هراس کامیار محسنین شعرها هراس تو بی اندازه است ماوراییست هراس من، اندک کارمندی با یک کیف … ادامهی مطلب
ملاقات کامیار محسنین شعرها نتوانستم که باز بشناسمش چون قدم به اینجا گذاشتم. در همان انتظار طولانی برای … ادامهی مطلب
نجات یافته کامیار محسنین شعرها من بیست و چهار ساله ام به مسلخ رانده شدم نجات یافتم. اینان … ادامهی مطلب
کشتار معصومین کامیار محسنین شعرها کودکان ضجه می زدند: «مادر!» «من بچه خوبی بوده ام!» «اینجا چقدر تاریک است! … ادامهی مطلب
سیاه مشقی برای عاشقانهای امروزی کامیار محسنین شعرها چون به یقین، سفیدی بهترین توصیف خود را از طریق خاکستری می یابد پرنده … ادامهی مطلب
آخر دنیا کامیار محسنین شعرها پرنده به پایان آوازش رسیده بود و درخت زیر چنگ هایش فرو پاشیده بود… ادامهی مطلب
من جولیت هستم کامیار محسنین شعرها من جولیت هستم بیست و سه ساله یک بار طعم عشق را چشیده ام… ادامهی مطلب
ترانه کامیار محسنین شعرها وزن جهان عشق است. زیرِ بارِ تنهایی زیرِ بارِ ناخرسندی. وزن، وزنی که … ادامهی مطلب
شکنجهها کامیار محسنین شعرها هیچ چیز تغییر نکرده است. بدن نسبت به درد حساس است، باید بخورد، تنفس … ادامهی مطلب
این عکس من است کامیار محسنین شعرها این را چند وقت پیش گرفته اند اول به نظر می رسد چاپش بد … ادامهی مطلب
سه غریب ترین کلمه کامیار محسنین شعرها وقتی کلمه «آینده» را به زبان می آورم بخش اولش به گذشته پیوسته است… ادامهی مطلب
ویتنام کامیار محسنین شعرها «ای زن، نامت چیست؟» «نمی دانم.» «چند سال داری؟ اهل کجایی؟» «نمی دانم.»… ادامهی مطلب
ترانهی غم انگیز تشییع کامیار محسنین شعرها تمام ساعت ها را متوقف کنید، تلفن را قطع کنید آن سگ را با … ادامهی مطلب