یک مکان نمیگویم یک فضا، حرف میزنم از چه حرف میزنم از آنچه نیست حرف میزنم از آنچه میشناسم زمان نیست تنها تمام لحظات نه عشق نه بله نه مکانی از غیاب نخ اتحاد مکنتبار.
ادامهی مطلب
یک مکان نمیگویم یک فضا، حرف میزنم از چه حرف میزنم از آنچه نیست حرف میزنم از آنچه میشناسم زمان نیست تنها تمام لحظات نه عشق نه بله نه مکانی از غیاب نخ اتحاد مکنتبار.
ادامهی مطلبدستِ زنِ عاشق باد صورتِ مرد غایب را نوازش میکند. زن در اوهام با «کیفی از پوست پرندگان» با چاقویی در خاطره از خویش میگریزد. زنی که آینهاش بلعید در میآید به آغوشی از خاکستر و بهیمههای نسیان را آرام میکند.
ادامهی مطلبهمیشه در سفر بودیم و مکان بر سه قسم بود: آنچه خاطره میشد آنچه از نظاره میگریخت و آنچه در چمدان جا میگرفت. زمان در خاطره دخل و تصرف میکند. نبض رویا در مکانِ گریخته میتپد. چمدان بسته میشود باز میشود و مکانی در مکانی دیگر …
ادامهی مطلبباشد که بدانند دانایان، آنرا که میتوانند بدانند. و خفتگان، همچنان خفته بمانند.
ادامهی مطلببه تو نام میبخشم، ای واقعیت، و در نامات دوباره زاده میشود آن عمیقِ مغاکِ تکوین. چنان پرندهای از قشر خشک لبانم.
ادامهی مطلبآه ای صدا، صدای یکتا: تمام تهیای دریا، تمام تهیای دریا کافی نیست، تمام تهیای آسمان، تمام چاهِ زیبایی، شناختنات را کفایت نمیکنند، و اگر چه انسان خفه خواهد شد و این جهان غرق، آه ای والامقام، تو هرگز، تو هرگز دست برنمیکشی از بودن در …
ادامهی مطلبچرا که تنم چنان درخشان بود و مطمئن چنانکه شیری سرفراز در چمنزار بامداد.
ادامهی مطلباین چشمانداز به قلمموی شفق چنان باد است بر ویولن جانم. وضوح خاموش و بنفش. غیاب ابرها و پرندگان. افق بیموج، گرفتار آمده در واپسین امواج. به وهم میماند این چشمانداز این وهم، پسرکیست که میگرید.
ادامهی مطلبخیزاب. ضربتِ آهنگین. خط بیهوده و سرد برآمده تا باد و افق. شعر. خیزاب وحشی. نور، پرستو و چشماندازِ بندری که به دوردستان طالع میشود. سفر. سفر. صلیب باد. شعر. شعری میانِ موجهای زادهی این روز.
ادامهی مطلبتنهایی، آری ولی تو هرگز. غیاب، ولی تو هرگز: نورِ ساکنِ بیپایان زیر ماهِ سردِ فقدان عشق.
ادامهی مطلب– نیستی! ( دستها در دل. خموشیها به کنجی. غیابها به بالکنی.) – نیستی! ( تعلق تند. تشنج دستها و پاها…) – نیستی! ( مثل باد، آهکشان. مثل باران، گریان. مثل دریا، مویان.) -نیستی!
ادامهی مطلبهرچه میماند از امروز نمیارزد زندگی را، مرگ را، مرا، هیچکس را.
ادامهی مطلبپا به جهان نهادهایم تا به یاد آوریم و به یاد بمانیم گریه کنیم و اسباب گریستن شویم تا مردگان خویش را به خاک بسپاریم پس بازوهایی بلند داریم برای وداع و دستهایی تا بپذیریم آنچه را که میرسد انگشتانی تا خاک را نقر کنند. وچنین …
ادامهی مطلبخفته بودم و او درگشود به رویاهای من. به تاراج برد رویایی را که در آن میزیستم و مالکم شد چنان عشق میورزید که نیمهشبان از خواب برمیخواستم انگار صلات ظهر است.
ادامهی مطلبشعر چشم گریان است شانهی گریان است چشم گریان شانه است دست گریان است چشم گریان دست است روح گریان است چشم گریان سم است آه، دوستان شعر اشک نیست نفس گریستن است گریستن چشمی ناخوانده اشک چشم کسی که باید زیبا میبود که باید …
ادامهی مطلبنمیدانستم که نداشتنت میتواند شیرین باشد چون صدا کردنت برای اینکه بیایی هرچند نمیآیی و نیست جز غیابت آنسان سخت چون آن سیلی که به صورتم زدم هنگام اندیشیدن به تو
ادامهی مطلبشاخهای که میشکند شاخهای که پر میگیرد میگریند میخوانند آن پایین میگشایم شب را این شهر را زبانبسته-شهری، بهسان عاشقان یا در این شب بودهای یا روزی در آن خواهی بود به شکستن و پراکندن شاخههایی آیا که نمیشناسی؟
ادامهی مطلبای دریا خود را به تو میبخشم افکارت را از دور میخوانم انگشتان خمیدهی دعوتگرت را از کنارهی ساحل میبینم. باور دارم که بی لمس من به خویش باز نمیگردی بیا با هم صفایی بکنیم برهنه میشوم شتابان مرا ببر دور از نگاه خاک سوار بر …
ادامهی مطلببرای یکی: جادهخاکی برای دیگری: راهِ اصلی برای یکی: غم و شادیِ توامان برای دیگری: اندوهِ محض نشکن غرورت را، شکایت نکن. نپرس چرا. راه دیگری نیست! تو باید شاعر باشی، حتی پس از مرگات.
ادامهی مطلبچشمها حرف میزنند یا همینکه خود را میگشایند هرچه باقی مانده را بیرون میریزند. چشمها، نه کلمات چشمها، نه پیمانها. با چشمانم کار میکنم در ساختن در تعمیر در بازسازیِ چیزی شبیه آینهای انسانی یک شعر انسان یک آواز بعید از جنگل.
ادامهی مطلبسردابهها را ابداع کن خیس از سکوت،حیاتی را که تو را آفرید. به جسم بدل کن ایده را به سنگ اندیشه را و رویا را به آب احتضار را به آتش و مرگ را به ابر. از نو بیافرین قالبی را که محصورِ آنی: برگرد به …
ادامهی مطلبهرگز از عشق با او نگفتم هرگز از مرگ با او نگفتم. تنها طعم کور و لال تماس میان ما میدوید وقتی درکشیده به خویش کنار هم دراز میکشیدیم. باید دزدیده به درونش نگاه میکردم و میدیدم در مرکز خویش چه لباسی به تن کردهاست. وقتی …
ادامهی مطلبکسی که نگاهم میکند از اعماق شب با چشمهای بیحرکت، درخشان در شب مرا میخواهد. کسی که نگاهم میکند از اعماق شب (زنیاست گمشده در شب که دوستم دارد؟) صدایم میکند. کسی که نگاهم میکند از اعماق شب (تویی ای شعر به شب زندهداری؟) مرا میخواهد. …
ادامهی مطلبمیدانم که تنها آواز تنها شکوه آوازهای کهن تنها شعر همانیست که خاموش است و هنوز این جهان را دوست میدارد این تنهایی را که به جنون میکشاند و برهنه میکند.
ادامهی مطلبچه پیش خواهد آمد وقتی دستها از شعرها کنار روند وقتی آبِ خشکِ کوهستانهای دیگر را مینوشم. نباید اهمیتی داشته باشد اما دارد چه بر سر شعر میآید وقتی نفس از سینه میرود و ظرافت سخن انکار میشود آیا میز را ترک خواهم کرد و به …
ادامهی مطلبتوجه کنید: یک قلب تنها یک قلب نیست.
ادامهی مطلبدر تنهاییام چیزهایی دیدم بس واضح که حقیقت نداشتند.
ادامهی مطلبتنها به رویایِ شبی تنها. آرمیدهام ایام حَیَوان را. باد و باران مرا خط میزنند آتشی را انگار شعری را انگار نوشته بر دیوار.
ادامهی مطلبو سرانجام سرودی بیادبار رویایی چنان ستارهای
ادامهی مطلبسکراتِ رویابینانِ پاییز.
ادامهی مطلباز ناخن عصر تا پنجهی صبح ابلیس نبود که مرا میترساند. حتی فرشته نیز هراسانم نکرد وقتی خود را بر خود نقش میزد. خدای کهن بر ذروهی پِهِن هراسم را برنیانگیخت. جانوران وحشی نزدیک بودند و رام. حشرات احساسات مرا تحلیل نکردند. ترسخورده، وحشی میگریختم انسان …
ادامهی مطلبگشایشِ بیپایانِ کلماتِ اعصار! وز آنِ من، کلام مدرن- کلام همگان. کلام ایمان که هرگز شانه خالی نمیکند، مرا اینک و آینده یکسانند.- زمان را به تمامی میپذیرم. تنها اوست که بینقص است- کامل است و همه را کامل میکند، آن بهتِ رازورز و شگفت به …
ادامهی مطلببه آب میماند عشق. اگر نباشد کسی که مواجاش کند، میگندد.
ادامهی مطلبیک کیهان، والت ویتمن، پسر منهتن گردنفراز، فربه و خوشگذران که میخورد و مینوشد و به بار میآورد که نه نازکطبع است و نه بالای مردان و زنان مینشیند و نه دوری میجوید از آنان نه فروتن است و نه گستاخ. از درها قفل بردارید! از …
ادامهی مطلبدر دستهای گرم کودکان پرندهای چوبی زندگی آغازید زیر پرهای لعابین دلی کوچک به خود بخشید چشمی شیشهای به نگاه برافروخت نقش بالی لرزید تنی خشک در عطش جنگل میسوخت به راه افتاد چون سربازی در ترانهای به عصای پاهایش ضرب گرفت ضرب پای راست: جنگل …
ادامهی مطلبکلماتِ آبستن، افسانهوار به ذات، وعدهی معناهای ممکن، آيينها، آیهها، آینهها، آریانهها. خطایی کوچک زینتیشان میکند. دقت وصفناپذیرشان محومان میکند.
ادامهی مطلببر مرز میایستیم اسلحه بر دوش برای برادرانمان برای شما طناب ضخیم هوا را گره میزنیم از فریادی شکسته از مشتهای گرهکرده زنگی قالب بستهاست زبانی خاموش بر منظر سنگهای زخمی اقامهی دعوا میکنند رود مقتول اقامهی دعوا میکند ما بر مرز میایستیم بر مرز میایستیم …
ادامهی مطلبتوفان زندگی میکند، انگار تو بودی آن مردی که قدمزنان میگذشت از میانش. توفان زندگی میکند، انگار تو بودی باران و باد و صاعقهای که قدمزنان میگذشت از میان مرد.
ادامهی مطلبخدایا، تو این را میدانی که غم نیز، چون شادی ارتباط برقرار میکند. حتی کسی که مردم، اشباح، جانوران و اشیا تمامن ترکش کردهاند، آنکه تنها با خودش رابطه دارد، اینها را فقط برای خودش نمیگوید!…
ادامهی مطلبشهرِ شهرهاست برلین مغازهای عظیم. اگرچه بختِ یافتنِ یک چتر تا بر تو بگسترد در تاریکی، از تاریکی، وقتی پس میکشی دستت را از دستم چندان بزرگ نیست.
ادامهی مطلبخیره و شگرف است که چگونه مرا میکشد بامداد اگر نتوانم همیشه و اینک آنرا از خود طالع کنم. ما نیز، درخشان و شگرف عروج میکنیم چون خورشید، ما «ای جانِ من»ِ خویش را در خنکا و آرامش بامداد یافتیم. صدایم میرود بدنبال هرچه چشمم بدان …
ادامهی مطلبآسیبپذیر: حیات حقیقی چنان شعری در آستانهی میلاد، حقیقی. آسیبپذیر: زندگی، کنارههایش: مالامال اشتیاق، گاه لمساش کردهام، میآید تا هوایی تازه بدمد بر ما به ساعت محتاط آن که از جان و از رویا قرار میجوید به عبث در آن آستانه. وزنی که بدان میدهی در …
ادامهی مطلبرخنهای در شب. بیدرنگ فرشتهای اشغالش میکند.
ادامهی مطلبهیچ از پرندگان نمیدانم. تاریخ آتش را نمیشناسم. باور دارم اما که تنهاییام باید بال داشته باشد.
ادامهی مطلببرمیگردم تا نظر کنم به آفتاب و مانعم میشوند عشق من! باید برویم پوشیده در آشتی با لبخندی که از میوهها و گلها بر چهره نهادهایم در آغوش هم بر جادهها: مارهای به هم تنیده از میان مزارع قهوه تا کوهها که دستمان برسد به ستارگان …
ادامهی مطلببر درگاهت صدایت کردم. نبودی. تیغ سفر شرحه شرحهات کرد. چهکسی برمیگردد وقتی تو برمیگردی؟ بادِ بیخاطره، در شب خود را در حدسهای بیهوده میپیچد. میگویند زندگی میگذرد. میان برفهای خارجی، میان نورهایی که نمیشناسمشان، آغوش میگشایم -به چوبدستِ نابینایان- جستجو میکنم. از اینجا، با گوشهای …
ادامهی مطلبپرندهای کوچک، کوچکتر از یک مشت بر درخت گیلاس، ناماش لکهی گل و لایایست که باران از بالهایش شستهاست.
ادامهی مطلبپنجره را که باز میکنم بالهایش را به هم میزند و دور میشود ولی چشمهایم رنگاش را به خاطر میآورند. حالا، آسمان را شخم خواهد زد بینام و بیرنگ و نیست چشمی تا او را به خاطر بسپارد او را کشتهام من من و باران.
ادامهی مطلبحقیقت ندارد که هر پرنده آواز خود را دارد، پرندگانی هستند که آواز نمیخوانند بر سیمها مینشینند به چپ و راست نگاه میکنند: سمت راست سنگ است سمت چپ صخره، نمیتوانند میان صخره و سنگ، آواز بخوانند. آواز نمیخوانند که آواز گداییست و آنها گدایی نمیکنند. …
ادامهی مطلبوقتی اشیا را به خاطر میآوریم یک رشته سیم به صدا در میآید. زنی تنها سیمها را مینوازد به یک زخمه، که او تمام وطن است.
ادامهی مطلبچه کسی تاریخ ابر را مینویسد؟ ابر که هیچکجا زندگی نمیکند و چیزی در آن نمیزید؟
ادامهی مطلبآه درخت آلوچه چند بار در غیابت شکفتهای؟
ادامهی مطلبگورستان متروک، گذشتهی ما را دیگر میکند با شکوفهها روز از پس روز.
ادامهی مطلبحالا کاری جز شنیدن نمیکنم، تا آنچه میشنوم را به درون این آواز گرد آورم و بگذارم اصوات بدان یاری برسانند. جلوهگری پرندگان را میشنوم تقلای رشد گندم را، وراجی شعلهها و ترقترق هیزمی که غذایم را میپزد، میشنوم صدایی را که دوست میدارم صدای آوای …
ادامهی مطلبنامه کجاست؟ میپرسد مرد مرده پیش از خموشی مادام که زندگی میکند انسانی نیازی به توجیه زباناش ندارد وقتی میمیرد باید الفبایش را برگرداند از هر مرگ راز حیات را انتظار میکشیم. واپسین نفس با خود میبرد نامهی مفقود را ناپدید میشود پشت چهره نهان میشود …
ادامهی مطلبپرندگان سایهها را در لانه به جا میگذارند. پس رها کن چراغ و ساز و کتابت را بگذار از تپهها بالا برویم آنجا که هوا میبالد و من ستارهی غایب را نشان خواهم داد ریشههای کوچک لطیف را مدفون درخاکروبهها. چشمههای ابر بیلک برمیخیزند. بادی دهانش …
ادامهی مطلبچه کسی آنها را برمیگرداند؟ آن کودکان مقتول را؟ کدام تحلیل؟ کدام کارخانهی اسلحهسازی؟ کدام پزشک؟ کدام کشیش؟ کدام خدا؟ کدامشان؟ یک «تدبیر حکیمانه»؟ خدایا! اگر وجود داری، لطفن استعفا بده.
ادامهی مطلبتو آنجا میايستی در ميانهی رويای دو غزال، از نفسافتاده، از شعر میپرسی. شعر ملبس به شاخههای زيتون و شادمانی شکسته محصور در فصول شبهایی بیخواب که میدرخشند بر ديوارهای خاکی شهرهای مفقودمان. شعر که گممیکند نشانیاش را يا گم میشود نشانیاش و در هر دو …
ادامهی مطلب