‏دوه جنگلى كه يكى ازش رد ميشه رودى كه يكى خودشو ميندازه توش بيمارستانى كه يكى توش مرده.

ادامه‌ی مطلب
دسته گل

دسته گل

اين جا در چه كارى دخترك با اين گل‏هاى تازه چين؟ اين جا در چه كارى دوشيزه با اين گل‏ها، گل‏هاى رو در پژمردگى؟ اين جا در چه كارى بانوى زيبا با اين گل‏هاى خشكيده؟ اين جا در چه كارى بانوى سالمند با اين گل‏هاى رو به مرگ؟ چشم در راه سردار ِ فاتح‏ام.

ادامه‌ی مطلب
ترانه‌‏هاى زندان‌بان

ترانه‌‏هاى زندان‌بان

- كجا مى‏روى زندانبان زيبا با اين كليد آغشته به خون؟ - مى‏روم آن را كه دوست مى‏دارم آزاد كنم اگر هنوز فرصتى به جاى مانده باشد. آن را كه به بند كشيده‏ام از سر مهر، ستمگرانه در نهانى‏ترين هوسم در شنيع‏ترين شكنجه‏ام در دروغ‏هاى آينده در بلاهت پيمان‏ها. مى‏خواهم رهاييش بخشم مى‏خواهم آزاد باشد و حتّا از يادم ببرد و حتّا برود و حتّا بازگردد و ديگر بار دوستم بدارد يا ديگرى را دوست بدارد اگر ديگرى را خوش داشت. و اگر تنها بمانم و او رفته با خود نگه خواهم داشت هميشه در گودى ِ كف دستانم تا پايان عمر لطف پستان‏هاى الگو گرفته از عشقش را.

ادامه‌ی مطلب
ريگ‌‏هاى روان

ريگ‌‏هاى روان

ديوان و پريان بادها و جزر و مد در دور دست تازه دريا واپس نشسته و تو همچون گياهى آبى كه باد به ملايمت نازش كرده است بر ماسه‏هاى بستر برمى‏انگيزى به رؤيا ديوان و پريان بادها و جزر و مد را در دوردست تازه دريا واپس نشسته اما در چشمان نيم‏خفته‏ى تو دو موج كوچك به جاى مانده است ديوان و پريان بادها و جزر و مد دو موج كوچك براى غرقه كردن من.

ادامه‌ی مطلب
در احتضار

در احتضار

غرقه‏ى سيلاب ِ بى‏امان ِ فلاكت كه بر ديوارهاى اتاق پلشتش نَمى نفرت انگيز پس مى‏دهد سخت پريده‏رنگ، محكوم و به خود وانهاده مردى در آستانه‏ى مرگ در پرتو چراغ ِ بالينش كه مى‏چرخاند و مى‏جنباند باد به چشم مى‏بيند بر ديوار طبله زده نور جاندار شگفت‏انگيزى: شعله‏ى خجسته‏ى چشمان ِ محبوب را. و در سكرات مرگ در سكوت ِ پر طنين ِ اتاق ِ احتضار به گوش مى‏شنود آشكارا شيرين‏ترين سخنان عشق بازيافته را با صداى زنى كه چنان به جان دوست‏اش مى‏داشت. و اتاق لحظه‏يى نور باران مى‏شود چنان كه هرگز قصرى از آن‏گونه چراغان به خود نديده. همسايه‏گان مى‏گويند: «حريق است.» شتابان درمى‏رسند و هيچ نمى‏بينند جز مردى تنها خفته در بسترى چركين لبخندزنان على‏رغم سوز زمستانى كه در اتاق مى‏پيچد از جام‏هاى شكسته به دست بينوايى و به دست زمان.

ادامه‌ی مطلب
ترانه | براى كودكان ِزمستان

ترانه | براى كودكان ِزمستان

در شب زمستانى شتابان مى‏گذرد مرد سپيد ِ سطبر بالايى مرد سپيد ِ سطبر بالايى آدمكى برفى است با چپق چوبين ِ كوچكى آدمكى برفى است كه سرما سر در پى‏اش نهاده به دهكده‏يى مى‏رسد به دهكده‏يى و به مشاهده‏ى روشنايى اطمينان حاصل مى‏كند به خانه‏ى كوچكى درمى‏آيد بى‏آن كه حلقه به در زند به خانه‏ى كوچكى بى‏حلقه به در كوفتن تا گرم شود تا گرم شود، بر آتشدان تفته مى‏نشيند و بناگاه ناپديد مى‏شود و از او هيچ به جا نمى‏ماند جز چپقش ميان ِ مشتى آب بجز چپقى چوبين و كهنه كلاهى نمدين.

ادامه‌ی مطلب
تئودور روتکه: در زمان ظلمات

تئودور روتکه: در زمان ظلمات

در زمان ظلمات، چشم دیدن را آغاز می کند، من در عمیق‌ترین تاریکی به دیدار سایه ام می‌روم؛ انعکاس صدایم را در جنگل پر پژواک می‌شنوم- تو گویی خداوندگار طبیعت برای درختی اشک می‌ریزد. زندگی می‌کنم بین مرغ ماهیخوار و چکاوک ، جانوران این تپه و …

ادامه‌ی مطلب
فال

فال

آستانه‌ای نیست دیگر دیگر نه خانه‌ای‌ست و نه اردو و آتشی سپیده‌دم ِ دست چپ‌ِ تو شامگاه دست راست‌‌ات را در آغوش می‌کشد روز به غباری بدل می‌شود و شب حکمرانی می‌کند میان جانِ تو که گمان نمی‌کنم در عذاب باشد و جسم‌ات که در ارتفاعات …

ادامه‌ی مطلب
درخت،‌ چراغ

درخت،‌ چراغ

درخت دیرینه‌سال می‌شود در درخت، تابستان است. پرنده از آوازِِ پرنده، در گذر است و گریز سرخی پیراهن می‌درخشد و پخش می‌شود همه‌جا دوردست‌ها در آسمان، ارابه‌ی عتیقِ درد… آه ای سرزمین آسیب‌پذیر! همچون شعله‌ی چراغی در دست نزدیک به خوابی که در سبزینه‌ی جهان است …

ادامه‌ی مطلب
آن سکستون: اختراع خداحافظی

آن سکستون: اختراع خداحافظی

یک دسته نامه دارم یک دسته خاطره می‌شد چشم هر دو را در‌آورم می‌شد مثل پیشبندی چل‌تکه آنها را به تن کنم می شد بیاندازمشان در لباسشویی، بعد در خشک‌کن تا شاید درد مثل چرک از آنها جدا می‌شد و روی آب می‌ایستاد شاید اگر از …

ادامه‌ی مطلب
زرد به آبی

زرد به آبی

زرد به آبی سیگاری تعارف می کنم به هر روحی که به بسترم می آید . همه ی دروغ هایم را فهرست می کنم ، هر کار ضروری را عقب می اندازم . گریه کن استخدام می کنم به فرض اگر پایین پریدم ، گلدان های …

ادامه‌ی مطلب
پانویس‌هایی بر خدایی ترش

پانویس‌هایی بر خدایی ترش

پانویس‌هایی بر خدایی ترش اخبار امروز را دور ماهی‌های مرده‌ی فردا پیچیده‌اند. اینطور نیست که تمام پنجره‌ها به افسانه می‌گشایند؟ وقتی واقعیت در بخاری‌هامان می‌سوزد؟ زمان در برج ناقوس خدایان سنج می‌کوبد‌ و پرتوهای محبوس آفتاب در غارها خاک می‌خورند. مرگ آواره‌‌ای‌ست ریشو‌ که هل می‌دهد …

ادامه‌ی مطلب
آزادی

آزادی

آزادی در هوای سبک باغ ماهی های حوض جان می دهند . هزار ستاره ی دریایی دیده ای هرگز که خیره خیره نگاهت می کنند با چشم هایی ، که چشم نیستند ؟ زن نقشه اش را می بندد و می گشاید . هر چیز ِ …

ادامه‌ی مطلب
گسل ها

گسل ها

گسل ها زن پشت ِ هم ، چیز گم می کند مثلن ، حلقه ی عروسی اش را . نمی تواند به خانه برگردد چون علامت های سوال کلیدهایش را قاپیده اند ، خوابش نمی برد چون خدایی که همیشه در کار خداحافطی ست رویاهایش را …

ادامه‌ی مطلب
دهمین سالگرد

دهمین سالگرد

دهمین سالگرد زن چاقو بر می دارد و خود را تکه تکه می کند و بر خودش کپه می شود . نظافتچی جارو بر می دارد و زیر مبل پنهانش می کند سگ بیرونش می آورد زبانش را به دندان می گیرد بچه ها با قلبش …

ادامه‌ی مطلب
اندازه گیری

اندازه گیری

اندازه گیری دور از آفتاب بعضی چیزها زود کپک می زنند. مرد گردن درد دارد و زن شبح می بیند . مرد کمربند سربی می بندد و زن بال می سازد . دنبال حقایق می گردد مرد و زن می گوید : ببین ملافه بوی حسرت …

ادامه‌ی مطلب
هر روز

هر روز

هر روز زن از خواب بیدار می شود و چیزی عوض شده است . در قفس ، طوطی دیگر انگلیسی حرف نمی زند . صف مورچگان از خیر شیره و شکر می گذرد . علف ها تغییر عقیده داده اند و به سمت چپ خم می …

ادامه‌ی مطلب
ازدواج

ازدواج

ازدواج آن پرده ی توری که زن میان دو پنجره ی گشاده می آویزد زبان باد می شود : مکالمه ای میان مناظر ولی یک روز پنجره ها بسته می شوند و پرده میان سکوتی ناشکستنی فرو می افتد .

ادامه‌ی مطلب
نظام خلقت

نظام خلقت

خداى عالَم آفرينشو از يه دونه سيب شروع كرد، بعد درختو آفريد و آخر سر آدمو. هميشه ميوه اول مياد. هميشه ميگيم «سيب ِ بابا آدم». خدا همون جور كه پشت كله‏شو مى‏خاروند پيش از اين كه دلو بيافرينه احساساتو آفريد: «گاس مى‏باس اين جورى شروع كنم: اول دل ِ حّوارو، بعد از اون عهد و وفارو.» خدا چند تا كشتى آفريد بعد توفانو و دست آخر آبو. اما پيش از همه آب ِ حياتو آفريد كه نوح مى‏باس از اون بچشه، آخه الواح مقدس، پيش از اون كه نوشته‏شن، اين جورى گفته‏ن. اما خدا خوشگلكى‏رو كه من دوست دارم پيش از اون آفريد كه حتا خودشو بيافرينه!

ادامه‌ی مطلب
براى تو اى يار

براى تو اى يار

رفتم راسته‏ى پرنده فروش‏ها و پرنده‏هايى خريدم براى تو اى يار رفتم راسته‏ى گلفروش‏ها و گل‏هايى خريدم براى تو اى يار رفتم راسته‏ى آهنگرها و زنجيرهايى خريدم زنجيرهاى سنگينى براى تو اى يار بعد رفتم راسته‏ى برده‏فروش‏ها و دنبال تو گشتم اما نيافتمت اى يار.

ادامه‌ی مطلب
ترانه

ترانه

- امروز چه روزى است؟ - ما خود تمامى ِ روزهاييم اى دوست ما خود زنده‏گى‏ايم به تمامى اى يار، يكديگر را دوست مى‏داريم و زنده‏گى مى‏كنيم زنده‏گى مى‏كنيم و يكديگر را دوست مى‏داريم و نه مى‏دانيم زنده‏گى چيست و نه مى‏دانيم روز چيست و نه مى‏دانيم عشق چيست.

ادامه‌ی مطلب
اما من انسانم…

اما من انسانم…

گذرگاهی صعب است زنده‌گی؛ تنگابی در تلاطم و در جوش.ایمان، یکی چشم بند است؛ دیواری در برابر بینش. به خیره مگو که ایمان کوه را به جنبش درمی‌آورد من کوه بی‌جان نیستم انسانم من!

سنگ مقدس در این جهان بسیار است صیقل خورده به بوسه‌های لبان خشکیده از عطش. ایمان به جسم بی‌جان روح می‌بخشد، لیکن من جسم بی‌جان نیستم انسانی زنده‌ام من.

من نابینایی ِ آدمیان را دیده‌ام و توفیدن گردباد را بر عرصه‌ی پیکار، من آسمان را دیده‌ام و آدمیان را سر گردان به مِهی دودگونه فروپوشیده، مرا به ایمان ایمان نیست. اگر اندوهگینت می‌کند بگو اندوهگینم. حقیقت را بگو، نه لابه کن نه ستایش. تنها به تو ایمان دارم ای وفاداری به قرن و به انسان!

توان تحملت ار هست شکوه مکن.به پرسش اگر پاسخ می‌گویی پاسخی در خور بگوی.در برابر رگبار گلوله اگر می‌ایستی مردانه بایست که پیام ایمان و وفا به جز این نیست!

ادامه‌ی مطلب