نقش سیاه
در قاب نقره شرحهشرحه شد به بوسهها
نقش سیاه
در قاب نقره …
نقش سیاه
در قاب نقره شرحهشرحه شد به بوسهها
نقش سیاه
در قاب نقره …
به یک فروشندهی بند کفش برخوردم
پایین کوچهای در بازار
میخواست به من بند …
نور ماه بر دیوار سفید
و دوباره گفت:
«پس دیگر سایهی تو نیستم؟»
جواب …
میگذارم آرایشگر
هرچه به جا مانده از چشمهایم را بردارد
و بسوزاند چرکها را…
با تو حرف میزنم
از تو حرف میزنم
از اعماق خویش
میدانم که جوابی …
در خیالم صدایی شنیدم:
– عشق من! همهی پیازو میخوای
یا یه تیکهشو؟
و …
بازوانت را لمس میکنم
به دور خود
نامرئی اما حاضر.
اجازه دادی ببوسم
یکی …
چنان که دریا تعقیبام کرده باشد
و بازوانش را
پرتات کردهباشد به سویم
در …
ایستاده میان حراجیهای بازار اصفهان
هزار و یک تن و
هزار و یک روح،…
دیرزمانی به او فکر میکردم که زیبا بود با زیبایی غریبه ای. آه امام …
ادامهی مطلب