بازگشت به خانه

اين عشق

اين عشق

اين عشق به اين سختى به اين تُردى به اين نازكى به اين نوميدى، اين عشق به زيبايى روز و به زشتى زمان وقتى كه زمانه بد است، اين عشق اين اندازه حقيقى اين عشق به اين زيبايى به اين خجسته‏گى به اين شادى و اين اندازه ريشخندآميز لرزان از وحشت چون كودكى در ظلمات و اين اندازه متكى به خود آرام، مثل مردى در دل شب، اين عشقى كه وحشت به جان ديگران مى‏اندازد به حرفشان مى‏آورد و رنگ از رخسارشان مى‏پراند، اين عشق ِ بُزخو شده - چرا كه ما خود در كمينشيم - اين عشق ِ جرگه شده زخم خورده پامال شده پايان يافته انكار شده از ياد رفته - چرا كه ما خود جرگه‏اش كرده‏ايم زخمش زده‏ايم پامالش كرده‏ايم تمامش كرده‏ايم منكرش شده‏ايم از يادش برده‏ايم، اين عشق ِ دست‏نخورده‏ى هنوز اين اندازه زنده و سراپا آفتابى از آن ِ تو است از آن ِ من است اين چيز ِ هميشه تازه كه تغييرى نكرده است، واقعى است مثل گياهى لرزان است مثل پرنده‏يى به گرمى و جانبخشى ِ تابستان. ما دو مى‏توانيم برويم و برگرديم مى‏توانيم از ياد ببريم و بخوابيم بيدار شويم و رنج بكشيم و پير بشويم دوباره بخوابيم و خواب ِ مرگ ببينيم بيدار شويم و بخوابيم و بخنديم و جوانى از سر بگيريم، اما عشق‏مان به جا مى‏ماند لجوج مثل موجود بى‏ادراكى زنده مثل هوس ستمگر مثل خاطره ابله مثل حسرت مهربان مثل يادبود به سردى ِ مرمر به زيبايى ِ روز به تُردى ِ كودك لبخندزنان نگاه‏مان مى‏كند و خاموش باما حرف مى‏زند ما لرزان به او گوش مى‏دهيم و به فرياد درمى‏آييم براى تو و براى خودمان، به خاطر تو، به خاطر من و به خاطر همه ديگران كه نمى‏شناسيم‏شان دست به دامنش مى‏شويم استغاثه‏كنان كه بمان همان جا كه هستى همان جا كه پيش از اين بودى. حركت مكن مرو بمان ما كه عشق آشناييم از يادت نبرده‏ايم تو هم از يادمان نبر جر تو در عرصه‏ى خاك كسى نداريم نگذار سرد شويم هر روز و از هر كجا كه شد از حيات نشانه‏يى به ما برسان دير ترك، از كنج ِ بيشه‏يى در جنگل ِ خاطره‏ها ناگهان پيدا شو دست به سوى ما دراز كن و نجات‏مان بده.

ادامه‌ی مطلب
پاريس در شب

پاريس در شب

افروخته يك به يك سه چوبه‏ى كبريت در دل ِ شب نخستين براى ديدن تمامى ِ رخسارت دومين براى ديدن ِ چشمان‏ات آخرين براى ديدن ِ دهان‏ات و تاريكى كامل تا آن همه را يك جا به ياد آرم در آن حال كه به آغوشت مى‏فشارم.

ادامه‌ی مطلب
نوميدى روى نيمكتى نشسته

نوميدى روى نيمكتى نشسته

تو باغچه‏ى وسط ِ ميدون، رو يه نيمكت مردى نشسته كه وقتى رد ميشين صداتون مى‏كنه عينكى به چشمشه لباس طوسى ِ كهنه‏يى به تنش ته سيگارى به لبش. نشسته و وقتى دارين رد ميشين صداتون مى‏زنه يا خيلى ساده به‏تون اشاره مى‏كنه. نبادا نيگاش كنين نبادا محلش بدين بايد رد شين جورى كه انگار نديدينش كه انگار اصلاً صداشو نشنفتين بايد قدما رو تند كنين و بگذرين اگه نيگاش كنين اگه محلش بذارين به‏تون اشاره مى‏كنه و، اون وخ ديگه هيچى و هيچكى نمى‏تونه جلودارتون بشه كه نرين نگيرين تنگ ِ دلش بشينين. اون وخ نيگاتون مى‏كنه و لبخندى مى‏زنه و شما حسابى عذاب مى‏كشين سخ‏تر عذاب مى‏كشين و اون بابا همين جور لبخند مى‏زنه شمام درست همون جور لبخند مى‏زنين و هرچى بيشتر لبخند بزنين بيشتر عذاب مى‏كشين اُ هرچى بيشتر عذاب بكشين بيشتر لبخند مى‏زنين چيزيه كه چاره پذيرم نيس، اُ همون جا مى‏مونين نشسته يخ‏زده لبخند زنون رو نيمكت. اون دور و وَر بچه‏ها بازى مى‏كنن رهگذرا ميگذرن آروم پرنده‏ها مى‏پَرَن از اين درخت به اون درخت، اُ شما همون جا مى‏مونين رو نميكت و مى‏دونين، مى‏دونين كه ديگه بازى بى‏بازى مث اون بچه‏ها، مى‏دونين كه ديگه هيچ وقت ِ خدا نخواهين رفت پى ِ كارتون آروم، مث اين رهگذرا، كه ديگه هيچ وقت ِ خدا نخواهين پريد سرخوش مث ِ اين پرنده‏ها.

ادامه‌ی مطلب
راز

راز

ناقوس ِ خالى پرنده‏گان ِ مرده در خانه‏يى كه همه مى‏خوابند در ساعت ِ نُه. زمين بى‏حركت مى‏ماند پندارى كسى آه مى‏كشد درختان حالتى خندان دارند آب برنوك هر برگ مى‏لرزد ابرى شب را درمى‏نوردد. در برابر در مردى آواز مى‏خواند پنجره بى‏صدا باز مى‏شود.

ادامه‌ی مطلب
ديرگاه در شب

ديرگاه در شب

رنگى كه شب را تجزيه مى‏كند ميزى كه گِردش نشسته‏اند جامى بر پيشْبخارى چراغ، دلى است كه تهى مى‏شود. اينك سالى ديگر شيارى ديگر! هيچ بدين انديشيده بوديد؟ پنجره، چار گوشه‏يى كبود مى‏افكند. در، خودى‏تر است. يكى بدرود ندامت و جنايت. خدا نگهدار! و مى‏افتم به زاويه‏ى مهربان آغوشى كه مرا بپذيرد. از گوشه‏ى چشم، همه آنان را مى‏بينم كه سرگرم نوشيدنند مرا ياراى جنبيدن نيست آنان نشسته‏اند ميز، گرد است و ذهن ِ من نيز: مردمان را همه به خاطر مى‏آورم حتا آنان را كه رفته‏اند.

ادامه‌ی مطلب
هدف شعر می‌‏بايد حقيقت كارآيند باشد

هدف شعر می‌‏بايد حقيقت كارآيند باشد

به دوستان پرتوقعم به شما اگر بگويم من كه آفتاب در جنگل به تنى مى‏ماند در بسترى، كه تفويض مى‏شود باورم مى‏كنيد هوس‏هايم را همه، مى‏ستاييد. به شما اگر بگويم من كه بلور ِ روزى بارانى در تنبلى ِ عشق است هميشه كه آواز مى‏دهد باورم مى‏كنيد زمان عشق ورزيدن را طولانى‏تر مى‏كنيد. اگر به شما بگويم من كه بر شاخساران ِ بسترم مرغى آشيان مى‏كند كه زبانش هرگز به »آرى« گفتن نمى‏گردد باورم مى‏كنيد همباز ِ پريشانيم مى‏شويد. به شما اگر بگويم من كه در خليج يكى چشمه كليد ِ شطّى مفتاح ِ خُرّمى‏ست كه مى‏چرخد باورم مى‏كنيد بيش تَرَك درمى‏يابيد. اما اگر سراسر ِ كوچه‏ام را سرراست و سراسر ِ سرزمينم را همچون كوچه‏يى بى‏انتها بسرايم ديگرم باور نمى‏داريد. سر به بيابان مى‏گذاريد چرا كه شما به بى‏هدفى گام مى‏زنيد، نا آگاه از آن كه آدميان نيازمندان ِ پيوند و اميد و نبردند تا جهان را تفسير كنند، تا جهان را ديگر كنند. تنها به يك گام ِ دلم شما را به دنبال خواهم كشيد مرا قدرتى نيست من زيسته‏ام و كنون نيز مى‏زيم اما از سخن پرداختن به قصد ِ فريب شما درشگفتم حال آن كه مرا سر ِ آن بود كه آزادتان كنم سر ِ آنم بود كه با جگن و خَثِّ ِ سپيده‏دمان نيز هم از آن گونه يگانه‏تان كنم كه با برادران‏مان كه سازندگان نورند.

ادامه‌ی مطلب
داد ِ كامل

داد ِ كامل

اين است قانون گرم انسان‏ها از رَز باده مى‏سازند از زغال آتش و از بوسه‏ها انسان‏ها. اين است قانون سخت انسان‏ها دست ناخورده ماندن به رغم شوربختى و جنگ به رغم خطرهاى مرگ. اين است قانون دلپذير انسان‏ها آب را به نور بدل كردن رؤيا را به واقعيت و دشمنان را به برادران. قانونى كهنه و نو كه طريق ِ كمالش از ژرفاى جان ِ كودك تا حُجّت ِ مطلق مى‏گذرد.

ادامه‌ی مطلب
ما دو …

ما دو …

ما دو، دستادست همه‏جا خود را در خانه‏ى خويش مى‏انگاريم زير درخت مهربان زير آسمان سياه زير تمامى ِ بام‏ها كنار آتش در كوچه‏ى تهى در ز لّ آفتاب در چشمان ِ مبهم جمعيت كنار فرزانه‏گان و ديوانه‏گان ميان كودكان و كلانسالان. عشق را نكته‏ى پوشيده‏يى نيست ما آشكارى ِ مطلقيم عاشقان، خود را در خانه‏ى ما مى‏انگارند.

ادامه‌ی مطلب
هواى تازه

هواى تازه

جلو خودم را نگاه كردم در جمعيت تو را ديدم ميان گندم‏ها تو را ديدم زير درختى تو را ديدم. در انتهاى همه سفرهايم در عمق همه عذاب‏هايم در خَم ِ همه خنده‏ها سر بر كرده از آب و از آتش، تابستان و زمستان تو را ديدم در خانه‏ام تو را ديدم در آغوش خود تو را ديدم در رؤياهاى خود تو را ديدم ديگر تركت نخواهم كرد.

ادامه‌ی مطلب
تو را دوست می‌دارم

تو را دوست می‌دارم

تو را به جاى همه زنانى كه نشناخته‏ام دوست مى‏دارم تو را به جاى همه روزگارانى كه نمى‏زيسته‏ام دوست مى‏دارم براى خاطر عطر ِ گستره‏ى بيكران و براى خاطر عطر ِ نان ِ گرم براى خاطر ِ برفى كه آب مى‏شود، براى خاطر نخستين گل براى خاطر جانوران پاكى كه آدمى نمى‏رماندشان تو را براى خاطر دوست داشتن دوست مى‏دارم تو را به جاى همه زنانى كه دوست نمى‏دارم دوست مى‏دارم. جز تو، كه مرا منعكس تواند كرد؟ من خود، خويشتن را بس اندك مى‏بينم. بى‏تو جز گستره‏يى بى‏كرانه نمى‏بينم ميان گذشته و امروز. از جدار ِ آينه‏ى خويش گذشتن نتوانستم مى‏بايست تا زنده‏گى را لغت به لغت فراگيرم راست از آن گونه كه لغت به لغت از يادش مى‏برند. تو را دوست مى‏دارم براى خاطر فرزانه‏گى‏ات كه از آن ِ من نيست تو را براى خاطر سلامت به رغم ِ همه آن چيزها كه به جز وهمى نيست دوست مى‏دارم براى خاطر اين قلب جاودانى كه بازش نمى‏دارم تو مى‏پندارى كه شَكّى، حال آن كه به جز دليلى نيستى تو همان آفتاب بزرگى كه در سر من بالا مى‏رود بدان هنگام كه از خويشتن در اطمينانم.

ادامه‌ی مطلب
تنها نيستم

تنها نيستم

پُر از ميوه‏هايى كه در دهن آب مى‏شود آراسته به هزار گُل ِ گوناگون غَرّه در آغوش آفتاب خوشبخت از پرنده‏يى خودى شاد از يكى قطره باران بسى زيباتر از آسمان صبحگاهى. وفادار. از باغى سخن مى‏گويم خواب مى‏بينم اما به حقيقت، دوست مى‏دارم.

ادامه‌ی مطلب
چشم‌‏انداز ِ عريان

چشم‌‏انداز ِ عريان

چشم‏اندازى عريان كه ديرى در آن خواهم زيست چمن‏زارانى گسترده دارد كه حرارت تو در آن آرام گيرد چشمه‏هايى كه پستان‏هايت روز را در آن به درخشش وا مى‏دارد راه‏هايى كه دهان‏ات از آن به دهانى ديگر لبخند مى‏زند بيشه‏هايى كه پرنده‏گان‏اش پلك‏هاى تو را مى‏گشايند زير آسمانى كه از پيشانى ِ بى ابر تو باز تابيده جهان ِ يگانه‏ى من كوك شده‏ى سبُك من به ضرب‏آهنگ ِ طبيعت گوشت ِ عريان تو پايدار خواهد ماند.

ادامه‌ی مطلب
براى مثال

براى مثال

مگر نه چنين است كه همواره روزها تهى از عشق است هر سپيده‏دم نابخشودنى هر نوازش ناپسند است و هر خنده دشنامى من به خود گوش مى‏دهم و تو به من گوش مى‏دهى همچون لاييدن سگى گم‏شده به سوى انزواى‏مان. عشق ما را به عشق بيش از آن نياز است كه گياه را به باران بايد به سان آينه بود.

ادامه‌ی مطلب
بوسه

بوسه

نيم‏گرم هنوز از رخت و پخت ازاله بربسته چشم مى‏جنبى هم از آن دست كه ترانه‏يى پادرزاى جنبد نا يافته شكل اما از همه سوى بى آن كه به خطا روى عطرآگين و گوارا بر مى‏گذرى از مرزهاى تن‏ات زمان را به گامى درنوشته زنى ديگرى اينك مكشوف جاودانه‏گى.

ادامه‌ی مطلب
سنگ‌نبشته‌‏هاى گور

سنگ‌نبشته‌‏هاى گور

«براى آن كه زنده‏گان به زنده‏گى انديشه كنند، سنگنبشته‏ى گور يكى از كهن‏ترين انگيزه‏هاست. سنگبنشته‏ى گور مى‏تواند اعتماد و اميدوارى را از ديوار گذشته‏ها به آينده‏گان انتقال دهد.» پ.ا. الوآر سنگنبشته‏هاى گور خودش را در تابستان ۱۹۶۲ نوشته بود. اگر چه در همين سال بود كه چشم از جهان فروبست اين نكته گفتنى است كه به هنگام انتشار يا سرودن اين اشعار هنوز حتا نخستين ضربه‏ى دردى را كه مى‏بايست به بستر مرگ‏اش بكشاند احساس نكرده بود. پنجاه و هفت ساله بود و در نهايت سلامت، و هنوز مى‏توانست سال‏هاى بسيار در پيش داشته باشد. ۱ كودك بوده‏ام من و، كودك بازى مى‏كند بى‏آن كه هيچ از پيچ و خم‏هاى تاريك عمر پروا كند. جاودانه بازى مى‏كند كه بخندد بهارش را به صيانت پاس مى‏دارد جوبارش سيلابه‏يى است. من شادى و حظّم سرسام و هذيان شد آخر به نُه ساله‏گى مرده‏ام من. ۲ رنج چونان تيغه‏ى مقراضى است كه گوشت تن را زنده زنده مى‏درد من وحشت را از آن دريافتم چنان كه پرنده از پيكان چنان كه گياه از آتش كوير چنان كه آب از يخ دلم تاب آورد دشنام‏هاى شوربختى و بيداد را من به روزگارى ناپاك زيستم كه حظّ ِ بسى كسان از ياد بردن برادران و پسران خود بود. قضاى روزگار در حصارهاى خويش به بندم كشيد. در شب خويش اما جز آسمانى پاك رؤيايى نداشتم. بر همه كارى توانا بودم و به هيچ كار توانا نبودم همه را دوست مى‏توانستم داشت نه اما چندان كه به كار آيد. آسمان، دريا، خاك مرا فروبلعيد. انسانم باز زاد. اين جا كسى آرميده است كه زيست بى‏آن كه شك كند كه سپيده‏دمان براى هر زنده‏يى زيبا است هنگامى كه مى‏مرد پنداشت به جهان مى‏آيد چرا كه آفتاب از نو مى‏دميد. خسته زيستم از براى خود و از بهر ديگران ليكن همه گاه بر آن سر بودم كه فروافكنم از شانه‏هاى خود و از شانه‏هاى مسكين‏ترين برادرانم اين بار مشترك را كه به جانب گورمان مى‏راند. به نام اميد خويش به جنگ با ظلمات نام نوشتم. تأمل كن و جنگل را به ياد آر چمن را كه زير آفتاب سوزان روشن‏تر است نگاه‏هاى بى‏مِه و بى‏پشيمانى را به ياد آر روزگار من گذشت و جاى به روزگار تو داد ما به زنده بودن و زيستن ادامه مى‏دهيم شور تداوم و بودن را تاجگذارى مى‏كنيم. ۳ آنان را كه به قتلم آوردند از ياد مى‏برى

ادامه‌ی مطلب
و يك لبخند

و يك لبخند

شب هيچ‏گاه كامل نيست هميشه چون اين را مى‏گويم و تأكيد مى‏كنم در انتهاى اندوه پنجره‏ى بازى هست پنجره‏ى روشنى. هميشه رؤياى شب زنده‏دارى هست و ميلى كه بايد برآورده شود، گرسنه‏گى‏يى كه بايد فرونشيند يكى دل ِ بخشنده يكى دست كه دراز شده، دستى گشوده چشمانى منتظر يكى زنده‏گى زنده‏گى‏يى كه انسان با ديگران‏اش قسمت كند.

ادامه‌ی مطلب
ميعاد

ميعاد

اين‏جا پرنده‏گان نمى‏خوانند ناقوس‏ها خاموشند و يونان نيز لب فرو بسته با تمامى ِ مرده‏گان ِ خويش بر خرسنگ‏هاى خاموشى در كار ِ تيز كردن ِ پنجه‏هاى خويش است چرا كه يكه و تنها به خود نُويد داده آزادى را.

ادامه‌ی مطلب
بنا

بنا

- آن خانه را چه گونه پى خواهند افكند؟ درهايش را چه كسى بر جاى خواهد نشاند؟ نه مگر بازوى كار چنين اندك است و مصالح و سنگ چندان سنگين كه از جاى حركت نمى‏توان داد؟ - خاموش باش! دست‏ها به هنگام كار نيرو خواهد يافت و شمار شان افزون خواهد شد. و از ياد مبر كه در سراسر شب مرده‏گان بى‏شمارشان نيز به يارى ِ ما خواهند آمد.

ادامه‌ی مطلب
اين‏جا، نور…

اين‏جا، نور…

زنگار با سنگ مرمر چه تواند كرد؟ يا غُل و زنجير با توفان يا غُل و زنجير با يونان؟ اين جا، نور اين جا، ساحل بر زَرّ و لاجورد ليسه مى‏كشد، گوزن‏ها داغ ِ مُهر خود را بر صخره‏ها نقر مى‏كنند و زنجيرهاى زنگاربسته مى‏چرند.

ادامه‌ی مطلب
لوح گور

لوح گور

شيردلى سرفراز بر خاك افتاده است خاك مرطوب در خود جايش نمى‏دهد كرم‏هاى حقير ِ خاكش نمى‏جوند. صليب بر پشتش جفت بالى را ماند: بلند و بلند بر آسمان اوج مى‏گيرد و عقابان و فرشته‏گان ِ زرين را ديدار مى‏كند.

ادامه‌ی مطلب
دوشيزگان ِ تگرگ

دوشيزگان ِ تگرگ

دوشيزه‏گان ِ تگرگ در كناره در كار ِ گرد آوردن نمك‏اند. آنان، از آن سان خميده‏پشت قادر به رؤيت دريا نيستند. زورقى با بادبان سپيد از پهنه‏ى دريا به جانب ايشان اشارتى مى‏كند. دوشيزه‏گان او را نمى‏بينند و زورق از اندوه به تيره‏گى درمى‏نشيند.

ادامه‌ی مطلب
آب

آب

كفى آب بر صخره، كفى آب صافى شده از سكوت و از مراقبه‏ى پرنده‏گان در سايه‏ى درخت ِ غار. جنگاوران در نهان از آن سيراب مى‏شوند همچون پرنده‏گان سر بلند مى‏كنند و مادر ِ تيره روز ِ خويش يونان را سپاس مى‏گذارند.

ادامه‌ی مطلب
تقديس

تقديس

زير كبوده‏ها، در نخستين ماه بهار
پرنده‏گان و جنگجويان
بر گذارى ِ آئين قداس را
گرد مى‏آيند.

بر خاك ولايت
برگ‏ها همچون شمع مى‏درخشد
و در آسمان
عقابى
كتاب مقدس مى‏خواند.

ادامه‌ی مطلب
روز ِ سبز

روز ِ سبز

روز ِ سبز ِ سوزان، شيبى دلپذير و بر آن جاى جاى زنگوله‏ها و بع‏بع‏ها موردها و شقايق‏ها... دخترك از براى جهيزش چيزى مى‏بافد نوجوان سرگرم سبد بافتن است و قوچى چند بر كناره بر سنگ ِ نمك ليسه مى‏كشند.

ادامه‌ی مطلب
كافى نيست…

كافى نيست…

فيف و بى‏پيرايه اندك سخن بود و آفرينش را تسبيح مى‏گفت. اما چندان كه شمشير چون صاعقه‏يى بر او فرود آمد به گونه‏ى شيرى غريد. اكنون تا از حقيقت سخن به ميان آرد صدا كفافش نمى‏دهد لعنت و نفرين كفافش نمى‏دهد: براى بيان حقيقت كنون او را تفنگى مى‏بايد.

ادامه‌ی مطلب
توده

توده

توده‏ى كوچك بى‏شمشير و بى‏گلوله مى‏جنگد براى نان ِ همه براى نور و براى سرود. در گلو پنهان مى‏كند فريادهاى شادى و دردش را، چرا كه اگر دهان بگشايد صخره‏ها از هم بخواهد شكافت.

ادامه‌ی مطلب
انتظار

انتظار

اين‏چنين، در چشم انتظارى، شب‏ها چندان دراز مى‏گذرد كه ترانه ريشه افشان كرده درخت‏وار بر باليده است. و آنان كه به زندان‏ها اندرند - مادر! - و آنان كه روانه‏ى تبعيدگاه‏ها شده‏اند هر بار كه آهى برآرند - نگاه كن! - اين جا برگى بر اين سپيدار مى‏لرزد.

ادامه‌ی مطلب
گفت‏وگويى با گلى

گفت‏وگويى با گلى

پنجه‏ى مريم، رُسته در شكاف صخره‏يى! اين همه رنگ از كجا آورده‏اى تا بشكوفى؟ ساقه‏يى چنين از كجا آورده‏اى تا بر آن تاب خورى؟ - قطره قطره خون از سر صخره‏ها گرد آورده‏ام، از گلبرگ‏هاى سرخ دستمالى بافته‏ام و اكنون آفتاب خرمن مى‏كنم.

ادامه‌ی مطلب
تعميد ديگر

تعميد ديگر

كلمات بينوا غرقه‏ى اشك و خيس ِ مرارت تعميد دوباره مى‏يابند. پرنده‏گانى كه بال‏هاى خود را باز مى‏آفرينند به پرواز درمى‏آيند به نغمه سرايى مى‏پردازند و كلماتى كه نهان مى‏كنند كلمات آزادى‏ست. بال‏هاى آنان شمشيرهايى‏ست كه باد را از هم مى‏درد.

ادامه‌ی مطلب
زنده‌‏گى

زنده‌‏گى

زنده‏گى شوخى نيست جدّى بگيرش كارى كه فى‏المثل يكى سنجاب مى‏كند بى‏اين كه از بيرون و آن سو تَرَك انتظارى داشته باشد. تو را جز زيستن كارى نخواهد بود. زنده‏گى شوخى نيست جدّى بگيرش اما بدان اندازه جدّى كه تكيه كرده به ديوار فى‏المثل، دست بسته يا با جامه‏ى سفيد و عينكى بزرگ در آزمايشگاهى بميرى تا ديگر آدميان بزيند، آدميانى كه حتا چهره‏شان را نديده‏اى؛ و بميرى در آن حال كه مى‏دانى هيچ چيز زيباتر، هيچ چيز واقعى‏تر از زنده‏گى نيست. جدّيش مى‏گيرى اما بدان اندازه جدّى كه به هفتاد ساله‏گى فى‏المثل، زيتونْ‏بُنى چند نشا كنى نه بدين نيّت كه براى فرزندانت بماند بل بدان جهت كه در عين وحشت از مردن به مرگ باور ندارى بل بدان جهت كه در ترازو كفه‏ى زنده‏گى سنگين‏تر است.

ادامه‌ی مطلب
از ما است اين ديار

از ما است اين ديار

اين ديار كه سر ِ ماديانى را ماند به تك در رسيده ز اقصاى آسيا تا در مديترانه غوطه خورد... از ما است اين ديار. مُچ، غرقه‏ى خون دندان‏ها فشرده به هم برهنه پاى، اين سرزمين كه فرشى ابريشمين را ماند اين دوزخ اين بهشت از آن ما است. فروبسته ماناد هر در كه از آن ِ ديگران است جاودانه فروبسته ماناد! آدمى از برده‏ى آدمى بودن دست بداراد! - اين است صلاى ما. زيستن به سان درختى، تنها و آزاد، برادرانه زيستن به سان درختان ِ يكى جنگل - اين است روياى ما.

ادامه‌ی مطلب
نامه‌ها و اشعار (۲۰)

نامه‌ها و اشعار (۲۰)

زيباترين دريا دريايى است كه هنوز در آن نرانده‏ايم زيباترين كودك هنوز شيرخواره است زيباترين روز هنوز فرا نرسيده است و زيباتر سخنى كه مى‏خواهم با تو گفته باشم هنوز بر زبانم نيامده است.

ادامه‌ی مطلب
نامه‌‌ها و اشعار (۱۰)

نامه‌‌ها و اشعار (۱۰)

در اين شب پاييزى سرشار از كلمات تواَم من: كلماتى جاودانه زمان‏وار، مادّه‏وار كلماتى سنگين همچون دست كلماتى درخشان به سان ستاره‏گان. از دلت از سرت از تنت كلمات تو به سوى من آمده است: كلمات تو پربار از تو كلمات تو، مادر كلمات تو، زن كلمات تو، دوست كلماتت اندوهگين بود و تلخ كلماتت شادمانه بود و سرشار از اميد كلماتت شجاع بود و قهرمان‏وار كلماتت آدميان بودند.

ادامه‌ی مطلب
نامه‌‏ها و اشعار (۹)

نامه‌‏ها و اشعار (۹)

زانو زده بر خاك زمين را نگاه مى‏كنم علف را نگاه مى‏كنم حشره را نگاه مى‏كنم لحظه را نگاه مى‏كنم شكفته آبى ِ آبى به زمين بهاران مانى تو، نازنين من تو را نگاه مى‏كنم. خفته بر پشت، آسمان را مى‏بينم شاخه‏هاى درخت را مى‏بينم لكلك‏ها را مى‏بينم بال‏زنان به آسمان بهاران مانى تو، نازنين من تو را مى‏بينم. آتشى افروخته‏ام به صحرا شب هنگام آتش را لمس مى‏كنم آب را لمس مى‏كنم پارچه را لمس مى‏كنم سكه را لمس مى‏كنم به آتش ِ اردوگاهى زير ستاره‏ها مانى تو تو را لمس مى‏كنم. ميان آدميانم و آدميان را دوست مى‏دارم عمل را دوست مى‏دارم انديشه را دوست مى‏دارم نبردم را دوست مى‏دارم در نبرد من موجودى انسانى‏يى تو تو را دوست مى‏دارم.

ادامه‌ی مطلب
تيرباران شده

تيرباران شده

گل‏ها باغ‏ها فواره‏ها لبخندها و شيرينى ِ زيست. مردى آن جا به خاك افتاده غرقه‏ى خون خويش. خاطره‏ها گل‏ها فواره‏ها باغ‏ها رؤياهاى كودكانه. مردى آن جا به خاك افتاده چنان كه بسته‏ى خونالودى. گل‏ها فواره‏ها باغ‏ها خاطره‏ها و شيرينى ِ زيستن. مردى آن جا به خاك افتاده همچون كودكى در خواب.

ادامه‌ی مطلب
غم، سلام

غم، سلام

بدرود، غم! سلام، غم! در خطوط سقف نقش بسته‏اى در چشمانى كه دوست مى‏دارم نقش بسته‏اى تو شوربختى ِ مطلق نيستى چرا كه لبان تيره‏روزترين كسان نيز تو را به لبخندى بازمى‏نمايد سلام، غم، عشق پيكرهاى دوست داشتنى! اى نيروى عشق كه مهرانگيزى همچون غولى بى‏پيكر با سرى نوميد از آن به در مى‏جهد، غم، غم ِ زيباروى!

ادامه‌ی مطلب
بر يونانيّت گريه مكن

بر يونانيّت گريه مكن

بر يونانيان اشك مريز هنگامى كه انديشناك‏شان مى‏يابى. بر يونانيّت اشك مريز هنگامى كه به زانو درمى‏آيد كارد در استخوان و بند بر گردن. بر يونانيت اشك مريز، نگاه كن: اينك، اوست كه خيز برمى‏دارد! نگاه كن: اوست كه ديگر باره خيز برمى‏دارد! شهامتش را بازمى‏يابد مى‏غريود و درنده‏ى وحشى را به نيزه‏ى آتشين فرو مى‏كوبد.

ادامه‌ی مطلب
گل پنجه‌‏ى مريم

گل پنجه‌‏ى مريم

پرنده‏ى كوچك گلْ‏بهى رنگى، بندى بر پاى بر بال‏هاى خُرد مواجش به جانب خورشيد پر كشيده. اگر تنها يك بار نگاهش كنى او به رويت لبخندى مى‏زند، و اگر دوبار و سه بار نگاهش كنى تو خود به آواز خواندن درمى‏آيى.

ادامه‌ی مطلب
سپيده‌‏دمان

سپيده‌‏دمان

تابناك و گشاده دست، فلق خُرد بهارى تابناك و گشاده دست با هزار چشم تو را مى‏نگرد تابناك و گشاده دست براى تو آرزوى خير مى‏كند. دو گل آتش در مجمر و دو حبه‏ى كندر تابناك و گشاده دست در اين فلق خُرد بر دروازه‏ى وطن صليبى از دود رسم مى‏كند.

ادامه‌ی مطلب
ياد ِ مرده‏‌گان

ياد ِ مرده‏‌گان

در گوشه‏يى از تالار پدربزرگ ايستاده است در گوشه‏يى ديگر ده تن نوه‏گان او و بر سطح ميز نُه شمع در گرده‏ى نانى بر نشانده. مادران مويه‏كنان موى از سر برمى‏كنند كودكان خاموشند و آزادى از پشت دريچه نظاره مى‏كند و آه مى‏كشد.

ادامه‌ی مطلب
حلقه‌يى به گرد جهان

حلقه‌يى به گرد جهان

اگه همه دختراى عالم دس تو دست همديگه ميذاشتن مى‏تونستن حلقه‏يى دور دريا بزنن. اگه همه پسراى عالم ملاح بودن، مى‏تونستن با كشتى‏هاشون پل خوشگلى رو موجا بزنن. پس اگه همه مردم عالم دست به دست هم مى‏دادن، مى‏تونستن حلقه‏يى دور دنيا بزنن.

ادامه‌ی مطلب
سبدها

سبدها

دلال گُل سبدش را با خود به باغ برد و با انبوه ِ عطرهایش به این خانه و آن خانه می‌رود. شب، روح پرنده‌گان ِ کهن به شاخساران خویش بازمی‌گردد. و در این بیشه‌ی انبوه که سرچشمه‌ی اشک می‌خشکد به نغمه سرایی درمی‌آید. در این کتاب از پس جعبه‌آینده‌ی نامریی ِ سال‌ها گل‌ها همچون بینی کودکان به چشم می‌آید پخچ، در پس ِ شیشه‌های مه‌آلود. دلال گُل در باغ اشک‌ریزان باز می‌گشاید کتاب ِ گُل‌اش را و رنگ‌های پریشان در سبدش رنگ می‌بازد.

ادامه‌ی مطلب
بدرود

بدرود

اگر مُردم در ِ مهتابی را باز بگذارید. کودک پرتقال می‌خورد. [از مهتابی خود می‌بینمش.] دروگر گندم می‌درود. [از مهتابی خود می‌بینمش.] اگر مُردم باز بگذارید در ِ مهتابی را.

ادامه‌ی مطلب
غروب

غروب

(آیا لوسی ِ من پا در جویبار نهاده بود؟) سه سپیدار گشن یک ستاره. سکوت فروخورده‌ی غوکان تور نازکی را ماند سوزن‌دوزی شده به نقش‌های سبز. کنار رود درختی خشک خود را شکوفا شده می‌یابد با دوایر درهم. و رویاهای من بر آب به سوی دختری از غرناطه می‌گریزد.

ادامه‌ی مطلب
قصیده‌ی اشک‌ها

قصیده‌ی اشک‌ها

پنجره‌ی مهتابی را بسته‌ام چرا که نمی‌خواهم زاری‌ها را بشنوم. با این همه، از پس دیوارهای خاکستر هیچ به جز زاری نمی‌توان شنید. فرشته‌گانی که آواز بخوانند انگشت شمارند سگانی که بلایند انگشت شمارند هزار ساز در کف من می‌گنجد. اما زاری سگی سترگ است اما زاری فرشته‌یی سترگ است زاری سازی سترگ است. زاری باد را به سر نیزه زخم می‌زند و به جز زاری هیچ نمی‌توان شنید.

ادامه‌ی مطلب
خوآن بره‌وا

خوآن بره‌وا

غول‌آسا پیکری داشت و کودکانه صدایی. هیچ چیز به تحریر صدای او مانند نبود: درد مطلق بود به هنگام خواندن زیر نقاب تبسمی. لیموزاران ِ مالاگای خواب آلوده را به خاطر می‌آورد و شِکوه‌اش به طعم نمک دریایی بود. او نیز چون هومر در نابینایی آواز خواند. صدایش در خود نهفته داشت چیزی از دریای بی‌نور و چیزی از نارنج ِ چلیده را.

ادامه‌ی مطلب
خودکشی

خودکشی

(شاید بدان سبب که از هندسه آگاه نبودی) جوان از خود می‌رفت ساعت ده صبح بود. دلش اندک اندک از گل‌های لته‌پاره و بال‌های درهم شکسته آکنده می‌شد. به خاطر آورد که از برایش چیزی باقی نمانده است جز جمله‌یی بر لبانش و چون دستکش‌هایش را به درآورد خاکستر نرمی را که از دست‌هایش فروریخت بدید. از درگاه مهتابی برجی دیده می‌شد.ــ خود را برج و مهتابی احساس کرد. چنان پنداشت که ساعت از میان قابش خیره بر او چشم دوخته است. و سایه‌ی خود را در نظر آورد که آرام بر دیوان سفید ابریشمین دراز کشیده است. جوان، سخت و هندسی، به ضربت تبری آینه را به هم درشکست.

ادامه‌ی مطلب
قصیده‌ی کبوتران تاریک

قصیده‌ی کبوتران تاریک

بر شاخه‌های درخت غار دو کبوتر ِ تاریک دیدم، یکی خورشید بود و آن دیگری، ماه. «ــ همسایه‌های کوچک! (با آنان چنین گفتم.) گور من کجا خواهد بود؟» «ــ در دنباله‌ی دامن ِ من» چنین گفت خورشید. «ــ در گلوگاه من» چنین گفت ماه. و من که زمین را بر گُرده‌ی خویش داشتم و پیش می‌رفتم دو عقاب دیدم همه از برف و دختری سراپا عریان که یکی دیگری بود و دختر هیچ کس نبود. «ــ عقابان کوچک! (بدانان چنین گفتم) گور من کجا خواهد بود؟» «ــ در دنباله‌ی دامن ِ من» چنین گفت خورشید. «ــ در گلوگاه من» چنین گفت ماه. بر شاخساران درخت غار

ادامه‌ی مطلب
در مدرسه

در مدرسه

آموزگار: کدام دختر است که به باد شو می‌کند؟ کودک: دختر همه‌ی هوس‌ها. آموزگار: باد، به‌اش چشم روشنی چه می‌دهد؟ کودک: دسته‌ی ورق‌های بازی و گردبادهای طلایی را. آموزگار: دختر در عوض به او چه می‌دهد؟ کودک: دلک ِ بی‌شیله پیله‌اش را. آموزگار: دخترک اسمش چیست؟ کودک: اسمش دیگر از اسرار است! [پنجره‌ی مدرسه، پرده‌یی از ستاره‌ها دارد.]

ادامه‌ی مطلب
کارد

کارد

کارد به دل فرومی‌نشیند چون تیغه‌ی گاوآهن به صحرا نه. به گوشت تن من میخ‌اش نکن، نه. کارد، همچون پرّه‌ی خورشید به آتش می‌کشد اعماق خوف‌انگیز را. نه. به گوشت تن من میخ‌اش نکن، نه.

ادامه‌ی مطلب
ورای جهان

ورای جهان

(به مانوئل انگلز اوریتس) صحنه دژهای سر به فلک کشیده. پهناب‌های عظیم فرشته: انگشتری ِ زناشویی را که نیاکانت به دست می‌کردند بردار. صد دست، زیر سنگینی ِ خاک خویش به بی‌بهره‌گی از آن اندوه می‌خورد. من: من بر آنم که در دستان خویش گل ِ سترگ انگشتان را احساس کنم، کنایتی از انگشتری. خواهان آن نیستم. دژهای سر به فلک کشیده. پهناب‌های عظیم.

ادامه‌ی مطلب
کمانداران

کمانداران

کمانداران ِ عبوس به سه‌ویل نزدیک می‌شوند. گوادل کویر بی‌دفاع. کلاه‌های پهن ِ خاکستری شنل‌های بلند ِ آرام. آه، گوادل کویر! آنان از دیاران ِ دوردست ِ پریشانی و ذلت می‌آیند گوادال کویر ِ بی‌دفاع. و به زاغه‌های تنگ و پیچ ِ عشق و بلور و سنگ می‌روند آه، گوادل کویر!

ادامه‌ی مطلب
آی!

آی!

فریاد در باد سایه‌ی سروی به جای می‌گذارد. [بگذارید در این کشتزار گریه کنم.] در این جهان همه چیزی در هم شکسته به جز خاموشی هیچ باقی نمانده است. [بگذارید در این کشتزار گریه کنم.] افق بی‌روشنایی را جرقه‌ها به دندان گزیده است. [به شما گفتم، بگذارید در این کشتزار گریه کنم.]

ادامه‌ی مطلب
چشم‌انداز

چشم‌انداز

پهنه‌ی زیتون‌زار همچون بادزنی بسته می‌شود و می‌گشاید. بر فراز زیتون‌زار آسمانی فروریخته، و بارانی تیره از ستاره‌گان سرد. بر لب رود جگن و سایه روشن می‌لرزد. هوای تیره چنبره می‌شود. درختان زیتون از فریاد سنگین است، و گله‌یی از پرنده‌گان اسیر دُم ِ بسیار بلندشان را در ظلمات می‌جنبانند.

ادامه‌ی مطلب
غزل بازار صبحگاهی

غزل بازار صبحگاهی

از بندرگاه «الویرا» برآنم که عبورت را ببینم تا به نامت بشناسم و به گریه بنشینم. کدامین هلال ِ خاکستر ِ ساعت نُه رخانت را چنین پریده‌رنگ کرده است؟ بذر ِ شعله ورت را چه کسی از سر برف‌ها برمی‌چیند؟ کدام دشنه‌ی کوتاه ِ کاکتوس بلور تو را به قتل می‌رساند؟ از بندرگاه الویرا عبور تو را می‌بینم تا نگاهت را بنوشم و به گریه بنشینم. در بازارگاه، چه گونه آوازی به کیفر من سر می‌دهی؟ چه قرنفل ِ هذیانی بر تاپوهای گندم! چه دورم ــ آه ــ در کنار تو، چه نزدیک، هنگامی که می‌روی! از بندرگاه الویرا عبور تو را می‌بینم تا ران‌هایت را بی‌خبر به برکشم و به گریه بنشینم.

ادامه‌ی مطلب
ترانه‌ی ناسروده

ترانه‌ی ناسروده

ترانه‌یی که نخواهم سرود من هرگز خفته‌ست روی لبانم. ترانه‌یی که نخواهم سرود من هرگز. بالای پیچک کرم شب‌تابی بود و ماه نیش می‌زد با نور خود بر آب. چنین شد پس که من دیدم به رویا ترانه‌یی را که نخواهم سرود من هرگز. ترانه‌یی پُر از لب‌ها و راه‌های دوردست، ترانه‌ی ساعات گمشده در سایه‌های تار، ترانه‌ی ستاره‌های زنده بر روز جاودان.

ادامه‌ی مطلب
ترانه‌ی آب دریا

ترانه‌ی آب دریا

دریا خندید در دور دست، دندان‌هایش کف و لب‌هایش آسمان. ــ تو چه می‌فروشی دختر غمگین سینه عریان؟ ــ من آب دریاها را می‌فروشم، آقا. ــ پسر سیاه، قاتی ِ خونت چی داری؟ ــ آب دریاها را دارم، آقا. ــ این اشک‌های شور از کجا می‌آید، مادر؟ ــ آب دریاها را من گریه می‌کنم، آقا. ــ دل من و این تلخی بی‌نهایت سرچشمه‌اش کجاست؟ ــ آب دریاها سخت تلخ است، آقا. دریا خندید در دوردست، دندان‌هایش کف و لب‌هایش آسمان.

ادامه‌ی مطلب