پدرم ساعتها ، خاموش کنار تختخوابم نشسته بود
وقتی کلاهش را بر سر میگذاشت…
پدرم ساعتها ، خاموش کنار تختخوابم نشسته بود
وقتی کلاهش را بر سر میگذاشت…
هر صبح، در فاصله پوشیدن کفش پای چپ و راستش
همهی زندگیاش را همراه …
دریا را میتوانی بشنوی
با دستهایت بر گوشات
در صدفی
در شیشهی خردلی
یا …
باران میبارد و کسی نیست که بگوید
چقدر خیسام. باران میبارد و کسی نیست…
از به هم ریختگی ملحفهها و
دلشورهی بیدار شدن، پردهها
باز، رادیو روشن، و …
گفت
بزنیم بریم
با هم
بر تختخوابی بزرگ
دراتاق هتلی
لباس خواب به تن…
زبانهایی هستند که در آن
گذشته را نمیتوانی بیان کنی
فقط زمان حال دارد…
تنها این تصویر را در برابرم میبینم
و از این رو نمیخواهم که بگذارم …
در نهایت میخواهیم همیشه باز
همان را ببینیم: خانهای میان درختها
همانطوری که بچهها، …
هیچ بحثی نیست
دوست داشتن را دلیلی نیست
میتوانم از تو بخواهم
هیچگاه مرا …
باد در همهی زبانها
هر نامی هم که داشته باشد
مذکر است
یا بهتر …
تو را آن روبرو دیدم
انگار که از پناهگاه زیرزمینی بیرون آمده بودی:
با …
در قطاری نشستم و مرا به شهری برد
که در آن کار میکنم
از …
این چیزی است که یک نقاش میخواهد ببیند:
چمنهای رنگ پریده، شاه بلوطها
و …
آرام نشستن عرق بر ابروهایت را حس کردی
نگاه کردی به کجا قدم میگذاری…