عشاق فواحش شادند بشاشاند و چاق بازوهاي من اما، تاول زدهاند از بغلکردن ابرها …
ادامهی مطلب
عشاق فواحش شادند بشاشاند و چاق بازوهاي من اما، تاول زدهاند از بغلکردن ابرها …
ادامهی مطلبمژههايت شرحه شرحه کرده دلم را،
بیرحم نباش!
آرام آرام
چشمانت را بگشا
همانگونه …
برتن يارم کفن سرخ میپوشند و
تن من
باران مشعلهای مشتعل است.…
دامن سرخی بر آب ظاهر شد
انگار آب
روی آتش نشسته بود.…
در کتابی که حافظهی من است… در صفحهی نخست فصلی که اولین بار تو …
ادامهی مطلببر ساحلی نشستم، کودکی پامچال کوچکی را که در ذهنم میشکفت، پیشگویی کرد. گفتم: …
ادامهی مطلبپرندگان در درختان خیس آواز خواندند
و من به آنها گوش فرا دادم
دیگر …
به آنکه دوستش میداشتم، خندیدند تپهی مثلثیشکلی کنار بیگفورت. گفتند که در خارپشتههای مزرعهی …
ادامهی مطلبخواهرم شعر نمیگه خيلی بعيده که یهو شروع کنه به شعر گفتن به مادرش …
ادامهی مطلبيه باغ ديگه ساختم، آره واسه عشق تازهام. گلای سرخ مرده رو همونجا که …
ادامهی مطلبپنج صبح در خانهاش را زدم. از پشت در گفتم در بیمارستان خیابان اسلیسکا …
ادامهی مطلبدو دختر راز حیات را در سطر نامنتظری از شعر پیدا کردند. من که …
ادامهی مطلبروز آبی رفتنت و روز خاکستری آمدنت یک روز بلند است. یا اقلا مردم، …
ادامهی مطلباتاق خالیاست، پس از رفتن تو خالی مثل فضای میدانی در پایان یک روز …
ادامهی مطلبعشق اولم در جنگ افغانستان مرد نه از گلوله، نه به دست خدای جنگ …
ادامهی مطلبامروز، از دور، تو را دیدم که قدم میزدی، و بیصدا چهرهی درخشان تودهی …
ادامهی مطلب