من اون سنگیام که از جاش دراومده ميون صخرهها
همون قلبهی وسط تيرا،
اون …
من اون سنگیام که از جاش دراومده ميون صخرهها
همون قلبهی وسط تيرا،
اون …
خيال میکنم امتحان فارغالتحصيلیام را میدهم:
دو بوزينه زنجيری بر پنجرهای مینشينند
بيرون پنجره …
آن مرد سياهپوش کيست،
که قدمزنان از ما دور میشود.
میگويند: ديرگاهی نقاش برآن …
برای دان و جینی به روح اعتقاد دارم؛ گرچه اعتقاد داشتن یا…
ادامهی مطلبفکر کنم اوایل اردیبهشت بود زمان یاس و ذغال اخته زمان وعده ها و…
ادامهی مطلبعصری يک کور، يک کر و يک لال مدتی با هم بر شاخهای در …
ادامهی مطلباز شعرهای من اگر گل را بچينی از چارفصل شعرم يک فصل میميرد. عشق …
ادامهی مطلببرف، نخستين برف زمستان، ابتدای اين صبح. گل اخری و چمن زير درختان پناه …
ادامهی مطلبمیآرامد ماه بر رود چنان قطرهی روغنی. کودکان به کنارهها میآیند تا زخمها و …
ادامهی مطلبیکروز، میخواستم دست از نوشتن بردارم و فقط نقاشی کردم میخواستم دست از نقاشی …
ادامهی مطلببعد از مدرسه دلم میخواست ساعتها کف اتاق دراز بکشم با تلفنی که در …
ادامهی مطلبپستانی هستم بدون نوك برج دیدبانی بیفانوس و تلخی بلوط. درخت غانی برهنه از …
ادامهی مطلباولینبار كجا با هم خوابیدیم؟ به یاد داری؟ شاید در كوچهی فیتزوری بود؟ یا …
ادامهی مطلبهر صبح یادم میرود ماجرا از چه قرار است. میبینم دود با گامهای بلند…
ادامهی مطلبشام ساعت پنج سر میز میآید ستارهٔ شب ساعت شش به آسمان و دلدادهٔ…
ادامهی مطلب