بازگشت به خانه

حسادت

حسادت

چه با خود می‌آورد این باد شبانه؟ باران، برف یا یک نامه‌ را؟ یک نامه‌ از که؟ خوب یا بد؟ همگان، حتی آن‌ها که بیش از همه نادیده‌شان گرفته‌اند هنوز چیزی را پنهان می‌کنند. ولی سرانجام حسادت همه‌چیز را افشا خواهد کرد حتی آن‌که را که …

ادامه‌ی مطلب
جنون من

جنون من

ضربه‌هایی بر پنجره بیدارم کرد رفتم ببینم کیست. فقط شب بود، یک بید مجنون و دیواری خشک و قابی شیشه‌ روبروی دست‌هایم. همه خود را به سادگی و سکوت زده بودند. چند لحظه بعد، وقتی خواستم دوباره دراز بکشم کسی را دیدم که چرت می‌زد لای …

ادامه‌ی مطلب
بوی آتش و کاه

بوی آتش و کاه

بوی آتش و کاه از گذرگاه‌هایی می‌گذرد که مال من‌اند آن‌جا که پناهگاهی برآورده‌ام برای خویش. آهسته آهسته تبخیر می‌شود در ساعت ستارگان در مراسم مختصر هراس. دو زمرد آتشین چشمان مرا می‌سوزانند چرا که وداع چشمانم را سبز نقاشی کرده است از دقیقه‌ی میلاد تا …

ادامه‌ی مطلب
یک روز میهمان و  سپس بیگانه

یک روز میهمان و سپس بیگانه

یک روز میهمان و سپس بیگانه و سرانجام، شبحی بی‌قرار. همیشه مشتاق قطعیت بوده‌ام. این‌که لااقل، آن‌ها که دوستشان دارم واقعن زنده باشند. هرچقدر عشق‌‌ام وحشی باشد چنان که بود، چرا که با زخم‌هایم آن‌ها را لمس می‌کرده‌ام… آه چنان کهنی تو، ای ندامت که تازه …

ادامه‌ی مطلب
نمی‌توانم تصویرت کنم ای عاشق گاه‌به‌گاه!

نمی‌توانم تصویرت کنم ای عاشق گاه‌به‌گاه!

نمی‌توانم تصویرت کنم ای عاشق گاه‌به‌گاه! در خاطره پیچیده‌ای به ظرافت و مهارتی که به تردید می‌افتم از این اتفاق در میان کلانسالان. آری، کودکانه‌اند این ‌کلمات: «مه چشِ سو!»، فانوسی در حیاتی دیگر، گرمای ناگهان تو را هنوز لمس می‌کنم. هنوز آهِ زبان به گوش …

ادامه‌ی مطلب
باید یاد بگیریم خود را ببخشاییم

باید یاد بگیریم خود را ببخشاییم

باید یاد بگیریم خود را ببخشاییم چون ای عشق، جهان را من و تو نساخته‌ایم. باید بیاموزیم، عفونتِ مبهم زمان را ببخشاییم، آن پدر موهن را که هرگز کوتاه نمی‌آید. باید بیاموزیم دیگر از او نترسیم. باید نظر بدوزیم به اشباحش، تا اشباح بمانند تا نمیریم …

ادامه‌ی مطلب
از پیرانم من و از جوانان

از پیرانم من و از جوانان

از پیرانم من و از جوانان، از ابلهان چنان‌که از فرزانگان بی‌مراعات دیگران و حتی هماره در رعایت آنان، مادرانه چنان‌که پدرانه، کودک چونان‌که بزرگسال، آکنده‌ی هرچه عاری از ظرافت و مالامال‌ِ هرچه نزاکت، موطنی از وطن‌های بسیار، خردترین چنان که کلان‌ترین، جنوبی و همان‌قدر شمالی، …

ادامه‌ی مطلب
لکه‌ی خاکستری بزرگی‌ست غروب

لکه‌ی خاکستری بزرگی‌ست غروب

لکه‌ی خاکستری بزرگی‌ست غروب شرابی ناممکن خوش‌رنگ‌تر از کهربا. غریق دلتنگی، می‌خواستم بگویم: غروب، گلِ آبی بزرگی‌ست. اما غروب، لکه‌ی خاکستری بزرگی هم هست‌ و از من کاری ساخته نیست. می‌افتد و می‌افتد بر من غروب از گنبد نقره‌ای بزرگی. به میان سایه‌ای ضخیم با عطر …

ادامه‌ی مطلب
هربار

هربار

هربار می‌گریزی بیشتر از زندگان هر بار سخن می‌گویی بیشتر از مردگان، و چنین‌است که به عسرت می‌رسیم که خود می‌رسد سرانجام به صلح و رویا. پس تن، به آرامش می‌کشد خود را و جان به ابدیت.

ادامه‌ی مطلب
مه‌ای متراکم

مه‌ای متراکم

۱ مه‌ای متراکم جام‌های درخت هلو را شکوفا کرد. در هوا درخشش بهار پراکنده می‌شود گل‌های سرخ بامداد و میان امواج دخترکان با پاهایی سبک چون پر پرندگان. چه خواهد جست با فانوس مات‌اش کرم شب‌تاب؟ ۲ شرم‌آگین به همراه نسیم به بانو یانگ-کوی-فی شباهت می‌بری …

ادامه‌ی مطلب
در ابهام

در ابهام

در ابهام پروانه‌ی شب نیز سر رسید نه زیبا و نه شوم، تا گم‌کند خود را میان اوراق کاغذ. نوار فرسوده و سست کلمات با او از هم می‌گسلد‌. باز می‌گردند هردو، آیا؟ در ساعتی از شب شاید وقتی میل نوشتن‌ام نیست چیزی شوم‌تر شاید از …

ادامه‌ی مطلب
نامتناهی‌ست، واژه‌ی نامتناهی

نامتناهی‌ست، واژه‌ی نامتناهی

نامتناهی‌ست، واژه‌ی نامتناهی. راز‌آلود، واژه‌ی راز. هر دو نامتنهاهی‌، هر دو رازآلودند. هجا به هجا جهد می‌کنی گردِ هم‌شان آوری بی‌آن‌که نوری قلمروش را اعلام کند. یک سایه خبر می‌دهد که در کدام فاصله از آن‌ها ایهامی‌ست که تو حرکت می‌کنی در آن. به نقطه‌ای بیا …

ادامه‌ی مطلب
مثل قطره‌ها

مثل قطره‌ها

مثل قطره‌ها در لیوان مثل قطره‌های باران در عصری کسل درست عین‌ِشان معمولی سراپا مشتاق مختصر که زخم می‌زنند خود را و ذوب می‌شوند چندان، چندان مختصر که جایی ندارند برای هراس که وحشت نمی‌تواند ردپایی به جا بگذارد در ما. آن‌وقت، مرده دیگر، می‌گریزیم کامل …

ادامه‌ی مطلب
هر شب

هر شب

هر شب به تقلا میان خاک‌های خفقان، خاک‌های سنگین آن پرنده‌ی نور را جستجو می‌کنیم که می‌سوزد و می‌گریزد از ما به ناله‌ای.

ادامه‌ی مطلب
پرتوان می‌آیم

پرتوان می‌آیم

پرتوان می‌آیم با موسیقی، با شیپورها و طبل‌هایم، مارش می‌نوازم نه فقط برای فاتحان که برای مغلوبین و مقتولین هم.‌‌ شنیده‌ای که چه فرخنده روزی بود روز ظفر؟ و چنین نیز می‌گویم من که نیکوست شکست، چراکه نبردها به همان دل‌آوری مغلوبه می‌شوند که فتح. ضرب …

ادامه‌ی مطلب
دیگری‌ست

دیگری‌ست

دیگری‌ست شاید دیگری‌ست زنی که خود را بازمی‌یابد گیسوانش را، لباس‌اش را، عاداتش را زنی که حالا دوباره به دست می‌آورد قدش را وزنش را و پس از ادوار لطافت و شهوت بیرون می‌رود از در کامل و ناب و دیگر دنبال دانستن نیست نیازی ندارد …

ادامه‌ی مطلب
احساس من به تو

احساس من به تو

احساس من به تو سخت پیچیده ا‌ست. از جنس گل‌های سرخی نیست که در هوا باز می‌شوند از جنس گل‌های سرخی‌ست که در آب گشاده می‌شوند. احساس من به تو، همین که می‌چرخد و می‌شکند با اشارات بسیار تو یا با کلمات آشفته‌ات یا بعد که …

ادامه‌ی مطلب
نمی‌دانستی

نمی‌دانستی

بیچاره عشق من به باورت آن‌گونه بود نمی‌دانستی. غنی‌تر بود از آن و فقیرتر بود از آن زندگی بود و تو با چشمان بسته کابوس‌های خود را دیدی و برزبان آوردی زندگی را.

ادامه‌ی مطلب
ای شب

ای شب

ای شب، معمای منظومه‌ی شمسی را تو می‌گشایی ، پاسخ مستور آن نوساناتی تو که دریا و زمین را به آهنگ می‌کنند‌، مادر رویاها، آن‌جا که هر معرفتی سر می‌گیرد.

ادامه‌ی مطلب
مفردات

مفردات

* پیر می‌شویم، جمعه‌ها بیشتر از همیشه . * چون آرام می‌بوسید، عشق‌هایش بیشتر دوام می‌آوردند. * گل‌های سرخ شاعرانی هستند که می‌خواستند گل سرخ باشند. * میان ریل‌های راه آهن، گل‌های خودکشی می‌رویند. * نویسنده کسی‌ست که می‌داند کلمات از دست‌ها بیرون می‌آیند. * اگر …

ادامه‌ی مطلب
شاعر تنم من و  شاعر جان

شاعر تنم من و شاعر جان

شاعر تنم من و شاعر جان، لذت بهشت با من است و رنج دوزخ، نخستین را پیوند می‌زنم به خود و تکثیر می‌کنم‌، دیگری را برمی‌گردانم به زبانی نو. شاعر زنانم من و شاعر مردان و می‌گویم که بزرگ است زنانگی و بزرگ است مردانگی و …

ادامه‌ی مطلب
برای تو

برای تو

مال تو ام مثل هوای عصر تابستان آغشته به عطر غنچه‌های زیزفون مثل کوهِ درخشانی از برف در نور ماه بی تو من درختی بی‌برگم زخمی تندبادِ بی‌بهار عشق توست هوای هستی‌ام چیست جزیره بی‌دریا؟  

ادامه‌ی مطلب
غار کلمات!

غار کلمات!

نه از سر عفو چراغی در دست قدم می‌نهد جوان به میان غار کلمات… دلیر، آن‌سان که تردید نمی‌برد در کجاییِ خویش. جوان، اگرچه رنجور نمی‌داند هنوز که رنج چیست. نابه‌ هنگام-مرشدی که خواهد گریخت بی آن‌که قدم از قدم بردارد و نابالغ-قرنی را ملامت خواهد …

ادامه‌ی مطلب
در رویاهایت

در رویاهایت

در رویاهایت کسی می‌گوید: هزار سالِ پیش… نه بیش و نه کم: هزار سال پیش … وحشت‌زده بیدار می‌شوی و زمانِ حال است که هواپیماهای جت به سوی آینده‌اش می‌رانند آن‌جا که دوباره دلیریِ مگس‌های هومر خواهد بود بر فراز مردگان.

ادامه‌ی مطلب
ما نابکاریم

ما نابکاریم

اخلاق در ما دائمی‌ست. لحظه‌ای نیست که خلاف این را ثابت کند این‌را که همیشه در معرض وسوسه نیستیم و این‌که همیشه به آن تسلیم می‌شویم. که حتی زیبایی بی‌معناست چرا که قرینِ سرور نیست. ما نابکاریم… چنین شرور می‌بودیم آیا شاهدی اگر در کار نبود؟

ادامه‌ی مطلب
چنین است خط تقدیر

چنین است خط تقدیر

خورشید در زیبایی زنده غروب می‌کند. فرصتی نبود تا سوالی از او بپرسم. میهمانان عصر بر در می‌کوبند. می‌گویند : دیگر صبحی درکار نیست. می‌فهمم: چنین است خط تقدیر میان بودن و نبودن. نه حسرتی و نه هراسی. دیرگاهی عطرش در مشام‌ام بود، تا سرانجام‌ شناختم‌‌اش.

ادامه‌ی مطلب
تو

تو

هفت اکتبر سال هزار و نهصد و پنجاه و یک شبی بود سرد، تاریک و متروک. سی نفر بودیم، یک چاقو هم نمی‌توانست لب‌هامان را از هم جدا کند. و آن‌گاه تو را دیدیم از واگن مست خرامان سیگارهامان را برداشتیم همه، روشن کردیم و آوازهای …

ادامه‌ی مطلب
آدمی چیست؟ چیستم من و چیستی تو؟

آدمی چیست؟ چیستم من و چیستی تو؟

آن‌جا کیست؟ مشتاق و بی‌شرم، رازورز و عریان: چگونه توان برمی‌گیرم از گوشتی که می‌خورم؟ به هر تقدیر، آدمی چیست؟ چیستم من و چیستی تو؟ هرچه نشان می‌کنم از آنِ خویش تو بدانِ خود جاگزین خواهی کرد، و اگر جز این، اتلاف وقت است شنیدنِ من. …

ادامه‌ی مطلب
شعر، چنان که خطاهای عمدی مجنون تا لیلی اصلاحشان کند

شعر، چنان که خطاهای عمدی مجنون تا لیلی اصلاحشان کند

ای کاغذ به یاد آر این حکایت را، حکایتی که نگاهبان آنی در خلوص افقت، که تو بودی آن شاهدِ نخستینِ دست‌هایش بر خویش، به یاد آر که بر مسیر لطیف خط به حلقه‌ی حروفش خوش‌آمد گفتی که به هم می‌رسیدند در امواج نوشین خطاطی.

ادامه‌ی مطلب
خواهم مُرد

خواهم مُرد

روشن است که خواهم مرد و مرا خواهند برد در استخوان‌ها یا خاکسترها و بر زبان خواهند آورد کلمات را و خاکسترها را و من مرده خواهم بود به تمامی. روشن است که به آخر خواهد رسید این حکایت این دستان پرورده به دستان تو دوباره …

ادامه‌ی مطلب
عشقی مفقود

عشقی مفقود

قدم می‌زدم به آسمان نگاه می‌کردم و پخش زمین می‌شدم‌‌. حالا، از هر طرف پژواک خون است: زانوهایم، هوا، خاطرات دامنم پاره است و ‌من گم کرده‌ام، گوشواره‌هایم را، دلایل‌ام را. هیچ راه دیگری ندارد جان تا عشقی مفقود را زندگی کند؟

ادامه‌ی مطلب
به کلمات‌ام اعتمادی ندارم

به کلمات‌ام اعتمادی ندارم

به کلمات‌ام اعتمادی ندارم. حالا مرده می‌گردند پشت چشم‌های تو. ‌تظاهر می‌کنند به سخن گفتن‌، می‌خواهند حرف بزنند می‌کوشند دیده‌شوند. به رویاها در می‌آیند به تک‌تک‌شان، چه رویاهای من چه رویاهای تو، آن ده هزار آینه‌ی نور فاحشه‌گانی بخشنده‌ مخدوم خدا و ثروت. از کلمات خویش …

ادامه‌ی مطلب
فقط سبز

فقط سبز

– سبز می‌زنه – سبزه – سبزه؟ – آره، سبزه – سبز – سبز دوس داری؟ – سبز دوس دارم – هر سبزی؟ – نه، فقط سبز – واسه چی سبز؟ – آخه سبزه – خب اگه سبز نبود؟ – نه، من فقط سبز دوس دارم …

ادامه‌ی مطلب
اما من این‌جا هستم

اما من این‌جا هستم

می‌دانم زمستان این‌جاست پشت همین در. می‌دانم اگر حالا بیرون بروم همه‌چیز را مرده خواهم یافت در تقلای تولدی دوباره. می‌دانم اگر دنبال شاخه‌ای بگردم نخواهمش یافت. می‌دانم اگر دنبال دستی بگردم تا از فراموشی برهاندم نخواهمش یافت. می‌دانم اگر آن‌چه رفته‌ را بجویم پیدایش نخواهم …

ادامه‌ی مطلب