و سرانجام
سرودی بیادبار
رویایی چنان ستارهای…
سکراتِ
رویابینانِ
پاییز.…
به آب میماند عشق.
اگر نباشد کسی که مواجاش کند،
میگندد.…
یک کیهان،
والت ویتمن، پسر منهتن
گردنفراز، فربه و خوشگذران
که میخورد و مینوشد …
کلماتِ آبستن،
افسانهوار به ذات،
وعدهی معناهای ممکن،
آيينها،
آیهها،
آینهها،
آریانهها.
خطایی کوچک…
ادامهی مطلببر مرز میایستیم
اسلحه بر دوش
برای برادرانمان برای شما
طناب ضخیم هوا را …
خدایا،
تو این را میدانی
که غم نیز، چون شادی
ارتباط برقرار میکند.
حتی …
شهرِ شهرهاست
برلین
مغازهای عظیم.
اگرچه بختِ یافتنِ یک چتر
تا بر تو بگسترد…
خیره و شگرف است که چگونه مرا میکشد بامداد
اگر نتوانم همیشه و اینک…
آسیبپذیر: حیات حقیقی
چنان شعری در آستانهی میلاد،
حقیقی.
آسیبپذیر: زندگی،
کنارههایش: مالامال اشتیاق،…
هیچ از پرندگان نمیدانم.
تاریخ آتش را نمیشناسم.
باور دارم اما
که تنهاییام
باید …