ديوار را سوراخ کن و لبهايم را ببوس، شوهرم بناست میتواند تعميرش کند.
ادامهی مطلب
ديوار را سوراخ کن و لبهايم را ببوس، شوهرم بناست میتواند تعميرش کند.
ادامهی مطلبلبهايم مال توست، بنوش! از هيچ چيز نترس، شکر نيست، آب نمیشود.
ادامهی مطلبمن خوشگلم، لبهايم را میبخشم و آغوش میگشايم. و توی ترسو میگذاری که خواب سنگت کند.
ادامهی مطلبچرا بايد مديون تو باشم، ماه! حالا که دزدکی میبوسم و ديوار را حجاب خودم میکنم.
ادامهی مطلبنازنين من، اينطور که در آغوش من لرز کردهای، چه کار میکردی اگر چکچک شمشيرها جرقهی صاعقه میشد.
ادامهی مطلبيارم وسط گلها خوابش برده است و من نمنم شبنمهای لبهايم را بر او میبارم.
ادامهی مطلبشوخی سرش نمیشود او را با گيسم میزنم و دلخور است.
ادامهی مطلبيارم چشمهای سرخ دوست دارد، کجا میتوانم چشمهای سياهم را عوض کنم؟
ادامهی مطلبشاد باش موی دماغ من! فردا عيد است و من بايد تو را بر لبهايم دار بزنم.
ادامهی مطلبعشقت آب است و آتش است، با شعلهها میسوزم و با موجها غرق میشوم.
ادامهی مطلببهار است و برگها روی شاخهها سبز میشوند.
آه از وطن من که درختانش زير رگبار گلولهها شاخه از دست دادهاند.
به خاطر خدا ای ماه! پرتو نورت را بين دو عاشق نينداز!
ادامهی مطلبفردا چاوداران راهی سفر میشوند و گل بيابان بوی دامنت را خواهد شنيد.
ادامهی مطلبپروانه از ديدار گلها لبريز خواهد شد. تصميم ستمگرانهی توست ای باغبان که مرا به گريه میاندازد.
ادامهی مطلبفقط يک پتپت ديگر چراغ! اين آخرين نگاه است.
ادامهی مطلباين خروس است که سرود تلخ خداحافظی را سر کرده است و آن معشوق من است که چون مرغی زخمی دور میشود.
ادامهی مطلبهی ماه تعجيل کن و بالا بيا يارم دارد در کوههای بلند سفر میکند.
ادامهی مطلبديدار دسته گلی نيست که بتوان آنرا با پيغامرسانی به دلدار رساند.
ادامهی مطلبهی ماه، سلام، يارم را رسوا نکنی، او دارد پيش من میآيد.
ادامهی مطلباز بلندیها بالا میروم و از نزديک نگاه میکنم که بستر کاروانيان را کجا میچينند.
ادامهی مطلبنصفه شب است و به روستا رسيدهام کسی جرات میکند يارم را بيدار کند؟
ادامهی مطلبهمگان را راهزانان به تاراج بردهاند و من در نفسهای يارم به يغما رفتهام.
ادامهی مطلببيا و مرا در نور ماه ببوس، نازنين چرا که زلفم در تاريکی آشفته نيست.
ادامهی مطلبحالا که يارم از جنگ شکست خورده برگشت چاره ندارم جز اينکه بوسهای که به او دادم را پس بگيرم.
ادامهی مطلبدستت را به من بده! به ميدان میرويم و عشق میورزيم و میميريم. اگر خنجر ببارد!
ادامهی مطلبغروب بود. تماشا میکردی از پنجرهات ظلماتی را که خیابان را میپوشاند. کسی از جلوی خانهات میگذشت. شبیه من بود. قلبت تند میزد.... آنکه میگذشت اما، من نبودم... شب بود. خوابیده بودی در تختت... بیدار میشدی به ناگاه در جهانی خاموش چیزی در خواب چشمهایت را میگشود و ظلمات آنجا بود، در اتاقت... آنکه تو را میدید، اما من نبودم... در آن اوقات هیچ جا اثری از من نبود و تو بی دلیل میگریستی. حالا، دستکم به من فکر میکنی و عاشقانه زندگی میکنی. آنکه این را میدانست من نبودم. کتاب میخواندی. کتابی گشوده و باز ... مردمان آن عاشق میشدند و میمردند. جوانی در قصه کشته شد. ترسیدی. و با همهی توانت گریستی.... آنکه مرده بود اما، من نبودم.
ادامهی مطلببرگرد، حالا که گلولههای تفنگی ناشناس، سوراخ سوراخت کرده من زخمهايت را بخيه میزنم و لبهايم را به تو میبخشم.
ادامهی مطلبتکه تکه شدهام و بايد که خورد و ريز دلم را جمع کنم اما هرگز دستهايم را برنمیدارم تا دوباره بر گردن يارم حلقه بزنند.
ادامهی مطلبعشاق فواحش شادند بشاشاند و چاق بازوهاي من اما، تاول زدهاند از بغلکردن ابرها شکر میگذارم ستارههای بی همتای شعلهور در اعماق آسمان را چرا که چشمان حريصام فقط خاطرات خورشيدها را میبينند به عبث آرزو داشتم که بيابم مرکز و انتهای فضا را هنوز هم نمیدانم که زير کدام چشم آتشين بالهايم میشکنند سوخته در عشق به زيبايی نمیتوانم بهرهای داشته باشم از افتخارِ باشکوهِ نامِ خود بخشيدن به مغاکی که گورم خوانده خواهد شد
ادامهی مطلبمژه هايت دلم را سوراخ سوراخ کرده، بیرحم نباش! آهسته چشمانت را باز کن همانجوری که من میميرم.
ادامهی مطلببرتن يارم کفن سرخ میپوشند و تن من باران مشعلهای مشتعل است.
ادامهی مطلبپيش بند سرخی در آب ظاهر شد انگار آب روی آتش نشسته بود.
ادامهی مطلبدر کتابی که حافظهی من است... در صفحهی نخست فصلی که اولین بار تو را دیدم کلمهای ظاهر میشود... اینجا زندگی تازهای آغاز میشود
ادامهی مطلببر ساحلی نشستم، کودکی پامچال کوچکی را که در ذهنم میشکفت، پیشگویی کرد. گفتم: پیدا کردن ورق کوچکی از حقیقت که روشن است از یک دستهگل بهتر است. به مسیح نگاه کردم، چهره دیگرکرده، بیرنج نور، زیبا و مهربان بود. و امضای روحالقدس را در شعلهها با ذرهبین قطرهاشکی خواندم. آنگاه، چشمانم تیره و تار شد، نمیتوانستم گل پامچالی را ببینم که بهشت را بر من آشکاره کردهبود تنها سایهی درختی بود انگار شبحی در میان ستارگان. سالهایی که گذشت مثل سربازانی خسته که دیگر، هرگز، بخت آن نخواهند داشت که اعجاب را بر چمن ببینند.
ادامهی مطلبپرندگان در درختان خیس آواز میخواندند و من به آنها گوش میدادم، حالا صدها سال میگذرد مرده بودم و کسی دیگر به آنها گوش میداد من اما شاد بودم که این سودا را برایش نگه داشتهام.
ادامهی مطلببه آنکه دوستش میداشتم، خندیدند تپهی مثلثیشکلی کنار بیگفورت. گفتند که در خارپشتههای مزرعهی حقیری محصور بودهام و از جهان چیزی نمیدانم. ولی میدانستم که در همهی عالم، عشق، دروازهی یگانهای را به روی زندگی میگشاید. شرمگین از آن چه دوست میداشتم از خویشاش راندم و او را خندقی خطاب کردم وقتی با بنفشهها به من لبخند میزد. حالا اما برگشتهام به میان بازوان پر از گلهای وحشیاش شبنم گرمای پاییزه بر ساقههای آفتزده میافتد، چند سالهام من؟ نمیدانم که چه مایه از عمرم گذشته است سن و سال فانیان را ندارم چیزی از زنان نمیدانم چیزی از شهرها نمیدانم نمیتوانم بمیرم مگر آن که بیرون این خارپشتهها قدم بزنم.
ادامهی مطلبخواهرم شعر نمیگه خيلی بعيده که یهو شروع کنه به شعر گفتن به مادرش رفته، که شعر ننوشت و به پدرش که اونم شعر ننوشت. تو خونهی خواهرم احساس امنيت میکنم: هيچی باعث نمیشه شوهرش شعر بگه. چهبرسه عين يه شعر از آدام ماکدونسکی دربياد. هيچکی از فاميلام دربند شعرگفتن نيس. رو ميز خواهرم شعر کهنه پيدا نمیشه شعر نو هم اصلا تو کيف دستیش نيس. وقتی منو واسه شام دعوت میکنه می دونم که خيال شعر خوندن نداره سوپای ناب بار می ذاره و هيچوقت خدا کار نيمبند نمیکنه قهوه هم رو دستنوشتههاش نمیريزه تو خيلی از فاميلا هيچکی شعر نمیگه اگه هم بگن گاس فقط يه نفره يه وقتايی شعر راه می افته تو آبشار نسلا که گرداب وحشتو تو روابط خونوادهها بپا می کنه خواهرم مروج يه نثر گفتنی محجوبه همهی ماحصل ادبيش رو کارتپستالای سفره که هرسال قول همون يهچيزو می ده: که وقتی برگشت بهمون میگه: همهچيزو همهچيزو همهچيز.
ادامهی مطلبيه باغ ديگه ساختم، آره واسه عشق تازهام. گلای سرخ مرده رو همونجا که بودن ول کردم و نوها رو بالاشون گذاشتم. واسه چی تابستون من هنو نيومده؟ واسه چی دلم عجله نداره؟ عشق قديميم اومد و آونجا قدم زد و باعث شد باغه خراب شه با همون لبخند درمونده اومد عينهو قديما: یه خورده دور و برو نگا کرد و از سرما چاييد لمس تنش مرگه همه چی بود نگاش زنگار میريخت رو عالم. اون، باعث شد گلبرگای رز سفيد بيفتن گلای سرخ سفيد شن. ردای رنگ و روفتهش به علفا میچسبيد و عينهو مار بود طفلکی علف و باغ، افسوس، افسوس. و بعد يه ماجرای غمانگيز ساخته شد. آرومآروم رف طرف دروازه و عين قديما آخرش برگشت طرف من که يه کم لفت بده و يه بار ديگه بگه: خداحافظ.
ادامهی مطلبپنج صبح در خانهاش را زدم. از پشت در گفتم در بیمارستان خیابان اسلیسکا پسر سربازت، دارد میمیرد. در را تا نیمه باز کرد زنجیر را برنداشت پشت سرش زنش میلرزید گفتم : پسرت میخواهد مادرش بیاید. گفت: مادرش نخواهد آمد. پشت سرش زنش میلرزید گفتم: دکتر به ما اجازه داده برایش شراب ببریم گفت: چند لحظه صبر کن از پشت در به من یک بطری داد در را قفل کرد در را با کلید دیگری قفل کرد پشت در همسرش شروع به فریاد کشیدن کرد انگار داشت زایمان میکرد
ادامهی مطلبدو دختر راز حیات را در سطر نامنتظری از شعر پیدا کردند. من که راز را نمیدانم، آن سطر را نوشتهام. آنها به من گفتند (به واسطهی شخص ثالثی). پیدایش کردند اما نه آنچه که بود و نه حتی کدام سطر را که راز در آن بود. بیشک، حالا، بیش از یک هفته بعد آنها فراموش کردهاند راز را سطر را، نام شعر را. آنها را دوست دارم برای پیداکردن آنچه من نمیتوانم. برای اینکه مرا دوست دارند برای سطری که نوشتهام و برای فراموش کردنش. تا هزار بار تا دم مرگ آنرا دوباره کشف کنند در سطرهای دیگر در اتفاقات دیگر. و برای اشتیاقشان به دانستنش برای این خیال که چنین رازی هست، بله، بیشتر برای همین!
ادامهی مطلبروز آبی رفتنت
و روز خاکستری آمدنت
یک روز بلند است.
یا اقلا مردم، آنجا، اینطور میگویند
که گریختی تا در یک شهر بزرگ شمالی زندگی کنی.
آستینهایت به هم گره میخورند
دو چمدان به اتوبوس میبری
تا چند دلار بیشتر ذخیره کنی.
نقشهای میخری، ناحیهای را انتخاب میکنی
در مسافرخانهای اتاق میگیری. چرت میزنی.
با دربان از آب و هوا حرف میزنی.
از باران
از وسوسههای بهار
از زندگی، نزدیکی اقیانوس
از زندگی، باد شمالی، رشتههای درختان
چراغهای خیابان، خطای دید.
در گرگ و میش، آنها باران را میبارانند، هوا را فریبنده میکنند.
سرت را به بیرون در میچسبانی،
در آخرین لحظه از سوپرمارکت سر در میآوری
در گوشهای چتر تاشوی سرخی میخری.
بدو!، به تاخت، در خیابان بادبان برافراز!
ردپایت را بر سنگفرش خاکستریاش حک کن.
همهی شهرها شبیه همند. تغییر نمیکنند
مگر آنکه احساس خودت را از فضا تغییر دهی
زوایای دیدت را.
گرگ و میش بر تودهی بیطعم آب، هوا، درختان، درنگ میکند
این یک بوسهی بلاتکلیف است.
و من دوستت دارم!
* برای فیلیپ
ادامهی مطلباتاق خالیاست، پس از رفتن تو
خالی مثل فضای میدانی در پایان یک روز داغ
که اشیا تنهاتر میشوند
و آنها را از پشت پنجرههای خاکی تماشا میکنیم
اتاق خالیاست. آینه خودش را منعکس میکند
کتری روی بخاری،لافزنان، دیواری را تماشا میکند
که خود، دیواری دیگر را تماشا میکند.
با زندگی در یک سلول
ریشهی هرچیزی را به عادت، مربع فرض میکنی.
اتاق احساس تنهایی میکند
حتی وقتی در آن زندگی میکنی
روی نیمکت کتاب میخوانی، دکمهی لباس میدوزی
یا صدای به هم خوردن ظرفها را
در آشپزخانه در نوری محو
آغشتهی بخار، در میآوری.
اینجا لندن توست
و اینجا ایرلندت
که فرشی سبز کفپوشهای چوپی وراج را میپوشاند
روسیهات اما،
چیزی جز نوار خاکستری یک نقاشی نیست
از رنج
که افقی معلق است و فرو میافتد و
خاموش میشود
باعث میشود سفری به پایان برسد.
عشق اولم در جنگ افغانستان مرد نه از گلوله، نه به دست خدای جنگ غرق شد وقتی در دریاچه شنا میکرد برای همین آنها او را به ما برنگرداندند همانجا دفنش کردند. در میان سنگهای بیابان سربازها شلیک هوایی نکردند هجده بار که ساعت شنی عمرش نشان میداد هیچ طبلی سکوت طوفان قبله را نشکست اولین عشقم مرد، چون شنا بلد نبود دو هفته در دل صحرا راه میپیمودند دریاچهای به چشمش خورد، تاولی بر لبهای خاک. دزدکی خود را به ساحل رساند و به آب زد قلبش ایستاد. یک پری دریایی که کمی شبیه من بود با دست او را به ساحل کشید. همانجا دراز کشید روی علفهای زرد هرز، ابرها را تماشا کرد که در آسمان بیابان راهپیمایی میکردند.
ادامهی مطلبامروز، از دور، تو را دیدم که قدم میزدی، و بیصدا چهرهی درخشان تودهی غلطان یخ به دریا میلغزید. بلوطی باستانی در چامبرلندز سقوط کرد، فقط دستی پر از برگ برایش باقی ماند و پیرزنی برای جوجههایش دانه میپاشید و لحظهای را میجست. در سوی دیگر کهکشان ستارهای سی و پنج بار در اندازههای خورشید ما منفجر شد ناپدید شد و لکهی نور کوچک سبزی را بر شبکیهی ستارهشناس از خود به جا گذاشت وقتی او بر گنبد گشودهی بزرگ سبز دلم ایستاده بود و کسی را نداشت تا برایش بگوید.
ادامهی مطلببرای مردی که به او عشق میورزم بیش از آنچه باید، یک شاعر نمیتواند خودداری را توصیه کند. امشب از اینکه کنارت بخوابم، خشمگینم کنار تو، سمفونی گوشخراشی که مست به خواب میروی میکوشم ستارهها را بشمارم و درعوض خودم را در شمردن اوقاتی مییابم که دلم میخواست به تو شلیک کنم. از پشت، تن بزرگت با سبیلهایی که جانشین عشقند و دانشت از موتورسیکلتهایی که جانشنین عشق ورزیدن به منند. چرا عاشق موتور کوچک زیبای من نیستی؟ امشب نیاز به تعمیر دارد، لجن خشم و رنج کثیفش کردهاست پیستونهایش دوده گرفته و سوپاپهایی که نگراناند با صدا به تو بخورند و کاری کنند که بخواهی مرا از زندگیات پاک کنی. دفعاتی را میشمارم که شانههایت میلرزند و کلهپا میشوی پس از اینکه من با تفنگ تامپسونم شلیک کنم ( با کالیبر سی و هشت یا با تفنگی که برای مارهای زنگی توصیه میشود). هر بار به تو به آن پشت فراخ خاموش شلیک میکنم که به من مهری ندارد شاد از عقبزدن ملایم تفنگ که قدری از خشم مهارشدهام را فرومینشاند، هربار که گلولهای را بر تو خالی میکنم. یکی برای پدرم که مرا رها کرد و تو هربار به لباس او در میآیی هر شب، که به خانه نمیآیی یا تماس نمیگیری تا بدانم کی منتظر تو باشم اضطراب چشمانتظاری و ساعاتی که ذهن کار نمیکند، منتظر صدای قدمها بر پلهها کلیدی که در در میچرخد. گلولهای دیگر برای عشق اولم پسری هجده ساله (من هم هجده ساله بودم آنوقت) که به من خیانت کرد و نخواست با من ازدواج کند و تو، خائن، که نامت را به من ندادی و حتی یادگاری مهری را گلولهای دیگر و بیشک هر بار صدای سنگین سقوط تنت در چکمههای کاریات ژاکت چوببری و دفترچهای که بر آن مینویسی همهچیزی را جر واقعیت. گلوهای دیگر برای همهی مردانی که گفتند عاشق منند و زنانی دیگر را در بسترهای ابریشمین تعقیب میکردند و آنها را پشت پردهها میبوسیدند. نانهای برشته را به زنانی دیگر پیشکش میکردند به من احساس زشتی و نخواستنیبودن میدادند و خشم، اضطراب، میل گریستن یا لرزیدن پشتت راهی که به من عشق میورزیدی حتی میخواستی بدانی که هیچ چارهای ندارم که اگر شکایتی سر دهم فقط تو بتوانی ادبم کنی یا بگویی برو و هنوز آگاه از آن شکایت خاموش مخم تیر میکشد
ادامهی مطلبآه اروس، که خموشانه لبخند میزنی، به من گوش کن! بگذار سایهی بالهایت آرام از من بگذرد. بگذار حضورت در من بپیچد انگار تاریکی پر قویی است. بگذار تاریکی را ببینم چراغ به دست. این اقلیم اقلیمی دیگر گردد مقدس برای اشتیاق. خدای خوابآلود چرخهای اندیشهام را کندتر کن، تا تنها هیسهیس برف را بشنوم چرخیدن تو را. یارم را نزدیک من نگهدار در حلقهی دود قدرتات که راهمان، یکی دیگری را چهرهی آتش شدن باشد چهرهی دود چهرهی شهوت که اینک در گرگ و میش رویت شدهاست.
ادامهی مطلبچه صدایی را میتوان شنید با گوشی که هرگز جیغ کودکی بیمار را نشنیدهاست؟ بالهای سنجاقکهای پاییز بیصدا میلرزند.
ادامهی مطلباز من چه کاری بر میآید؟ گلبرگهای شکوفههای گلابی همهی روز بادآورده جمع میشدند در خانهی خالی.
ادامهی مطلببعضی میگویند هزارسال را به خاطر میآورند بعضی میگویند تازه هزارسال بعد را دیدهاند در یک روز پر از باد یک اتوبوس را انتظار میکشم.
ادامهی مطلبهروقت ماه بالا میآمد، دعا میکرد سرانجام، مادر وولنام در چهلسالگی پسری زایید در رویاهای پیش از آبستنی ماه را میبلعید. پس از تولد پسرش، مادر وولنام عقلش را از دست میداد ردخور نداشت هر وقت ماه بالا میآمد. دیروقت شب، ظرفها را که میشست جامی را شکست ماه پشت ابری پنهان شد و جهان کور شد.
ادامهی مطلبازدواج کرد جدا شد و به خانه برگشت. گلهای حنا را فشرد تا ناخنهایش را رنگ کند. هر ده ناخناش را رنگ کرد بیآنکه چیزی بگوید حتی از آسمان دور بالا سرش هم دوری میکرد.
ادامهی مطلببدون بهار کوچکش
چهچیز از روستای یونگتون، یک روستا میسازد؟
دانههای برف
بیپایان
میبارند
به میان آبهای تیرهی بهار
و محو میشوند
چه سکون ساکن ساکنی.
مثل زن یانگسول
پوشیده در برف،
میرود تا آب بیاورد
کوزهی کوچک ظریفش را زمین میگذارد
ملاقه را بر میدارد
از یاد میبرد که آب بکشد
وقتی دانههای برف را میبیند
که میمیرند:
آن سکون ساکن ساکن.
میزی که شاعران بر آن مینوشند از خاک رس ساخته شدهاست. تکشاخی به آنها میپیوندد صندلی بر میدارد و نوشیدن آغاز میکند زبانش لکنت پیدا میکند لبهایش ارغوانی از زنهای جوان بسیار از اعماق روشن شراب تحریرهای بلند سر میدهد، و تکشاخ، حواسپرت و گیج به جامش تکیه میکند و با شاخش پیشانیهایشان را میخراشد، شعرهای محشری که فردا صبح هیچکس به خاطر نمیآورد. میزی از خاک رس و ابر که شاعران بر آن مینوشند.
ادامهی مطلببس دور، به زمانی دور گمگشتهی استپها جنگجویان چنگیزخان در شکنجهی عطش، به ناچار خون اسبهاشان را نوشیدند تا نجات یابند. شاعر هم مست میشود وقتی شعرش را میراند گراز خونی وحشی را.
ادامهی مطلبپنجرهی من است این، هماینک آرامآرام از خواب برخاستهام. خیال آن به سرم بود که شناور شوم. تا زندگانیام به کدام اقصا میرسد و شب از کجا آغاز میشود همهچیزی را در این حوالی میتوانم که خودم بدانم شفاف، چنان که ژرفاهای کریستالی تيره و خاموش. حتی ستارگان را میتوانم که در خود نگاه دارم دلم چه بیکرانه بر من رخ مینماید چه مشتاقانه او را رها میکند تا باز برود. و آنگاه، زیر فوران این رایحهی بیپایان چرا چنان چمنی وسیع میشوم تاب میخورم در این راه و در آن راه. غرانم و هراسان که شاید کسی فریادم را بشنود و عزم کند که ناپدید شود در دل حیاتی دیگر.
ادامهی مطلبیکروز از سرکار به خانه برگشتی و من یک کلمه حرف زدم و تو آن را از دست دادی یک روز به خانه برگشتی و من میتوانستم بخوانم و تو آن را از دست دادی کسی به من گفت: باید همهچیز یاد بگیری پیش از آنکه مادرت برگردد و من یاد گرفتم. یک روز برگشتی و میتوانستم بنویسم یک روز برگشتی و میتوانستم راه بروم و تو از دستشان دادی میگویی: دلت میخواست آنجا بودی ولی فکر میکنم زیباتر این بود که به خانه بیایی و ببینی کسی همهی کارها را کردهاست.
ادامهی مطلببا همهی زیباییام تاوان دادم هیچ نمیدانم که تاوان چه را؟ تاوان دادم با زیبایی خودم و مادرم. چند کلمهی زیبا به من خواهند داد برای همهی زیباییام؟ دلم میخواست از مادرم بپرسم چرا پدرم را از دست داد؟ مادرم میگوید: «پدرت را از دست ندادم فقط از هم جدا شدیم.» به او میگویم: من هم زیباییام را از دست ندادهام فقط از آن جدا شدهام.
ادامهی مطلبدریا تنها به من خانهای بخشید که رو به ویرانیاست و مادری که دیر از خواب پا میشود. دریا به من مادری داد که میدانست چه باید کرد وقتی خانه ویران میشد ولی نمیدانست با من چه کند. مادرم میدانست چه کار کند وقتی آب طغیان میکند ولی نمیدانست با چکچک آب چه باید کرد.
ادامهی مطلب