زیر دستان من
پستانهای کوچک تو
نفس نفس میزنند
انگار دو گنجشک بر زمین …
زیر دستان من
پستانهای کوچک تو
نفس نفس میزنند
انگار دو گنجشک بر زمین …
تنم در خانه است و دلم به سفر می رود
چه کسی می تواند …
صدای خدا به رنگ قهوهای است
نرم و پر مثل صدای خرس.
النور که …
هفته گذشته از درختان کنار جاده و کمی هم از درختان پایین خیابان،…
ادامهی مطلباین باعث نمیشود نیاز عجیبی حس نکنم به، خوب فکر کنم ناچارم اسمش را …
ادامهی مطلبدر شبهای تابستان برهنه میخوابم در اورشلیم.
بستر من حاشیه درهای ژرف است
که …
راهب در شب نمی خوابد
دلباخته آبیِ ماه آزاد است
نسیم خنکی میپیچد در …
فهرستی درست کردهام از آنچه باید به یادم بماند و فهرستی از آنچه…
ادامهی مطلباز میان تمام آنچه مادرم به من گفت این یکی خوب یادم مانده است:…
ادامهی مطلبدر آمبریا کلیسایی هست که همین حالا هم هشتصد سال قدمت دارد کلیسایی متروکه…
ادامهی مطلببه خود یاد دادم که عاقل باشم و ساده زندگی کنم به آسمان بنگرم…
ادامهی مطلبدر آخرین روزهای جهان چهارم آرزو کردم برای آنها که از حفره آسمان بالا…
ادامهی مطلبباد چه سخت میوزد اینجا
اما مهتاب هم پیداست
از لا به لای سفالهای …
باید تو آمده باشی عزیز که ابرها رفته اند. باد آرام است خورشید در…
ادامهی مطلبتوفان، موهای طلایی داشت با رگه هایی از سیاه
با صدایی بی زیر و …
یک روز صح و سرانجام دانستن انکه
کدام فکر جان از تن به در …