سال به سال بیکه آگاهباشم از آن سپری کردهام آنروز را. هنگام که واپسين …
ادامهی مطلب
سال به سال بیکه آگاهباشم از آن سپری کردهام آنروز را. هنگام که واپسين …
ادامهی مطلبچتر سياهي پيچيده در ژرفترين صبح در سرسرا انتظار ميكشد اشكها بر شانههايش خشك …
ادامهی مطلبمرگ که میآيد شبيه خرس گرسنهایاست در پاييز مرگ که میآيد همهی سکههای پرزرق …
ادامهی مطلبمجبور نيستی خوب باشی. مجبور نيستی روی زانوهايت صدمايل از ميان صحرا پشيمان راه …
ادامهی مطلببر سنگ سياه مثلی عربی میگويد که خدا مورچهي سياه را میبيند که تکان …
ادامهی مطلباو اکسيری میخريد در شهری از روزگاران گذشته هنوز هم بايد به او انديشه …
ادامهی مطلب«من هيچکسام، تو کی هستی؟ تو هم هيچکسای؟ پس يه جفت از ما هس، …
ادامهی مطلبجاده پيچ میخورد. بعد آنجا ايستاديم. او را ديديم از ميان در باز. نشسته، …
ادامهی مطلبهر روز میآيد و سر جايش در جهان مینشيند. «کار سخت» میگويد «زيستن شعره». …
ادامهی مطلبسايههای مردم و اشيا بلندتر میشوند از پاييز تا زمستان بلندتر میشوند، بیتوقف وقتی …
ادامهی مطلبکجا همدگر را ديديم، کجا؟ دوستان نزديک مرگ، دوستان قديميام ظهر در شهر، سايهها …
ادامهی مطلبآنگاه آنها مردند بیحتی ريختن خون سبز پيش از آنکه به زمين برگردند رنگ …
ادامهی مطلبگاه کوه پنهان است از من در مستورههای ابر گاه من پنهانم از کوه …
ادامهی مطلبآی، غم! نبايد با تو چون سگ بیخانمانی رفتار کنم که به در عقبی …
ادامهی مطلباون دختره که آلما صداش میکنم که خيلی سفيده خوبه، مگه نه؟ اگه حرف …
ادامهی مطلبشیر سیاه صبح غروبها آن را مینوشیم ظهرها آن را مینوشیم شبها آن را …
ادامهی مطلب