آدمیزاد در زندگیاش آنقدرفرصت ندارد که به همهکاری برسد. فصلهای کافی در اختیار ندارد …
ادامهی مطلب
آدمیزاد در زندگیاش آنقدرفرصت ندارد که به همهکاری برسد. فصلهای کافی در اختیار ندارد …
ادامهی مطلبمردی را میشناسم که ازچشماندازی عکس گرفت چشمانداز پنجرهی اتاقی که در آن عشقبازی …
ادامهی مطلبنمیدانم که آیا تاریخ خود را تکرار میکند یا نه
ولی میدانم که تو …
همهی تنم پشمالو شده میترسم آنها به خاطر پوستم مرا شکار کنند. پیراهن رنگارنگم، …
ادامهی مطلبیکروز عشقی بزرگ زندگیام را دو شقه کرد نیمهی اول در جاهای دیگر پیچ …
ادامهی مطلبروز یادبود کشتهگان جنگ. حالا اندوه همهی گمشدهگان را به اندوه آنها اضافه کن …
ادامهی مطلبدر اشتباهاند دانشمندان، عالم بيليونها سال پيش آفريدهنشد
جهان هر روز آفريده میشود.
به …
ادامهی مطلببیدار شو، خورشید سوزان! دیگر وقت خواب نیست باید برگردی تا جهانم را روشن …
ادامهی مطلبتو مثل زمستان سردی مثل یک تکه یخ یک گلولهی برف مثل نهر کوچک …
ادامهی مطلبمدالش برای ما قصهای تعریف میکند که او چقدر افتخار میکرد وقتی در گروه …
ادامهی مطلبیک قطره اشک مثل یک کوه، قویاست مثل یک عقیده، مصمم است. قصههای زیادی …
ادامهی مطلبفردا پانسمان مرا برمیدارند نمیدانم شاید از فردا با تنها چشم باقی ماندهام، نصف …
ادامهی مطلب«مردم مرا دارند و من تنها چلچله ها را که بالهایشان قوسی گشاده رسم …
ادامهی مطلبدر کدام بیمارستان سفید در کدام اتاق غمزده مرا خواهی یافت انگشتانم را و …
ادامهی مطلبکشوها از اشیای نفیس لبریزند ولی ما، آرام آرام به ایدهها عادت میکنیم این …
ادامهی مطلبگرمایشان بینام است گرمای تو هم. هیچکس روی درختان اسم نمیگذارد من هنوز به …
ادامهی مطلب