در نسیان مینویسم
در هر آتش شب
در هر چهرهی تو
پس سنگیست
آنجا …
به حکایت یک جنگ دریایی کهن گوش میکنی؟
میخواهی بدانی در نور ماه و …
باید تحویل دهی عشقت را
وقتی او را با خود میبرند،
باید تحویلش دهی…
حالا از آنچه در اوان جوانی در تگزاس میدانستم حرف میزنم
( از سقوط …
به موسیقی میماند عشق،
مرا بر میگرداند
با دستهای خالی
با زمان که خاموش …
میتوانی برایم هرچه دلت میخواهد بگویی
باورکردنشان، اهمیت ندارد
مهم این است که هوا…
بیدار میشوم.
نخستین جزیرهی هشیاری:
یک درخت.
هراس، پرواز را ابداع میکند.
بیابانِ آشنا …
یک شعر
چون نبردی بزرگ
مرا پرتاب میکند به این میدان
بی خصمی جز …
تنِ تو،
جهان،
میدود.
چشمان من،
جهان، نیز.
هیچکس دوبار با همان چشمها عاشق …
عزیزکم:
چه خوب آبتنی میکنی،
بی کسی که تماشایت کند،
در آبهای یخبستهی محاسباتِ …
تمام رنگپریدگیهایِ شرحناپذیر،
خاطره است.
در گذر از دیوار به دیوار
مغاک، پلکیست.
غرق …
به من میرسد تشویشی مرموز
که به ظرافت در هوا
برگی افتاده به جا …
چنین موج میزنی از آب،
زلال،
و گیسوان بلندت از دریایند هنوز،
و بادهایت …