چه با خود میآورد این باد شبانه؟ باران، برف یا یک نامه را؟ یک نامه از که؟ خوب یا بد؟ همگان، حتی آنها که بیش از همه نادیدهشان گرفتهاند هنوز چیزی را پنهان میکنند. ولی سرانجام حسادت همهچیز را افشا خواهد کرد حتی آنکه را که …
ادامهی مطلب
چه با خود میآورد این باد شبانه؟ باران، برف یا یک نامه را؟ یک نامه از که؟ خوب یا بد؟ همگان، حتی آنها که بیش از همه نادیدهشان گرفتهاند هنوز چیزی را پنهان میکنند. ولی سرانجام حسادت همهچیز را افشا خواهد کرد حتی آنکه را که …
ادامهی مطلبضربههایی بر پنجره بیدارم کرد رفتم ببینم کیست. فقط شب بود، یک بید مجنون و دیواری خشک و قابی شیشه روبروی دستهایم. همه خود را به سادگی و سکوت زده بودند. چند لحظه بعد، وقتی خواستم دوباره دراز بکشم کسی را دیدم که چرت میزد لای …
ادامهی مطلببوی آتش و کاه از گذرگاههایی میگذرد که مال مناند آنجا که پناهگاهی برآوردهام برای خویش. آهسته آهسته تبخیر میشود در ساعت ستارگان در مراسم مختصر هراس. دو زمرد آتشین چشمان مرا میسوزانند چرا که وداع چشمانم را سبز نقاشی کرده است از دقیقهی میلاد تا …
ادامهی مطلبیک روز میهمان و سپس بیگانه و سرانجام، شبحی بیقرار. همیشه مشتاق قطعیت بودهام. اینکه لااقل، آنها که دوستشان دارم واقعن زنده باشند. هرچقدر عشقام وحشی باشد چنان که بود، چرا که با زخمهایم آنها را لمس میکردهام… آه چنان کهنی تو، ای ندامت که تازه …
ادامهی مطلبنمیتوانم تصویرت کنم ای عاشق گاهبهگاه! در خاطره پیچیدهای به ظرافت و مهارتی که به تردید میافتم از این اتفاق در میان کلانسالان. آری، کودکانهاند این کلمات: «مه چشِ سو!»، فانوسی در حیاتی دیگر، گرمای ناگهان تو را هنوز لمس میکنم. هنوز آهِ زبان به گوش …
ادامهی مطلبتمام حیوانات گرد میآیند در نالهای بلند. صفیر پیری را میشنوم. شاید به ناپیدایی اندیشه کنی. با من سخن بگو باشد که بشناسم خلوص کلمات بیهوده را.
ادامهی مطلبوضوح، چنان که رویا، بومی دهان اوست. میان کلمات، میوهایست کامل. میان کلمات، سایهایست که تمام هستیهای خاکی را هجی میکند حلزونها و مورچهها را هم. حلزون اما آواز میخواند
ادامهی مطلبباید یاد بگیریم خود را ببخشاییم چون ای عشق، جهان را من و تو نساختهایم. باید بیاموزیم، عفونتِ مبهم زمان را ببخشاییم، آن پدر موهن را که هرگز کوتاه نمیآید. باید بیاموزیم دیگر از او نترسیم. باید نظر بدوزیم به اشباحش، تا اشباح بمانند تا نمیریم …
ادامهی مطلبچون شعری آگاه از سکوت اشیا حرف میزنی تا مرا نبینی.
ادامهی مطلبهنگام که قصر شب به آتش کشد زیبایی خویش را بر آینهها میکوبیم تا چهرههامان چون بتان آواز سرکنند.
ادامهی مطلبیکروز یک روز شاید بیآنکه بمانم بروم بروم چون آنکه میرود.
ادامهی مطلباز خویش به بامداد جهیدم. تنم را کنار نور رها کردم و آواز خواندم حزنِ کسی را که زاده میشود.
ادامهی مطلباز پیرانم من و از جوانان، از ابلهان چنانکه از فرزانگان بیمراعات دیگران و حتی هماره در رعایت آنان، مادرانه چنانکه پدرانه، کودک چونانکه بزرگسال، آکندهی هرچه عاری از ظرافت و مالامالِ هرچه نزاکت، موطنی از وطنهای بسیار، خردترین چنان که کلانترین، جنوبی و همانقدر شمالی، …
ادامهی مطلبلکهی خاکستری بزرگیست غروب شرابی ناممکن خوشرنگتر از کهربا. غریق دلتنگی، میخواستم بگویم: غروب، گلِ آبی بزرگیست. اما غروب، لکهی خاکستری بزرگی هم هست و از من کاری ساخته نیست. میافتد و میافتد بر من غروب از گنبد نقرهای بزرگی. به میان سایهای ضخیم با عطر …
ادامهی مطلبهربار میگریزی بیشتر از زندگان هر بار سخن میگویی بیشتر از مردگان، و چنیناست که به عسرت میرسیم که خود میرسد سرانجام به صلح و رویا. پس تن، به آرامش میکشد خود را و جان به ابدیت.
ادامهی مطلب۱ مهای متراکم جامهای درخت هلو را شکوفا کرد. در هوا درخشش بهار پراکنده میشود گلهای سرخ بامداد و میان امواج دخترکان با پاهایی سبک چون پر پرندگان. چه خواهد جست با فانوس ماتاش کرم شبتاب؟ ۲ شرمآگین به همراه نسیم به بانو یانگ-کوی-فی شباهت میبری …
ادامهی مطلبساکن میبلعد نور را وقیحانه سرخ خود را میگشاید کمال کریه فانیست میتازد به شعر با عطر عتیقاش.
ادامهی مطلبآشیانهکرده کبوتر در سفیدترین دیوار که سفید است و پرطنین کز واقعیت است فعل است و میآید به سمت ما. این آشیان سفید مسافر میجوید. سیاه است، ناگهان. پر میکشد.
ادامهی مطلبدر ابهام پروانهی شب نیز سر رسید نه زیبا و نه شوم، تا گمکند خود را میان اوراق کاغذ. نوار فرسوده و سست کلمات با او از هم میگسلد. باز میگردند هردو، آیا؟ در ساعتی از شب شاید وقتی میل نوشتنام نیست چیزی شومتر شاید از …
ادامهی مطلبنامتناهیست، واژهی نامتناهی. رازآلود، واژهی راز. هر دو نامتنهاهی، هر دو رازآلودند. هجا به هجا جهد میکنی گردِ همشان آوری بیآنکه نوری قلمروش را اعلام کند. یک سایه خبر میدهد که در کدام فاصله از آنها ایهامیست که تو حرکت میکنی در آن. به نقطهای بیا …
ادامهی مطلبروستایی بر بالش کاهاش میخوابد، صیاد اسنفج بر صید نرماش. به تعلیقی آرام خواهی آرمید بر کاغذ مکتوب آیا؟
ادامهی مطلبمثل قطرهها در لیوان مثل قطرههای باران در عصری کسل درست عینِشان معمولی سراپا مشتاق مختصر که زخم میزنند خود را و ذوب میشوند چندان، چندان مختصر که جایی ندارند برای هراس که وحشت نمیتواند ردپایی به جا بگذارد در ما. آنوقت، مرده دیگر، میگریزیم کامل …
ادامهی مطلبهر شب به تقلا میان خاکهای خفقان، خاکهای سنگین آن پرندهی نور را جستجو میکنیم که میسوزد و میگریزد از ما به نالهای.
ادامهی مطلببر تخت خالی خدا تمام فواحش باکرهاند برای آخرین بار.
ادامهی مطلبچنان که به ساحلی باکره باد دوچندان میشود و نی سبز نازکی بر ماسهها دایرهای رسم میکند چنین به خاطرت میآورم در خویش.
ادامهی مطلببدون او اینجا بدون او. لهیباش در زمزمه است.
ادامهی مطلبدر آغوش تو در آغوش من میان ملافههای نرم میان شب لطیف تنها درنده میان سایه میان ساعات میانِ یک قبل و بعد.
ادامهی مطلبپرتوان میآیم با موسیقی، با شیپورها و طبلهایم، مارش مینوازم نه فقط برای فاتحان که برای مغلوبین و مقتولین هم. شنیدهای که چه فرخنده روزی بود روز ظفر؟ و چنین نیز میگویم من که نیکوست شکست، چراکه نبردها به همان دلآوری مغلوبه میشوند که فتح. ضرب …
ادامهی مطلبخوش و زیباست چون دریا تاریک است صورت درونی سکوت من بیکرانهاست آن زن به زیر آفتاب، شبهنگام میغرد حَیَوانِ اعماقاش ای خاک نامکشوف هنوز نامی نداری.
ادامهی مطلب«موهایت در آمده است.» در تنهاییام آواز میخوانم و نوازششان میکنم.
ادامهی مطلبآفتاب پرندگان را گرم میکند و من تو را به خاطر میآورم آفتابِ من و آواز میخوانم آرام تا نیاشوبم آفتاب را.
ادامهی مطلببه کجا گریختهای که من نیستم و دستانم؟ از توام من چون آب آنجا که سایهات را دید.
ادامهی مطلبدیگریست شاید دیگریست زنی که خود را بازمییابد گیسوانش را، لباساش را، عاداتش را زنی که حالا دوباره به دست میآورد قدش را وزنش را و پس از ادوار لطافت و شهوت بیرون میرود از در کامل و ناب و دیگر دنبال دانستن نیست نیازی ندارد …
ادامهی مطلباحساس من به تو سخت پیچیده است. از جنس گلهای سرخی نیست که در هوا باز میشوند از جنس گلهای سرخیست که در آب گشاده میشوند. احساس من به تو، همین که میچرخد و میشکند با اشارات بسیار تو یا با کلمات آشفتهات یا بعد که …
ادامهی مطلببیچاره عشق من به باورت آنگونه بود نمیدانستی. غنیتر بود از آن و فقیرتر بود از آن زندگی بود و تو با چشمان بسته کابوسهای خود را دیدی و برزبان آوردی زندگی را.
ادامهی مطلبای شب، معمای منظومهی شمسی را تو میگشایی ، پاسخ مستور آن نوساناتی تو که دریا و زمین را به آهنگ میکنند، مادر رویاها، آنجا که هر معرفتی سر میگیرد.
ادامهی مطلب* پیر میشویم، جمعهها بیشتر از همیشه . * چون آرام میبوسید، عشقهایش بیشتر دوام میآوردند. * گلهای سرخ شاعرانی هستند که میخواستند گل سرخ باشند. * میان ریلهای راه آهن، گلهای خودکشی میرویند. * نویسنده کسیست که میداند کلمات از دستها بیرون میآیند. * اگر …
ادامهی مطلبشاعر تنم من و شاعر جان، لذت بهشت با من است و رنج دوزخ، نخستین را پیوند میزنم به خود و تکثیر میکنم، دیگری را برمیگردانم به زبانی نو. شاعر زنانم من و شاعر مردان و میگویم که بزرگ است زنانگی و بزرگ است مردانگی و …
ادامهی مطلبمال تو ام مثل هوای عصر تابستان آغشته به عطر غنچههای زیزفون مثل کوهِ درخشانی از برف در نور ماه بی تو من درختی بیبرگم زخمی تندبادِ بیبهار عشق توست هوای هستیام چیست جزیره بیدریا؟
ادامهی مطلبزندهای؟ لمسات میکنم لغزندهای مثل ماهی دریا با تور خود میپوشانمت چهای — به دام افتادهای؟
ادامهی مطلبنه از سر عفو چراغی در دست قدم مینهد جوان به میان غار کلمات… دلیر، آنسان که تردید نمیبرد در کجاییِ خویش. جوان، اگرچه رنجور نمیداند هنوز که رنج چیست. نابه هنگام-مرشدی که خواهد گریخت بی آنکه قدم از قدم بردارد و نابالغ-قرنی را ملامت خواهد …
ادامهی مطلبدر رویاهایت کسی میگوید: هزار سالِ پیش… نه بیش و نه کم: هزار سال پیش … وحشتزده بیدار میشوی و زمانِ حال است که هواپیماهای جت به سوی آیندهاش میرانند آنجا که دوباره دلیریِ مگسهای هومر خواهد بود بر فراز مردگان.
ادامهی مطلباخلاق در ما دائمیست. لحظهای نیست که خلاف این را ثابت کند اینرا که همیشه در معرض وسوسه نیستیم و اینکه همیشه به آن تسلیم میشویم. که حتی زیبایی بیمعناست چرا که قرینِ سرور نیست. ما نابکاریم… چنین شرور میبودیم آیا شاهدی اگر در کار نبود؟
ادامهی مطلببر کوههای تهی هیچ انسانی در دیدرس نیست. تنها پژواک صداهای آدمیان. سایهها باز میگردند به اعماق جنگل میروند. میدرخشد خورشید دیگربار بر گلسنگهای سبز.
ادامهی مطلبو زندگی همه حقیقت است و دروغ است و آینه است.
ادامهی مطلبمرا مثل مادرم دوست بدار همانطور که بچهها میخواهند – آن سرسختی و آن اراده- اما مادرم هم مرا در خواب تنها میگذاشت.
ادامهی مطلبخورشید در زیبایی زنده غروب میکند. فرصتی نبود تا سوالی از او بپرسم. میهمانان عصر بر در میکوبند. میگویند : دیگر صبحی درکار نیست. میفهمم: چنین است خط تقدیر میان بودن و نبودن. نه حسرتی و نه هراسی. دیرگاهی عطرش در مشامام بود، تا سرانجام شناختماش.
ادامهی مطلبهفت اکتبر سال هزار و نهصد و پنجاه و یک شبی بود سرد، تاریک و متروک. سی نفر بودیم، یک چاقو هم نمیتوانست لبهامان را از هم جدا کند. و آنگاه تو را دیدیم از واگن مست خرامان سیگارهامان را برداشتیم همه، روشن کردیم و آوازهای …
ادامهی مطلبآنجا کیست؟ مشتاق و بیشرم، رازورز و عریان: چگونه توان برمیگیرم از گوشتی که میخورم؟ به هر تقدیر، آدمی چیست؟ چیستم من و چیستی تو؟ هرچه نشان میکنم از آنِ خویش تو بدانِ خود جاگزین خواهی کرد، و اگر جز این، اتلاف وقت است شنیدنِ من. …
ادامهی مطلبای کاغذ به یاد آر این حکایت را، حکایتی که نگاهبان آنی در خلوص افقت، که تو بودی آن شاهدِ نخستینِ دستهایش بر خویش، به یاد آر که بر مسیر لطیف خط به حلقهی حروفش خوشآمد گفتی که به هم میرسیدند در امواج نوشین خطاطی.
ادامهی مطلبکجا به سر میرسد چندان ویرانی و چندین زیبایی؟ کردهایم و نکردهایم سخن بگویید، کارگران عشق!
ادامهی مطلبدیگر نمیتوانم تنها بمانم مگر آنکه تو بروی ای خورشیدی که از خونم گذشتهای.
ادامهی مطلبروشن است که خواهم مرد و مرا خواهند برد در استخوانها یا خاکسترها و بر زبان خواهند آورد کلمات را و خاکسترها را و من مرده خواهم بود به تمامی. روشن است که به آخر خواهد رسید این حکایت این دستان پرورده به دستان تو دوباره …
ادامهی مطلبقدم میزدم به آسمان نگاه میکردم و پخش زمین میشدم. حالا، از هر طرف پژواک خون است: زانوهایم، هوا، خاطرات دامنم پاره است و من گم کردهام، گوشوارههایم را، دلایلام را. هیچ راه دیگری ندارد جان تا عشقی مفقود را زندگی کند؟
ادامهی مطلببه کلماتام اعتمادی ندارم. حالا مرده میگردند پشت چشمهای تو. تظاهر میکنند به سخن گفتن، میخواهند حرف بزنند میکوشند دیدهشوند. به رویاها در میآیند به تکتکشان، چه رویاهای من چه رویاهای تو، آن ده هزار آینهی نور فاحشهگانی بخشنده مخدوم خدا و ثروت. از کلمات خویش …
ادامهی مطلب– سبز میزنه – سبزه – سبزه؟ – آره، سبزه – سبز – سبز دوس داری؟ – سبز دوس دارم – هر سبزی؟ – نه، فقط سبز – واسه چی سبز؟ – آخه سبزه – خب اگه سبز نبود؟ – نه، من فقط سبز دوس دارم …
ادامهی مطلبپرندهای سیاه پسماندههای زندگی را بو میکشد. میتواند خدا باشد یا آن قاتل: به هر حال فرقی نمیکند.
ادامهی مطلبمیدانم زمستان اینجاست پشت همین در. میدانم اگر حالا بیرون بروم همهچیز را مرده خواهم یافت در تقلای تولدی دوباره. میدانم اگر دنبال شاخهای بگردم نخواهمش یافت. میدانم اگر دنبال دستی بگردم تا از فراموشی برهاندم نخواهمش یافت. میدانم اگر آنچه رفته را بجویم پیدایش نخواهم …
ادامهی مطلب